نیما

نیما

نویسنده در فولینک · ۱ ماه پیش · فولیو · مدت مطالعه: ۱ دقیقه
پرنده ای که در رگانم آواز می خواند آن گرگ و میش پرهای خود را می گریست.
پرنده ای که در رگانم آواز می خواند
آن گرگ و میش
پرهای خود را می گریست.
پرنده، پرهای رنگارنگ خود را یک به یک
می گریست.
در آن گرگ و میش، تنپوشی از گوگرد و بخار خون به تن کرده بود دشت،
جلادان تمام شب، نیزه در گلوگاه پلنگان و چکاوکان کردند.
دشت، آکنده از عزا و اندوه، به تافته گلگون خویش بر زمین می نگریست
و
بلوط پیر، شرمنده از ناظر بودن، در خویش به نسیمی گذرا پیچ می خورد، که چرخ «زار» را می مانست به دهنه خلیج پیر.
پرنده، درون رگانم نمی خواند، نمی مرد، آخرین پرش را، با نگاهی غریب گریست.
و من گریان پشت به دشت، گریختم.
۲ ۰ ۰ ۴