تو نمیخواهی مرا، عشق به اجبار که نیست
دل من بسته به زنجیر تو، دیوار که نیست
هر چه کردم که بمانم به دل خستهی تو
گفتی این قصهی بیپایانم تکرار که نیست
چشم تو خندید و من غرق جنون گشتم و باز
گفتم این مستیِ بیپایانم هوشیار که نیست
خواستم دور شوم، خواستم آزاد شوم
بیتو اما دل من با کسی همسفر که نیست
هر شب از یاد تو بستم در دل، باز گشود
این دل بیخبر از عقل، به دست اختیار که نیست
رفتی و خاطرهها ماند به جانم چو شرر
گفتم این آتش جانسوز مرا غمگسار که نیست
هر نفس نام تو آمد به لبم بیدرنگ
گفتم این ذکر شب و روز مرا یادگار که نیست
عاشقی جرم من است، بیتو اما چه کنم
گفتم این حکم دل دیوانهام انکار که نیست
دل من بسته به زنجیر تو، دیوار که نیست
هر چه کردم که بمانم به دل خستهی تو
گفتی این قصهی بیپایانم تکرار که نیست
چشم تو خندید و من غرق جنون گشتم و باز
گفتم این مستیِ بیپایانم هوشیار که نیست
خواستم دور شوم، خواستم آزاد شوم
بیتو اما دل من با کسی همسفر که نیست
هر شب از یاد تو بستم در دل، باز گشود
این دل بیخبر از عقل، به دست اختیار که نیست
رفتی و خاطرهها ماند به جانم چو شرر
گفتم این آتش جانسوز مرا غمگسار که نیست
هر نفس نام تو آمد به لبم بیدرنگ
گفتم این ذکر شب و روز مرا یادگار که نیست
عاشقی جرم من است، بیتو اما چه کنم
گفتم این حکم دل دیوانهام انکار که نیست