مشهوریت گاهی به محبوبیت میانجامد و محبوبیت نیز گاهی آدمی را مشهور میکند؛ هرچند روند این دو همیشه هممسیر نیستند.
بسیاری از کسانی که با یک ایده یا تفکر مشهور شدهاند، الزاماً بهترین یا عاقلانهترین سخن را بر زبان نراندهاند؛ گاهی درست برعکس، عجیبترین، افراطیترین یا حتی احمقانهترین حرفشان بیش از هر چیز دیگری، نامشان را بر سر زبانها انداخته.
×××
راز ماجرا شاید همینجاست: یک حرف معمولی، مخالفان زیادی نمیسازد؛ اما یک حرف عجیب، مردم را وادار میکند علیه آن موضع بگیرند، دربارهاش بحث کنند، آنرا نقل کنند و به دیگران نشان دهند. و چه تناقض عجیبی که گاهی مخالفان یک اندیشه، بیش از هوادارانش به مشهورشدن صاحب آن کمک میکنند.
من حتی این را در تبلیغات برندها دیدهام. تابلوهایی که یک کلمهی عجیب دارند یا کسبوکارها کاری میکنند که مشتریان مجبور به واکنش شوند ولو منفی!
×××
شاید برای مشهورشدن همیشه لازم نباشد حرف بزرگ و قلمبهسلنبهای بزنی؛ کافی است چیزی بگویی که نتوانند دربارهاش ساکت بمانند. نکتهی جالب این است که شهرت اغلب از شدت واکنش میآید، نه از درستی یا نادرستی ایده. یک ایده میتواند درست، غلط، عمیق، احمقانه یا حتی خطرناک باشد؛ اگر مردم را مجبور کند دربارهاش حرف بزنند، احتمال مشهورشدن صاحب آن بالا میرود. این را به دین، ایدههای علمی، اجتماعی، سیاسی و هرچیزی تعمیم دهید نتیجهاش یکی است. این یعنی، تاریخ همیشه کسانی را بخاطر نمیسپارد که درستترین حرف را زدهاند؛ بلکه کسانی که حرفی زدهاند و دیگران نتوانستهاند نادیدهاش بگیرند!
حتی در بحث تبلیغات برندها در فضای رقابت کسبوکارها.
×××
منظورم فقط “ایدهی عجیب” نیست، بلکه ساختن یک واژه یا تصویر ذهنیِ درخشان و جنجالبرانگیز که خودش تبدیل به برند فکریِ صاحبش میشود.
مثلاً در نقد کتاب پادشکننده گفتم، نیکلاس طالب، با این کلمه برای خودش حسابی اسم و رسمی به پا کرد. او با قویِ سیاه و با Antifragile یک حرکت زبانی هوشمندانه به راه انداخت و گفت چیزی داریم که فقط در برابر ضربه مقاوم نیست، بلکه از ضربه، قویتر میشود. خودِ واژه آنقدر گیرایی داشت که بخشی از شهرت نظریه را ساخت، حتی پیش از آنکه خواننده تمام استدلال کتاب را بپذیرد. و البته که من نپذیرفتم هرچند مثال نیکلاس طالب که حتی منِ نوعی را مجبور کرد چند باری ازش اسم ببرم که این نیز نمونهی همین مشهوریت است؛ درنتیجه من بعنوان یک مخالف راجعبه این ایدهاش نوشتم.
×××
نمونههای مشابه دیگری هم هستند مثلا: فروید با عقدهی ادیپ و ناخودآگاه، مارکس با مبارزهی طبقاتی و افیون تودهها، هانا آرنت با ابتذال شر، ریچارد داوکینز با ژن خودخواه، دازاین هایدگر و ... در همه اینها، یک عبارت کوتاه کاری میکند که گاهی صدها صفحه استدلال نمیتواند بکند: در ذهن میچسبد.
و این دقیقاً یعنی برخی متفکران فقط نظریه نمیسازند؛ واژهای میسازند که نظریه را حمل کند. اگر آن واژه کمی غریب، متناقض، افراطی یا تحریککننده باشد، مردم شروع به تکرارش میکنند؛ مخالفان برای ردکردنش، موافقان برای دفاع از آن. و همگی خواسته یا ناخواسته دستگاه تبلیغاتیِ صاحب ایده میشوند.
×××
خلاصه که ساخت واژگان غریب، نظریههای عجیب و حتی اندیشههای غلط میتواند آغازگر شهرت باشد! چراکه مردم ماجراجو، عادی بودن را نمیخواهند!
Soroushane.ir
بسیاری از کسانی که با یک ایده یا تفکر مشهور شدهاند، الزاماً بهترین یا عاقلانهترین سخن را بر زبان نراندهاند؛ گاهی درست برعکس، عجیبترین، افراطیترین یا حتی احمقانهترین حرفشان بیش از هر چیز دیگری، نامشان را بر سر زبانها انداخته.
×××
راز ماجرا شاید همینجاست: یک حرف معمولی، مخالفان زیادی نمیسازد؛ اما یک حرف عجیب، مردم را وادار میکند علیه آن موضع بگیرند، دربارهاش بحث کنند، آنرا نقل کنند و به دیگران نشان دهند. و چه تناقض عجیبی که گاهی مخالفان یک اندیشه، بیش از هوادارانش به مشهورشدن صاحب آن کمک میکنند.
من حتی این را در تبلیغات برندها دیدهام. تابلوهایی که یک کلمهی عجیب دارند یا کسبوکارها کاری میکنند که مشتریان مجبور به واکنش شوند ولو منفی!
×××
شاید برای مشهورشدن همیشه لازم نباشد حرف بزرگ و قلمبهسلنبهای بزنی؛ کافی است چیزی بگویی که نتوانند دربارهاش ساکت بمانند. نکتهی جالب این است که شهرت اغلب از شدت واکنش میآید، نه از درستی یا نادرستی ایده. یک ایده میتواند درست، غلط، عمیق، احمقانه یا حتی خطرناک باشد؛ اگر مردم را مجبور کند دربارهاش حرف بزنند، احتمال مشهورشدن صاحب آن بالا میرود. این را به دین، ایدههای علمی، اجتماعی، سیاسی و هرچیزی تعمیم دهید نتیجهاش یکی است. این یعنی، تاریخ همیشه کسانی را بخاطر نمیسپارد که درستترین حرف را زدهاند؛ بلکه کسانی که حرفی زدهاند و دیگران نتوانستهاند نادیدهاش بگیرند!
حتی در بحث تبلیغات برندها در فضای رقابت کسبوکارها.
×××
منظورم فقط “ایدهی عجیب” نیست، بلکه ساختن یک واژه یا تصویر ذهنیِ درخشان و جنجالبرانگیز که خودش تبدیل به برند فکریِ صاحبش میشود.
مثلاً در نقد کتاب پادشکننده گفتم، نیکلاس طالب، با این کلمه برای خودش حسابی اسم و رسمی به پا کرد. او با قویِ سیاه و با Antifragile یک حرکت زبانی هوشمندانه به راه انداخت و گفت چیزی داریم که فقط در برابر ضربه مقاوم نیست، بلکه از ضربه، قویتر میشود. خودِ واژه آنقدر گیرایی داشت که بخشی از شهرت نظریه را ساخت، حتی پیش از آنکه خواننده تمام استدلال کتاب را بپذیرد. و البته که من نپذیرفتم هرچند مثال نیکلاس طالب که حتی منِ نوعی را مجبور کرد چند باری ازش اسم ببرم که این نیز نمونهی همین مشهوریت است؛ درنتیجه من بعنوان یک مخالف راجعبه این ایدهاش نوشتم.
×××
نمونههای مشابه دیگری هم هستند مثلا: فروید با عقدهی ادیپ و ناخودآگاه، مارکس با مبارزهی طبقاتی و افیون تودهها، هانا آرنت با ابتذال شر، ریچارد داوکینز با ژن خودخواه، دازاین هایدگر و ... در همه اینها، یک عبارت کوتاه کاری میکند که گاهی صدها صفحه استدلال نمیتواند بکند: در ذهن میچسبد.
و این دقیقاً یعنی برخی متفکران فقط نظریه نمیسازند؛ واژهای میسازند که نظریه را حمل کند. اگر آن واژه کمی غریب، متناقض، افراطی یا تحریککننده باشد، مردم شروع به تکرارش میکنند؛ مخالفان برای ردکردنش، موافقان برای دفاع از آن. و همگی خواسته یا ناخواسته دستگاه تبلیغاتیِ صاحب ایده میشوند.
×××
خلاصه که ساخت واژگان غریب، نظریههای عجیب و حتی اندیشههای غلط میتواند آغازگر شهرت باشد! چراکه مردم ماجراجو، عادی بودن را نمیخواهند!
Soroushane.ir