خب مجموعهای از فولیوهای جدید را منتشر کنم شاید روزی شد یک کتاب!
×××
اسم من سائو پائولو است و دختری دارم که هنوز بدنیا نیامده بنام پنهلوپه. اسم مادرش را هم گذاشتم ماریا سانچو.
این اسمها از آنجایی آمدند که بین مانا و هانا و سوفیا و دلنیا و هدیه و صدف و هزاران اسم دیگر گرفتار شدیم و از آنجایی که خودم سالهاست با اسم مزخرف هادی هنوز هم گریبانگیرم، نمیخواستم دخترم اسمی لوس، مسخره یا عربی و... داشته باشد. اسم پر هجا هم بدم میآمد. اسم خیلی کوتاه و خیلی بلند هم. اسم الکی دهن پرکن آزارم میداد. و وقتی کسی با او خودمانی شد حتی اسم مختصرشدهی خودمانیشده هم بد تلفظ نشود. اسمی که وقتی گذرش به خارج افتاد معنی بدی نرساند و وقتی توی قومیت خاصی رفت هم به همینشکل. تلفظش راحت باشد و مهمتر اینکه توی فارسی و انگلیسی نگارشش داستان نشود.
مثلاُ اسم سُرمه را هم دوست داشتیم اما تا آن واو لامصب را رویاش نگذاری نمیشود؛ پس سرمه خوانده میشد هرچند در انگلیسی این مشکل نیست.
×××
درنهایت مابین هزاران اسم دخترانهی ایرانی و کوردی و ترکی و عربی و فارسی باستان و فارسی امروزی و یونانی و ژاپنی و کرهای و اسپانیایی رسیدیم به پنهلوپه.
اسم دخترم قرار نیست پنهلوپه باشد ولی این اسم بامزه آنقدر شیرین بود که فعلاً بجای انتخاب نهایی و بجای New Folder شده پنهلوپه.
اما پنهلوپه اگر پدرومادرش هادی و مریم باشد مسخره است. پس اسم من هم خودکار بدون هیچ اندیشهای عوض شد و شد سائو پائولو و مریم هم شد ماریا سانچو. :)
×××
دوست داشتم چندین بچه داشته باشم؛ اصلاً کلاً بچهدوستم. حال بچهی گربه باشد یا بچهی مرغ. توله باشد یا جوجه. مهم نیست مهم این است یک موجود سربرآورده که شیرینترین و پاکترین موجود حیات است را در برابرم داشته باشم. تا روزی که آلودهی جبر و غیظ طبیعت شود. هرچقدر هم تعدادش بالا باشد برایم یکسان شیریناند. البته خوب میدانم تربیت یکی کونت را پاره میکند بماند وقتی چندتا شوند.
با اینحال پنهلوپه دختری است که قرارست یکییکدونه باشد شاید هم روزی خواهر یا برادری هم خواهد داشت... مهم این است او قرارست عطش بقای نسل و توهم آدمی برای جاودانگی را فعلاً به تنهایی برایمان یک تنه بهدوش بکشد.
×××
گاهی سر سفره با مریم یا ماریا سانچو بحث میکنم که:"واقعاً پنهلوپه تازه میخواد دنیا بیاد و بشینه این همه راههایی که ما رفتیم رو تجربه کنه؟
تازه میخواد بیاد بفهمه چی عخه؟ چی جیزه؟ و چی پیف!؟
تازه میخواد بفهمه اینی که شب و روز سگدو براش میزنه باباشه؟ و اونی که چارچشمی براش نمیخوابه مادرشه؟
تازه میخواد بفهمه توی کابینت چی هست؟"
آخ! چقدر راه پیشرویات داری پنهلوپه. برای رسیدن به چیزهایی که ما رسیدیم و فهمیدیم و دیدیم خبری نیست.
یک دنیای ناشناخته در برابر هست که کشف هر لحظهاش مملو از جذابیت است و اما پشتش هیچی نیست. از پا نمینشینی چون بزرگترین لذت، کشف و یادگیری است. همهی اینها برگی از زندگیات میشوند. همان کتاب زندگی که وقتی ما شناختیمش، فهمیدیم حسابی پارهپوره شده. کتاب پارهپورهای که گاهی حتی دستمان میلرزد به برگهای بیجان قدیمیاش دست بزنیم تا نکند پودر شود!
گاهی خود را میگویم کاش پنهلوپه از جایی شروع میکرد که اکنون ما در آنیم... نه از صفر.
اما نمیشود؛ این شروع و این صفر، جبر توست. شروعی خام برای کشف تمام پختگیها و سوختگیها!
صفر، تهی نیست همه چیز است!
×××
دخترم! تو در راهی. هنوز نیامده من درگیر راههای نرفتهات هستم. ای موجود عجیب که شاید تمام کشف امروزت واکنش به بستنی خوردهشدهی مادرت باشد و با لگد یا چرخشی آن واکنشت را نشان میدهی.
ای جوجه؛ ای انسان خام و ای کسی که قرارست شیر پاکی را بخوری... تو روزی شاید دفتر این نوشته را باز کنی و بخندی به افکار بچهگانهی پدرت... به سائو پائولو! که از بس زخم خورده و رنج دیده، و از بس درگیر معادلات شده که حتی برای انتخاب یک اسم هم درمانده شده؛ آنچنان که کشف یک نام برای تو، اسم خودش و مادرت را هم تغییر کرده! پس بدان آمدنت چه تغییری بر سر زندگیمان خواهی آورد؟ خدا میداند! :)
با اینحال خواست اکنون ما شبیه هر پدرومادری این است که چیزی بیابیم که برازندهات باشد. کهنه نشود. نامداریات را نشان دهد. دلزدهات نکند و ...
×××
دخترم! هرچه هست اسم مستعار و ادبی تو برای سائو پائولو، پنهلوپه میماند. فقط پنهلوپه جان، من هم هنوز اول راهم؛ حتی با اینهمه سنی که دارم... من هم هنوز میخواهم بدانم توی آن کابینتی که تو چندی بعد کنجکاوی بفهمی چه هست،- که میدانم هیچ نیست-، چه هست؟ پشت انتخاب اسم تو چه هست؟ تو، چه را میفهمی و چه را میکاوی...؟
من هم مثل تو صفر و خامم. شاید این پختگی من فقط رویهاست و درونم خام خام است.
من هم مثل تو پر از حس بدنیا آمدنم و پر از حس کشف.
با اینکه من خوب میدانم تهش هیچی نیست ولی تو این را نمیدانی!
Soroushane.ir
×××
اسم من سائو پائولو است و دختری دارم که هنوز بدنیا نیامده بنام پنهلوپه. اسم مادرش را هم گذاشتم ماریا سانچو.
این اسمها از آنجایی آمدند که بین مانا و هانا و سوفیا و دلنیا و هدیه و صدف و هزاران اسم دیگر گرفتار شدیم و از آنجایی که خودم سالهاست با اسم مزخرف هادی هنوز هم گریبانگیرم، نمیخواستم دخترم اسمی لوس، مسخره یا عربی و... داشته باشد. اسم پر هجا هم بدم میآمد. اسم خیلی کوتاه و خیلی بلند هم. اسم الکی دهن پرکن آزارم میداد. و وقتی کسی با او خودمانی شد حتی اسم مختصرشدهی خودمانیشده هم بد تلفظ نشود. اسمی که وقتی گذرش به خارج افتاد معنی بدی نرساند و وقتی توی قومیت خاصی رفت هم به همینشکل. تلفظش راحت باشد و مهمتر اینکه توی فارسی و انگلیسی نگارشش داستان نشود.
مثلاُ اسم سُرمه را هم دوست داشتیم اما تا آن واو لامصب را رویاش نگذاری نمیشود؛ پس سرمه خوانده میشد هرچند در انگلیسی این مشکل نیست.
×××
درنهایت مابین هزاران اسم دخترانهی ایرانی و کوردی و ترکی و عربی و فارسی باستان و فارسی امروزی و یونانی و ژاپنی و کرهای و اسپانیایی رسیدیم به پنهلوپه.
اسم دخترم قرار نیست پنهلوپه باشد ولی این اسم بامزه آنقدر شیرین بود که فعلاً بجای انتخاب نهایی و بجای New Folder شده پنهلوپه.
اما پنهلوپه اگر پدرومادرش هادی و مریم باشد مسخره است. پس اسم من هم خودکار بدون هیچ اندیشهای عوض شد و شد سائو پائولو و مریم هم شد ماریا سانچو. :)
×××
دوست داشتم چندین بچه داشته باشم؛ اصلاً کلاً بچهدوستم. حال بچهی گربه باشد یا بچهی مرغ. توله باشد یا جوجه. مهم نیست مهم این است یک موجود سربرآورده که شیرینترین و پاکترین موجود حیات است را در برابرم داشته باشم. تا روزی که آلودهی جبر و غیظ طبیعت شود. هرچقدر هم تعدادش بالا باشد برایم یکسان شیریناند. البته خوب میدانم تربیت یکی کونت را پاره میکند بماند وقتی چندتا شوند.
با اینحال پنهلوپه دختری است که قرارست یکییکدونه باشد شاید هم روزی خواهر یا برادری هم خواهد داشت... مهم این است او قرارست عطش بقای نسل و توهم آدمی برای جاودانگی را فعلاً به تنهایی برایمان یک تنه بهدوش بکشد.
×××
گاهی سر سفره با مریم یا ماریا سانچو بحث میکنم که:"واقعاً پنهلوپه تازه میخواد دنیا بیاد و بشینه این همه راههایی که ما رفتیم رو تجربه کنه؟
تازه میخواد بیاد بفهمه چی عخه؟ چی جیزه؟ و چی پیف!؟
تازه میخواد بفهمه اینی که شب و روز سگدو براش میزنه باباشه؟ و اونی که چارچشمی براش نمیخوابه مادرشه؟
تازه میخواد بفهمه توی کابینت چی هست؟"
آخ! چقدر راه پیشرویات داری پنهلوپه. برای رسیدن به چیزهایی که ما رسیدیم و فهمیدیم و دیدیم خبری نیست.
یک دنیای ناشناخته در برابر هست که کشف هر لحظهاش مملو از جذابیت است و اما پشتش هیچی نیست. از پا نمینشینی چون بزرگترین لذت، کشف و یادگیری است. همهی اینها برگی از زندگیات میشوند. همان کتاب زندگی که وقتی ما شناختیمش، فهمیدیم حسابی پارهپوره شده. کتاب پارهپورهای که گاهی حتی دستمان میلرزد به برگهای بیجان قدیمیاش دست بزنیم تا نکند پودر شود!
گاهی خود را میگویم کاش پنهلوپه از جایی شروع میکرد که اکنون ما در آنیم... نه از صفر.
اما نمیشود؛ این شروع و این صفر، جبر توست. شروعی خام برای کشف تمام پختگیها و سوختگیها!
صفر، تهی نیست همه چیز است!
×××
دخترم! تو در راهی. هنوز نیامده من درگیر راههای نرفتهات هستم. ای موجود عجیب که شاید تمام کشف امروزت واکنش به بستنی خوردهشدهی مادرت باشد و با لگد یا چرخشی آن واکنشت را نشان میدهی.
ای جوجه؛ ای انسان خام و ای کسی که قرارست شیر پاکی را بخوری... تو روزی شاید دفتر این نوشته را باز کنی و بخندی به افکار بچهگانهی پدرت... به سائو پائولو! که از بس زخم خورده و رنج دیده، و از بس درگیر معادلات شده که حتی برای انتخاب یک اسم هم درمانده شده؛ آنچنان که کشف یک نام برای تو، اسم خودش و مادرت را هم تغییر کرده! پس بدان آمدنت چه تغییری بر سر زندگیمان خواهی آورد؟ خدا میداند! :)
با اینحال خواست اکنون ما شبیه هر پدرومادری این است که چیزی بیابیم که برازندهات باشد. کهنه نشود. نامداریات را نشان دهد. دلزدهات نکند و ...
×××
دخترم! هرچه هست اسم مستعار و ادبی تو برای سائو پائولو، پنهلوپه میماند. فقط پنهلوپه جان، من هم هنوز اول راهم؛ حتی با اینهمه سنی که دارم... من هم هنوز میخواهم بدانم توی آن کابینتی که تو چندی بعد کنجکاوی بفهمی چه هست،- که میدانم هیچ نیست-، چه هست؟ پشت انتخاب اسم تو چه هست؟ تو، چه را میفهمی و چه را میکاوی...؟
من هم مثل تو صفر و خامم. شاید این پختگی من فقط رویهاست و درونم خام خام است.
من هم مثل تو پر از حس بدنیا آمدنم و پر از حس کشف.
با اینکه من خوب میدانم تهش هیچی نیست ولی تو این را نمیدانی!
Soroushane.ir