دیشب ساعت ۳ بامداد، ماریا نگران و بیخواب بود و من هم که ۹۹٪ اوقات فکرم توی کار است و کیرم توی خواب (!) فیالفور برخاستم و کمی دست و پایش را مالیدم، پا شدیم و باهم راه رفتیم. شیرینی بهش دادم تا بخورد؛ و کمی دلداری و پیشنهادات رفتن به بیمارستان.
ماریا اما گفت فعلاً نیازی نیست...شیرینی خورد، آب خورد؛ به شکمش میزد اما خبری از پنهلوپه نبود؛ هرقدر میگذشت نگرانیاش افزون و مستآصلیاش، محزونش میکرد.
یکهو برخاست و گفت: سائوپائلو از ساعت ۴ بعدازظهر پنهلوپه لگد نزده.
-دقیقاً از ۴ بعدازظهر تا الان؟ چرا زودتر نگفتی؟
-نمیدونم فکرم درگیره دقیق یادم نیست. شایدم لگد زده حس نکردم. آخه ماههای پایانی میگن چون جاش تنگ میشه لگدهاش ریزتر میشه.
-اتفاقاً برعکس؛ چون جاش تنگه باید لگدهاش محکمتر شه! شاید خوابه مث سری قبل.
-نمیدونم. هیچ تکونی نمیخورده. اینهمه روی شکمم زدم. حتی به پهلوی راست که هیچوقت نمیذاشت بخوابم میخوابم؛ واکنشی نشون نمیده. بریم دکتر؟
-بریم دکتر؛ پس چرا معطلی؟
-حالا یکم دیگه صبر میکنم. تازه شیرینی خوردم. شاید بیدار شد.
×××
و انتظار بیفایده بود. پنهلوپه تکان نمیخورد. این تکان نخوردن را هم فقط مادر میفهمد.
لگدهای پنهلوپه تنها چیزی است که ما را از بودن او در قید حیات باخبر میکند. البته من فقط کلمهی لگد را میشنوم اما شمارش و شدت و حدتش با ماریاست. هر وقت ماریا میگوید سائوپائلو بیا ببین لگد زد، میروم و نه چیزی میبینم نه چیزی حس میکنم. من شبیه کسیام که از دور سایهای بر درِ غار افتاده را نظارهگرست. کی درون این غار است؟ کی پای آتش نشسته و آتش چه گرمایی و چه سوزی دارد؟ فقط آنانی میدانند که در غارند.
پنهلوپه شبیه هر جنین دیگری و برعکس هر کسی که در شرایط بحران یا در جزیرهای دورافتاده و تکوتنها با شنهای ساحلی، S.O.S میکِشد و یا با لگد، سنگها را به گوشهای میراند تا کسی نجاتش دهد فقط سکوت میکند. نمیفهمی کی نجاتش دهی و کی مزاحمش نشوی؟!
او سکوت میکند و خاموشی برمیگزیند و شاید لگد نزدنش یعنی کمک!
نگرانی اوج گرفت و سه نیمهشب شال و کلاه کردیم و با عجله رفتیم بیمارستان. در بخش اورژانس بلافاصله ماریا را روی ویلچر گذاشتند و به بخش زنان و زایمان بردند. تا الان نگرانی ما ۵۰ درصد بود اما با سوار کردنش بر ویلچر، این نگرانی دوچندان شد...
یک بیمارستان خصوصی. ولی با پرسنل بیحال و خوابآلود.
ساعاتی او را داخل بردند و ماما که میل به خواب، میل مریضداریش را کور کرده بود مدام به دکتر ماریا که در منزلش خواب بود اما پاسخگو، زنگ میزد تا کسب تکلیف کند.
×××
به خیر گذشت. با تلاش ویبراتوری از نوع ارتعاش صدا ظاهراً موفق شدند به زور پنهلوپه را از خواب تکامل بیدار کنند. حتماُ در آن لحظه پنهلوپه یک فحش آبدار ناموسی نثار همه کرد که از خواب ناز بیدارش کردیم. شاید هم یک بوس کوچولو فرستاد؛ ماما چیزی هم به ماریا داد تا لگدهایش را بشمارد.
لگدشمار چیزی شبیه صلواتشمارست. با این تفاوت که نه برای شمارش تعداد -که این کار را در قدیم با تسبیح و هستهی خرما و انگشتان هم میکردند- بلکه برای شمارش هستی است!
با صلواتشمار حتی از نوع دیجیتالی هر بار که دکمه را میزنی چیزی را برای جهانِ بعد ذخیره میکنی، با اینکه مطمئن نیستی آن جهان هست!
ولی با لگدشمار هر بار که دکمه را میزنی مطمئن میشوی یکی هنوز در همین جهان هست!
×××
گاه میاندیشم تا وقتی لگد میزنی هستی!
Soroushane.ir
ماریا اما گفت فعلاً نیازی نیست...شیرینی خورد، آب خورد؛ به شکمش میزد اما خبری از پنهلوپه نبود؛ هرقدر میگذشت نگرانیاش افزون و مستآصلیاش، محزونش میکرد.
یکهو برخاست و گفت: سائوپائلو از ساعت ۴ بعدازظهر پنهلوپه لگد نزده.
-دقیقاً از ۴ بعدازظهر تا الان؟ چرا زودتر نگفتی؟
-نمیدونم فکرم درگیره دقیق یادم نیست. شایدم لگد زده حس نکردم. آخه ماههای پایانی میگن چون جاش تنگ میشه لگدهاش ریزتر میشه.
-اتفاقاً برعکس؛ چون جاش تنگه باید لگدهاش محکمتر شه! شاید خوابه مث سری قبل.
-نمیدونم. هیچ تکونی نمیخورده. اینهمه روی شکمم زدم. حتی به پهلوی راست که هیچوقت نمیذاشت بخوابم میخوابم؛ واکنشی نشون نمیده. بریم دکتر؟
-بریم دکتر؛ پس چرا معطلی؟
-حالا یکم دیگه صبر میکنم. تازه شیرینی خوردم. شاید بیدار شد.
×××
و انتظار بیفایده بود. پنهلوپه تکان نمیخورد. این تکان نخوردن را هم فقط مادر میفهمد.
لگدهای پنهلوپه تنها چیزی است که ما را از بودن او در قید حیات باخبر میکند. البته من فقط کلمهی لگد را میشنوم اما شمارش و شدت و حدتش با ماریاست. هر وقت ماریا میگوید سائوپائلو بیا ببین لگد زد، میروم و نه چیزی میبینم نه چیزی حس میکنم. من شبیه کسیام که از دور سایهای بر درِ غار افتاده را نظارهگرست. کی درون این غار است؟ کی پای آتش نشسته و آتش چه گرمایی و چه سوزی دارد؟ فقط آنانی میدانند که در غارند.
پنهلوپه شبیه هر جنین دیگری و برعکس هر کسی که در شرایط بحران یا در جزیرهای دورافتاده و تکوتنها با شنهای ساحلی، S.O.S میکِشد و یا با لگد، سنگها را به گوشهای میراند تا کسی نجاتش دهد فقط سکوت میکند. نمیفهمی کی نجاتش دهی و کی مزاحمش نشوی؟!
او سکوت میکند و خاموشی برمیگزیند و شاید لگد نزدنش یعنی کمک!
نگرانی اوج گرفت و سه نیمهشب شال و کلاه کردیم و با عجله رفتیم بیمارستان. در بخش اورژانس بلافاصله ماریا را روی ویلچر گذاشتند و به بخش زنان و زایمان بردند. تا الان نگرانی ما ۵۰ درصد بود اما با سوار کردنش بر ویلچر، این نگرانی دوچندان شد...
یک بیمارستان خصوصی. ولی با پرسنل بیحال و خوابآلود.
ساعاتی او را داخل بردند و ماما که میل به خواب، میل مریضداریش را کور کرده بود مدام به دکتر ماریا که در منزلش خواب بود اما پاسخگو، زنگ میزد تا کسب تکلیف کند.
×××
به خیر گذشت. با تلاش ویبراتوری از نوع ارتعاش صدا ظاهراً موفق شدند به زور پنهلوپه را از خواب تکامل بیدار کنند. حتماُ در آن لحظه پنهلوپه یک فحش آبدار ناموسی نثار همه کرد که از خواب ناز بیدارش کردیم. شاید هم یک بوس کوچولو فرستاد؛ ماما چیزی هم به ماریا داد تا لگدهایش را بشمارد.
لگدشمار چیزی شبیه صلواتشمارست. با این تفاوت که نه برای شمارش تعداد -که این کار را در قدیم با تسبیح و هستهی خرما و انگشتان هم میکردند- بلکه برای شمارش هستی است!
با صلواتشمار حتی از نوع دیجیتالی هر بار که دکمه را میزنی چیزی را برای جهانِ بعد ذخیره میکنی، با اینکه مطمئن نیستی آن جهان هست!
ولی با لگدشمار هر بار که دکمه را میزنی مطمئن میشوی یکی هنوز در همین جهان هست!
×××
گاه میاندیشم تا وقتی لگد میزنی هستی!
Soroushane.ir
من اولین بار که دخترم مقدار زیادی شیر برگرداند، تقریبن بیهوش شدم! و علارغم خنده عیال رفتیم بیمارستان! حدس بزنید نگاه پرستار و دکترها را😊 پس چرا اون دختر اون موقع لگد نمیزد؟ یا کسی ما را به هیچ جا حساب نمیکرد برای گفتن؟