هادی احمدی (سروش)

هادی احمدی (سروش)

نویسنده، شاعر و مدرس · ۴ روز پیش · فولیو · مدت مطالعه: ۴ دقیقه
نرینگان فیلسوف!
خودیافتگی‌های شخصی و خوددانا قلمداد کردن یک فیلسوف به اندازه‌ی یک آدم بی‌سواد و متعصب می‌تواند به یک اندازه خطرناک باشد.
نمونه‌اش رنه دکارت بود که در فلسفه‌اش گفت، حیوانات "ماشین زنده" هستند. همین شد که هم خودش هم دانشمندان پس از او زنده‌زنده حیوانات را تشریح و کالبدشکافی می‌کردند و بواسطه‌ی ایده‌ یا سوءایده‌ی او، زمین شد قتلگاه علمی بیرحمانه‌ی حیوانات زنده.
البته زنده‌شکافی قرن‌ها پیش از دکارت، حتی در دوران باستان بخاطر نبود داروهای موثر بیهوشی وجود داشت.
×××
زن‌ستیزی، حیوان‌ستیزی، افکار سیاه و گاه نژادپرستانه و ژنتیک‌پرستانه و بسیاری از تفکرات جاهلیت در میان اکثر فلاسفه وجود داشت و هنوز دارد. بخشی از این بخاطر زمانه‌ای بود که آنان در آن می‌زیستند و برخی هم بخاطر باد توی غبغبه انداختن و توهم دانای‌کل.
ایده‌های وحشتناک فلاسفه چیزهایی است که واقعاً در آثارشان آمده و امروز بسیار تکان‌دهنده‌اند: مثلاً افلاطون در جمهوری برای طبقه‌ی حاکمان خردمند و نگهبانان شهر، برنامه‌ای حکومتی برای جفت‌گیری گزینشی پیشنهاد می‌کند؛ یعنی عملاً انتخاب می‌کنند چه کسانی با چه کسانی تولیدمثل کنند؟ این همان چیزی نبود که هیتلر با نژادبرتر دنبالش بود؟ چه کسی می‌داند؟ شاید هیتلر عاشق افلاطون بود و به ایده‌ی احمقانه‌ی او جامه‌ی عمل پوشاند و خواست که جنایت نظری را عملی کند!
یا ارسطو که از مفهوم "برده‌ی طبیعی" دفاع می‌کرد و می‌گفت: بعضی انسان‌ها، فاقد توانایی کافی برای اداره خود هستند و بنابراین طبیعتاً باید زیر فرمان دیگری باشند. همچنین قوّه‌ی تصمیم‌گیری زن را فاقد اقتدار توصیف می‌کرد. کانت در بخشی از آثار انسان‌شناختی و نژادی‌اش سلسله‌مراتب نژادی و برتری اروپاییان را پذیرفته بود. یا روسو می‌گفت، زن برای خشنودکردن مرد و تحت فرمان او بودن ساخته شده.
×××
نکته‌ی جالب همین تناقض‌هاست، یک فیلسوف می‌تواند در یک حوزه چند قرن جلوتر از زمانش باشد و چند صفحه‌ی بعد چیزی بنویسد که احمقانه باشد اما از آنجایی که برخی ایده‌هایش از زمانه جلو هستند و مورد استقبال قرار گرفتند بطرز بدیهی حماقت‌های آنان نیز مورد استقبال قرار می‌گیرد. بهرحال یک فیلسوف تا وقتی هوادار و پیرو دارد اگر بریند هم برایشان خوشبوست.
من این هواداران متعصب را خطرناک‌تر از خود فیلسوفِ متعصب می‌دانم! اما این‌دو در یک چیز مشترکند این‌که از حیث وفاداری مطلق به یک باور تا مرز پذیرفتن مرگ هم خواهند رفت!
×××
این را گفتم که بگویم عاشق مطالعه‌ی فلسفه و فیلسوفم. اما هیچگاه هوادار دوآتیشه هیچکدام نشدم. خوب می‌دانم آدمی مملو از نقص و نقض است و شرایط و زمانه‌ی پیرامون عمود بر افکارش است. ازاین‌رو آنچه ستودنی است را می‌پذیرفتم اما آنچه جاهلانه است حتی علیرغم میلم باشد را مردود می‌دانم ولو اینکه عاشق سایر افکار آن فیلسوف شده باشم.
×××
چرا؟
چون آنان نیز شبیه ما آدمی هستند مملو از نیاز، و محکوم در جبر زمان و مکان.
همگی با قید استثنا در برخی اندیشه‌هایشان که البته متعصبانه ازش دفاع می‌کردند و امروزه بسیاری از آن اندیشه‌ها مردود اعلام شده، عُقلای متوهمی بودند. وگرنه چرا اسپینوزا باید بگوید، زن حق طبیعی برابری برای حکومت ندارد؟ چرا کانت گفت، فلسفه‌ی زن “استدلال کردن” نیست، “احساس کردن” است؟ چرا هگل، زنان را برای فلسفه و علوم عالی ساخته نشده‌ نمی‌خواست؟ چرا شوپنهاور زنان را کودکان بزرگسال و چطور نیچه‌ وقتی به سراغ زنان می‌رفت تازیانه بدست بود و با تمسخر ‌می‌گفت، زن دانشمند؟ حتماُ چنین زنی مشکل جنسی دارد!(یعنی طبیعت جنسیتش بهم ریخته!). حتی پرودون گفت، زن یا خانه‌دار است یا روسپی؛ حالت سومی نمی‌بیند. اتو واینینگر پا را فراتر گذاشت و گفت، زن حتی “من” و روح ندارد. و بسیاری دیگر...
×××
و اینجا یک الگوی واقعاً جالب آشکار می‌شود؛ اسپینوزا از آزادی اندیشه دفاع می‌کرد، اما زنان را از حکومت کنار می‌گذاشت؛ روسو با جمله‌ی “انسان آزاد زاده شده” مشهور شد، اما برای سوفی نقشی تابع امیل طراحی می‌کند؛ کانت عقل خودآیین را مرکز اخلاق قرار داد، اما درباره توانایی عقلانی زن چنین محدودیت‌هایی می‌نویسد.
هنوز هم هستند عاشقان این نرینه‌ها که دنیا را هنوز در فلسفه هم مردسالار، زن‌ستیز و حیوان‌ستیز می‌بینند! اما فلسفه تمام نشده. فیلسوفان جدید می‌آیند و ایده‌های بازسازی شده و بازهم موج اندیشه‌ها و حماقت‌ها.
×××
اگر خاطرتان باشد در شوکران سقراط نوشتم که تعصب سقراط برای نوشیدن شوکران و پذیرش مرگ خودخواسته درست شبیه عملیات استشهادی بود!
من نمی‌دانم دقیقاً دلیلش چیست که فیلسوفان، چیزهای احمقانه می‌گویند. شاید غرور، شاید توهم و خوددانا خوانی، شاید عقده‌های جنسی و یا شاید در پی شکست‌های پیاپی و خانواده و جامعه... اما یک چیز را خوب می‌دانم. در بند بودن حتی اگر بند از آنِ کسی باشد که تمام جهان می‌پرستدش، خودش نقطه‌ی شروع حماقت است که هواداران سراسر مخلص، در بادکنک او می‌دمد!
ازنظر این فیلسوفان، بجز هواداران نزدیک و دوآتیشه‌شان، بقیه برایشان یا "برده‌ی طبیعی" هستند یا "ماشین زنده" و یا موجودات بدون "من"!
Soroushane.ir
۲ ۰ ۰ ۶۹