خیام و نیچه یک حرف را تکرار کردند اما در دو بیان متفاوت: خیام میگفت جهان، یک تکرار است پس دم را دریاب. که در اینصورت به آگاهی و هوشیاری میرسی؛ اما نیچه میگفت، جوری زندگی کن اگر هزاران بار تکرار شدی همانی باشی که میخواستی. او ابرانسان بودن را در تکرار جاودانگی میپنداشت.
کدامیک صحیح است؟ تکرار خیام در گِل و سبو و سبزه یا ابرانسانی در جاودانگی تکرار؟
×××
من گمان میکنم هم نزول و فرود مولانا و عطار و حافظ و سنایی که همهچیز را یک دایرهی دوار میدیدند و هستی را ازلی و ابدی میپنداشتند و هم تکرارهای ملالآور نیچه که یادآور جاودانگی است و هم خیام که به چرخهی بودایی باورمند بود، و هم پرتشدن در جهان هایدگر، همگی فقط لغات را تغییر دادند. یعنی همهی اینها باور داشتند که تکرار در کار است. منتها یکی میگفت میمیریم و در ابدیت تکرار میشویم، یکی میگفت نیست میشویم و در عدم زنده میشویم، یکی میگفت، آنقدر تکرار میشویم که بهترین میشویم و آن دیگری نیز میگفت، سنگ و گُل و بوته و خار میشویم...
این یعنی نتیجهی همهی اینها تقریباً یکی است. منتها خیام چرخه را میدید و چشمپوشی میکرد ازش.
سبزه را میدید که از خاکش برخواهد رُست اما تماشای همین لحظهی دیدن سبزه و رُستنش از خاک را اکنونِ خود میدید. اکنونی در چرخهی پرتکرار حیات و طبیعت.
من باور نمیکنم که خیام پوچگرا بود. اما او همان هیچی را فهمیده بود که مولانا فهمید. هیچها و تهیهای مملو از معنا!
×××
این هیچ چیست که همه را به نتیجه رسانده؟
هیچ، پرتگاه است!
بنظرم نظر همهی آنان در پرتگاهی که از لبهاش به هستی نگاه میکنند مشترک است.
خیام در برابر پرتگاه میگوید: این دم را از دست نده.
نیچه میگوید: چنان زندگی کن که بتوانی همین دم را تا ابد دوباره بخواهی.
مولانا میگوید: آن منی را که از نیستی میترسد، از میان بردار.
هایدگر میگوید: بپذیر که بیاختیار به جهان افکنده شدهای، اما نحوهی بودن خودت را بر عهده بگیر.
×××
پس این هیچ، جایی نیست که معنا تمام میشود؛ جایی است که معناهای قرضی تمام میشوند.
از آنجا به بعد، راهها جدا میشوند. یکی معنا را در لحظه پیدا میکند، یکی در آریگفتن به تمامی زندگی، یکی در فناشدنِ خود و دیگری در اصیلزیستن با آگاهی از مرگ.
این نوعی تلاش برای تعریف هیچ است در تکرار!
Soroushane.ir
کدامیک صحیح است؟ تکرار خیام در گِل و سبو و سبزه یا ابرانسانی در جاودانگی تکرار؟
×××
من گمان میکنم هم نزول و فرود مولانا و عطار و حافظ و سنایی که همهچیز را یک دایرهی دوار میدیدند و هستی را ازلی و ابدی میپنداشتند و هم تکرارهای ملالآور نیچه که یادآور جاودانگی است و هم خیام که به چرخهی بودایی باورمند بود، و هم پرتشدن در جهان هایدگر، همگی فقط لغات را تغییر دادند. یعنی همهی اینها باور داشتند که تکرار در کار است. منتها یکی میگفت میمیریم و در ابدیت تکرار میشویم، یکی میگفت نیست میشویم و در عدم زنده میشویم، یکی میگفت، آنقدر تکرار میشویم که بهترین میشویم و آن دیگری نیز میگفت، سنگ و گُل و بوته و خار میشویم...
این یعنی نتیجهی همهی اینها تقریباً یکی است. منتها خیام چرخه را میدید و چشمپوشی میکرد ازش.
سبزه را میدید که از خاکش برخواهد رُست اما تماشای همین لحظهی دیدن سبزه و رُستنش از خاک را اکنونِ خود میدید. اکنونی در چرخهی پرتکرار حیات و طبیعت.
من باور نمیکنم که خیام پوچگرا بود. اما او همان هیچی را فهمیده بود که مولانا فهمید. هیچها و تهیهای مملو از معنا!
×××
این هیچ چیست که همه را به نتیجه رسانده؟
هیچ، پرتگاه است!
بنظرم نظر همهی آنان در پرتگاهی که از لبهاش به هستی نگاه میکنند مشترک است.
خیام در برابر پرتگاه میگوید: این دم را از دست نده.
نیچه میگوید: چنان زندگی کن که بتوانی همین دم را تا ابد دوباره بخواهی.
مولانا میگوید: آن منی را که از نیستی میترسد، از میان بردار.
هایدگر میگوید: بپذیر که بیاختیار به جهان افکنده شدهای، اما نحوهی بودن خودت را بر عهده بگیر.
×××
پس این هیچ، جایی نیست که معنا تمام میشود؛ جایی است که معناهای قرضی تمام میشوند.
از آنجا به بعد، راهها جدا میشوند. یکی معنا را در لحظه پیدا میکند، یکی در آریگفتن به تمامی زندگی، یکی در فناشدنِ خود و دیگری در اصیلزیستن با آگاهی از مرگ.
این نوعی تلاش برای تعریف هیچ است در تکرار!
Soroushane.ir