این جملهی معروف نیچه:”کسی که چرایی برای زیستن داشته باشد، با هر چگونگی خواهد ساخت.” تقریباً نقل نبات برخی نویسندگان چون نسیم نیکولاس طالب و ویکتور فرانکل و .. شده؛ و البته امروز تبدیل شده به شعارهای انگیزشی و پوسترهای اینستاگرامی؛
جملهای زیبا و انگیزشی اما سطحی؛ برای تبدیل کردن رنج به معنا!
این همان مقدس کردن رنج است که پیشتر گفتم.
×××
اما مشکل فقط سطحیسازی نیست؛ به خودِ جمله هم اگر دقیق نگاه کنیم یک توهّم خطرناک دارد.
“چرایی” همیشه انسان را نجات نمیدهد. “چرایی” الزاماً معنابخش نیست. بخاطر چرایی لزوماً نباید و نمیتوان هر رنج و هر شرایط و هر چگونگی را تحمل کرد.
انسانهای زیادی “چراییهای بزرگ” داشتند ولیکن با اولین ضربهی زندگی فرو ریختند.
زیراکه چرایی بدون توانِ روانی، بدون سرمایهی اجتماعی، بدون سلامت جسم، شوخی است.
از سویی رنج همیشه با معنا قابل تحمل نیست (این همان نقطهی کور طالب، فرانکل، جریانهای معناگرایی و ستایشگران رنج است)
×××
گاهی:
بدن از پا میافتد،
روان میشکند،
رابطهها فرو میریزند،
و ساختارها آدم را له میکنند،
همین میشود که معنا در برابر آسیب واقعی، قدرت محدودی دارد.
انسان ماشین نیست و زندگی نیز فقط هدف نیست؛ شانس، ساختار، زیستشناسی، محیط، رابطه و تصادفها نیز همگی در آن دخیلاند.
×××
به باور برخی، گویی اگر فقط یک چرایی داشته باشی، نه خسته میشوی، نه افسرده؛ نه شک میکنی و نه میبُری و درنهایت یک انسان معنادار، هدفدار، موفق و نامدار میشوی.
این همان افراط اگزیستانسیالیستی است: همهچیز را تقلیل دادهاند به “انتخاب” و “اراده”؛ درست شبیه افسانههای انگیزشی که میگویند اگر بخواهی، میشود. یا همان خواستن توانستن است! درحالیکه خواستن توانستن نیست و تو در بهترین حالت اگر توانا باشی خواهی خواست نه برعکس؛ بعبارتی شکل درستتر این است که: توانستن، خواستن است!
×××
مشکل بزرگتر این جمله خود نیچه نیست…
در عبارت آلمانیاش، او یک کلمهی “تقریباً” هم پیش از “هر چگونگی” نوشته بود که توسط خواهرش یا در ترجمهی فارسی و یا در کتب بسیاری از نویسندگان بعمد یا سهواً حذف شده؛ شاید هم بعدها نیچهپرستان بدان افزودهاند اما نیچهدوستان ازش بیخبرند.
هرچه هست خودِ نیچه علیرغم داشتن “چرایی”، کسی نبود که با “هر چگونگی” بسازد
او در نهایت زیر فشار جسمی، عصبی و تنهایی فرو ریخت.
یعنی حتی گویندهی این جمله هم نماد “تحملِ هر رنج” نبود!
×××
با “هر چگونگی” نمیتوان ساخت!
Soroushane.ir
جملهای زیبا و انگیزشی اما سطحی؛ برای تبدیل کردن رنج به معنا!
این همان مقدس کردن رنج است که پیشتر گفتم.
×××
اما مشکل فقط سطحیسازی نیست؛ به خودِ جمله هم اگر دقیق نگاه کنیم یک توهّم خطرناک دارد.
“چرایی” همیشه انسان را نجات نمیدهد. “چرایی” الزاماً معنابخش نیست. بخاطر چرایی لزوماً نباید و نمیتوان هر رنج و هر شرایط و هر چگونگی را تحمل کرد.
انسانهای زیادی “چراییهای بزرگ” داشتند ولیکن با اولین ضربهی زندگی فرو ریختند.
زیراکه چرایی بدون توانِ روانی، بدون سرمایهی اجتماعی، بدون سلامت جسم، شوخی است.
از سویی رنج همیشه با معنا قابل تحمل نیست (این همان نقطهی کور طالب، فرانکل، جریانهای معناگرایی و ستایشگران رنج است)
×××
گاهی:
بدن از پا میافتد،
روان میشکند،
رابطهها فرو میریزند،
و ساختارها آدم را له میکنند،
همین میشود که معنا در برابر آسیب واقعی، قدرت محدودی دارد.
انسان ماشین نیست و زندگی نیز فقط هدف نیست؛ شانس، ساختار، زیستشناسی، محیط، رابطه و تصادفها نیز همگی در آن دخیلاند.
×××
به باور برخی، گویی اگر فقط یک چرایی داشته باشی، نه خسته میشوی، نه افسرده؛ نه شک میکنی و نه میبُری و درنهایت یک انسان معنادار، هدفدار، موفق و نامدار میشوی.
این همان افراط اگزیستانسیالیستی است: همهچیز را تقلیل دادهاند به “انتخاب” و “اراده”؛ درست شبیه افسانههای انگیزشی که میگویند اگر بخواهی، میشود. یا همان خواستن توانستن است! درحالیکه خواستن توانستن نیست و تو در بهترین حالت اگر توانا باشی خواهی خواست نه برعکس؛ بعبارتی شکل درستتر این است که: توانستن، خواستن است!
×××
مشکل بزرگتر این جمله خود نیچه نیست…
در عبارت آلمانیاش، او یک کلمهی “تقریباً” هم پیش از “هر چگونگی” نوشته بود که توسط خواهرش یا در ترجمهی فارسی و یا در کتب بسیاری از نویسندگان بعمد یا سهواً حذف شده؛ شاید هم بعدها نیچهپرستان بدان افزودهاند اما نیچهدوستان ازش بیخبرند.
هرچه هست خودِ نیچه علیرغم داشتن “چرایی”، کسی نبود که با “هر چگونگی” بسازد
او در نهایت زیر فشار جسمی، عصبی و تنهایی فرو ریخت.
یعنی حتی گویندهی این جمله هم نماد “تحملِ هر رنج” نبود!
×××
با “هر چگونگی” نمیتوان ساخت!
Soroushane.ir
تمام کسایی که شما قلم نقدانه برشون زدید، بنده بشدت پیگیر مطالعه آثارشون هستم.
از حوصله این فضا خارج که خیلی مفصل در این مورد بتونیم بحث کنیم، بحثی که نه برای غالب کردن یک نظر بر دیگری، بلکه با تدف آشنایی با زاویه نگاهی که هر کدوم از ما در شرایطی که ایستاده، قادر به دیدنش نیست.
اساساً در این دنیا هرچیزی که وجود داره، اثرش رویت میشه و قطعا در همه اون اثر یکی نیست و از طرفی راه های رسیدن یا برون رفت هم متفاوت.
اما شما در نظر بگیرید که امثال نیچه یا فرانکل هیچوقت مدعی نشدند که هر نوع دردی رو با راه حل های احتمالیشون، میشه درمان کرد.
یکی از مکاتب فلسفی مهم در عصر حاضر تقلیل یک موضوع به عناصر شکل دهنده هستند، تا جایی که تقریباً به نقطه ای برسیم که نشه کوچیکتر کرد( مثلاً کسانی که ژن سرطان خانوادگی دارند، در ابتدا که نمیدونند، آزمایش های متفاوت پزشک رو مجاب میکنه که این بیماری در ژن وجود داره و مثلاً قابل درمان نیست).
این افراد هم از این منظر پیش رفتند و در نهایت با ذکر بدترین حالت ها، علت مشکل رو استخراج کردند، اما الزاماً اگر راه حلی دادند، برای همه قابل انجام نیست.