هادی احمدی (سروش)

هادی احمدی (سروش)

نویسنده، شاعر و مدرس · ۷ سال پیش · بریده کتاب · مدت مطالعه: ۱ دقیقه
تقاضای وام
برای
باز کردن حساب به بانک رفتم، البته نه برای این​که پولی پس‌انداز کرده باشم، بلکه
بیش‌تر به آینده خوش‌بین و امیدوار باشم.
در صف
مشتریان بانک به انتظار ایستادم. پیرمردی با لباس‌های کهنه و شمایل روستایی نزدم
آمد و گفت: «پسرم، من سواد ندارم اگر زحمتی نیست، یک تقاضانامه برای گرفتن وام
برایم بنویس!»
درحالی‌که
کاغذ و قلم را از او می‌گرفتم، گفتم: «نه! چه زحمتی!»
مشغول نوشتن
شدم و درحالی‌که زمزمه می‌کردم، گفتم: «به نام خدا!»
پیرمرد گفت:
«چی نوشتی؟»
گفتم:
«سرآغاز تمام کارها و نام‌ها و نامه‌ها! به نام خدا!»
و بعد از آن‌که
آن را روی کاغذ نوشتم، با خنده گفتم: «من دیگر چیزی نمی‌دانم جزییاتش را بگویید تا
من بنویسم.»
بعد از لحظه‌ای،
پیرمرد نگاه عمیقی به من انداخت و گفت: «نه. ایرادی ندارد پسرم. تو آن‌چه را که
باید بدانی نوشتی!»
بریده‌ای از کتاب: نشانه‌های پنهان چسبانده‌شده به شاخه
۰ ۰ ۰ ۱۰