هادی احمدی (سروش)

هادی احمدی (سروش)

نویسنده، شاعر و مدرس · ۷ سال پیش · بریده کتاب · مدت مطالعه: ۱ دقیقه
ساعت‌دیواری
ساعت‌دیواریْ
از کار افتاد و مادر، آن را به پسرش داد تا برای تعمیر نزد ساعت‌ساز ببرد.
تنها ساعت‌ساز
محله پیرمردی بود تنــها و بی‌کس.
پسر ساعت را
برای تعمیر نزد او برد. پیرمرد گفت: «برو، فردا بیا.»
پسرک رفت و
فردای آن روز بازگشت؛ اما ساعت تعمیر نشده بود و پیرمرد گفت: «امروز سرم شلوغ بود،
برو فردا بیا.»
پسرک رفت و
باز فردا آمد؛ اما باز هم ساعت درست نشده بود!
پیرمرد این
بار خجلت‌زده گفت: «شرمنده‌ام، ولی قول می‌دهم که فردا حتماً ساعت شما را تعمیر
کنم.»
پسرک روز بعد
نیز نزد ساعت‌ساز برگشت، اما مغازه تعطیل بود و پارچه‌ی سیاهی روی سردر مغازه نصب
بود با این نوشته: «درگذشتِ ناگهانی حاج‌احمد ساعت‌ساز را به اهالی محل تسلیت عرض می‌کنیم.»
پسرک، مات و
مبهوت، نمی‌دانست غصه‌ی چه چیزی را بخورد: مرگ پیرمرد یا بلا‌تکلیف ماندن تعمیر
ساعت!؟
جلوتر رفت و
از شیشه‌ی مغازه، داخل را نگاه کرد و ساعت را در کنار ساعت‌های تعمیری که به دیوار
نصب شده بود شناخت. ساعتْ تعمیر شده بود و کار می‌کرد، اگرچه پیرمرد مُرده بود!
بریده‌ای از کتاب: نشانه‌های پنهان چسبانده‌شده به شاخه
۰ ۰ ۰ ۱۰