هادی احمدی (سروش)

هادی احمدی (سروش)

نویسنده، شاعر و مدرس · ۲ سال پیش · بریده کتاب · مدت مطالعه: ۱۷ دقیقه
بوی سگ‌ِ مُرده!
رها، به‌غایت دلربا بود؛ گویی آهنربایی بزرگ و قوی در نگاه و اندام پر از انحنای زنانه‌اش دارد که هر که او را می‌دید، به حضورش می‌چسبید.
هیچ‌کس در مواجهه با رها راه را گم نمی‌کرد؛ حتی از دور. عقربه‌ی قطب‌نمای هرکسی هنگام دیدنش بدان زاویه نشانه می‌رفت. قطب‌نماهایی که با دیدنش جهت شمال و جنوب را از دست می‌دادند ولی به‌خوبی به سمت رها کشیده می‌شدند.
اما رهای زیبا دهنش بو می‌داد؛ بوی سگِ مرده! کسی یارای اندکی نشستن و هم‌صحبتی با او را نداشت؛ هرکسی در اولین برخورد نزدیک، فوراً فاصله‌اش را از او دور می‌کرد…
×××
طبق عدل الهی، هیچ‌کس نباید همه‌چیز را یکجا داشته باشد؛ وگرنه به کرکس بدبخت، پَر طاووس می‌داد و به طاووس یک جفت پای زیبا.
وگرنه شلوار کوردی پای عقاب نمی‌کرد یا روی پوست آهوی تیزپا، کنجد سفید نمی‌ریخت که عین بربری کنجدی به نظر بیایند و شکارچیان بیشتر با دیدنش به گرسنگی بیافتند؛ و یک پوزه‌ی پیرمردانه به شتر استقامت‌جو نمی‌داد.
عدل الهی، هرگز در ترازوی عادلانه نبود؛ به یکی بی‌دلیل همه‌چیز می‌دهد و یک‌چیز مهم را از او می‌گیرد و بی‌دلیل از یکی نیز همه‌چیز را می‌گیرد و یک‌چیز خیلی مهم و منحصر اعطا می‌کند.
عدل الهی البته منظور خداوند مذهبی نیست بلکه طبیعت و رفتار غیرقابل‌پیش‌بینی آن است؛ به عبارتی چیزی است شبیه شانس و گه‌شانسی.
×××
رها نزد هر پزشک و هر درمانی رفت؛ از پاشیدن خرواری عطر به سروروی‌اش تا درمان پوسیدگی‌ دندان‌ها و پر کردن‌ دندان خراب و حتی جویدن مکرر آدامس‌های خوشبو و قرص نعنا؛
او بهداشت دهان و دندانش را به‌طور ویژه رعایت می‌کرد اما افاقه نکرد. حتی بوی متعفنی که از دهانش بیرون می‌زد با بوی نعنا یا هر جویدنی دیگری، به طرز اسفناکی بدتر می‌شد.
پی درمان عفونت لثه رفت اما مشکلش لثه نبود؛ عفونت زبانی هم نبود. حتی مشکل گوارشی و معده‌اش نبود. مشکل کبد، دیابت، خشکی دهان و.. هم نبود.
کم‌کم رها حس کرد بوی بد دهانش، از حرف‌های تلخ و نیشدارش است؛ البته دختر بددهنی نبود اما چون همواره کسی را هم‌سطح خود نمی‌دید خیلی آشکار و توهین‌آمیز به آنان فخر می‌فروخت.
هرچقدر روش‌های درمان متنوع و بی‌اثر باشند ذهن آدمی دنبال توهمات خواهد رفت. اما چه کسی در دنیاست که بددهنی کند و دهنش بوی بد بدهد؟ هرچه بیشتر از این بار خفت، رهایی می‌جست بیشتر در بندش می‌شد.
پزشکی پیشنهاد کرد تا یافتن درمان قطعی، به‌طور موقت ماسک بزند. اما برای زنی به زیبایی رها چسباندن یک روبنده بنام ماسک یعنی از بین بردن بخشی از زیبایی‌های صورتش. او با حذف زیبایی چهره‌اش دیگر حرفی برای گفتن نداشت همچنان که با بوی بد دهانش هم حرفی برای گفتن نداشت!
×××
او چطور می‌توانست از زیر بار بوی بد دهانش رهایی یابد؟ اضطراب و استرسی که ول‌کنش نبود هرروز بیشتر می‌شد. او نمی‌توانست خانه‌نشینی را انتخاب کند و از اجتماع دوری کند اما خوب می‌دید که همه از روبرو شدن با او دلِ خوشی ندارند؛ هرچقدر هم بیشتر حرص می‌خورد بوی دهانش بدتر می‌شد.
نزد چندین متخصص رفت. رها مجبور بود لام تا کام صحبت نکند حتی در مواجهه با پرسش‌های دیگران فاصله‌ی بسیاری می‌گرفت یا با دست جلوی دهانش را می‌گرفت و یا همواره سکوت می‌کرد و با سر جواب می‌داد. ازاین‌که دیگران به هر علتی از او دوری می‌جستند احساس حقارت زیادی می‌کرد.
رها، کم‌حرف شده بود؛ تمام هم‌صحبتش، خودش بود. خودش که بوی بد دهانش را نمی‌فهمید. خودش که از خودش دوری نمی‌جست.
او حتی نمی‌دانست از چه زمانی دهانش بوی بد می‌داد. اوایل کسی به روی‌اش نمی‌آورد که دهانش بوی سگ‌مرده می‌دهد. دوستان نزدیک و اهل خانواده یا به بوی بد دهانش عادت کرده بودند یا دهان خودشان آن‌قدر بدبو بود که بوی دهان رها برایشان چیزی نبود -شبیه خانواده‌ای که همگی سیر می‌خوردند اما هیچ‌کدام بوی بد سیر را حس نمی‌کنند- و یا این‌که بخاطر دوستی یا نسبت فامیلی، این عارضه را به روی او نمی‌آوردند. برخی نیز با داستان‌هایی غیرمستقیم به او می‌فهماندند که دهانش بوی بدی دارد اما او به خود نمی‌گرفت.
پشت سرش حرف‌وحدیث فراوان بود؛ کافی بود کسی به‌اندازه‌ی یک جمله‌ی کوتاه با او هم‌صحبت می‌شد بعد از جدایی چندین بار روی زمین تف می‌کرد و از این‌که این زنیکه دهنش بوی گه می‌داد او را در دل یا زیر زبان به باد دشنام می‌گرفت.
×××
رها از ابتدا تنها نبود؛ او تا مدت‌ها با یک پسر جوان هم رابطه داشت و اصلاً چنین چیزی نشنیده بود؛ شاید دوست‌پسرش آن‌قدر عاشقش بود که بزرگ‌ترین عیب را در سایر شاهکارهای زیبایی رها نادیده می‌گرفت.
اما درست یک روز رها بدون هیچ دلیل و دعوایی تصمیم گرفت رابطه‌اش را با آن جوان قطع کند؛ با این جمله که تو در سطح من نیستی! اینجا بود که برای نخستین بار کسی به او گفت دهانت بوی سگ‌مرده می‌دهد!
آن جوان که عاشقانه در قید رها بود نمی‌توانست دلیل جدایی‌اش را درک کند؛ هرچه تلاش کرد تا علت را بفهمد ره بجایی نبرد. در آخر بعد از ماه‌ها پیگیری و انتظار یک روز به سیم آخر زد و آنچه نباید می‌گفت را به او گفت.
به او گفت که دهانش بوی سگ‌مرده می‌داد! گفت که هیچ‌کس به‌جز من حاضر نیست بوی گه دهانش را تحمل کند. .
رها ابتدا اندیشید که آن جوان از سر عقده یا برای تخلیه بار احساسات منفی‌اش چنین چیزی گفته اما هرچه پیش رفت متوجه شد به‌واقع دهانش بد بویی دارد. بخصوص وقتی‌که خیلی صریح، پاسخ این را از دیگران می‌شنید.
پس‌ازاین جمله بود که ذهن و آرامش روزانه‌اش برای همیشه دستخوش تغییرات اساسی شد و اولین کاری که کرد مراجعه به دکتر بود و وقتی دکترها بگویند فلان مشکل را داری چنان می‌پذیری که حتی اگر مشکلی هم نداشته باشی خودبه‌خود مشکل‌دار می‌شوی! اعتقاد به گفتار دکترها به همین اندازه در میان مردم ریشه دوانده و رها نیز مستثنا از این مردم نیست.
دکترها تائید کردند که دهان رها بوی بدی می‌دهد هرچند آنان نگفتند بوی سگ‌مرده! ولی همین‌که تائید کردند بوی بدی می‌دهد یعنی روی آن جمله‌ی بوی سگ‌مرده مهر تائید گذاشتند و این آغاز روزهای تلخ رها بود.
×××
رها بعد از جدایی‌اش بوی دهانش می‌آمد یا قبلش؟
او نمی‌دانست از چه هنگامی دهانش آن‌چنان بوی بد می‌داد؟ اما بعد از جدایی‌اش دانست که بو می‌داده اما دقیقاً از کی؟ معلوم نیست.
اکنون او مبتلا به یک عارضه‌ی مشمئزکننده شده بود؛ فکر می‌کرد مشکل ناچیزی است اما انگار درد بی‌درمانی بود که رهایی از آن نشدنی می‌نمود.
×××
زیبایی رها از او یک صنم بی‌احساس ساخته بود و هیچ‌کس را همقد خود نمی‌دید وگرنه شاید با همان دوست‌پسری که سال‌ها با او مراوده داشت می‌ماند.
حضورش در محافل و کوچه و خیابان با لباس‌هایی فاخر و گران، اجساس می‌کرد زیبایی‌اش را دوچندان کرده. هر مردی دوست داشت حداقل یک‌شب را با رها بخوابد تا از قید افکار وسوسه کننده رها شود. هرکسی می‌خواست تا صبح لب‌هایش را روی لب‌های او بگذارد و دهانش را در دهانش! هرچند اگر نزدیکش می‌شدند بی‌تردید از شدت بوی بد دهان رها، قید ادامه‌ی هر خیال و هر فانتزی جنسی را می‌زدند.
خوب می‌دانست بوی دهان تا زمانی که لب به سخن باز نکنی بیرون نمی‌جهد. بااین‌همه رها مفتخر از زیبایی و دلربایی خودش بود و به کسی پا نمی‌داد. او به همین افاقه می‌کرد که زیبایی مسحورکننده‌اش ارضاکننده‌ی کامل است.
ولی رفته‌رفته زیبایی‌اش هم دیگر دیده نمی‌شد چراکه او نحیف‌تر و رنجورتر شد و بیشتر از مردم فاصله می‌گرفت. کمتر در جمع حاضر می‌شد.
افکار مبتلا به این بیماری و درمان نیافتنش هرروز او را بیشتر از آن می‌ترساند.
رها، تنهای تنها شد. بیرون می‌رفت اما ماسک روی صورت داشت. حتی می‌ترسید از پشت ماسک هم بوی بد دهانش دیگران را بیازارد. کافی بود کسی سرش را برگرداند یا سر به زیر بیندازد یا دستش را جلوی صورتش ببرد آن زمان تمام‌صورت رها از خجالت سرخ می‌شد و از اینکه بوی بد سبب نفرت دیگران شده از خودش متنفر می‌شد.
حتی هرکسی از فاصله‌ی خیلی دور با دست یا دستمالی جلوی بینی‌اش را می‌گرفت حس می‌کرد از بوی دهن رها آزرده است!
بیماری‌های متابولیک یا اختلالات ژنتیکی و حتی مشکلات عاطفی و روانی هم ازجمله فرضیات پزشکان بود تا به‌نوعی ناشناخته بودن بوی بد دهان رها را توجیه کنند. آنان بعد از درمان‌های بی‌اثر و آزمایش‌ها، نسخه‌های گوناگون و راهکارهای متعدد پی بردند که رها از بوی بد و تند دهانش، رها شدنی نیست. اینجا بود که ناامیدی هم تبدیل شد به یک بیماری جدیدتر!
رها، بیمار شد و در بستر افتاد؛ زیر چشمانش گود و سیاه شد و پف جذاب پشت پلک‌هایش به‌یک‌باره آب رفت و ظرف مدتی گوشت تنش هم از طراوات و برجستگی افتاد.
او فکر نمی‌کرد چطور بوی بد دهان می‌تواند یک آدم را از پای بیندازد؟ براستی که همین اتفاق بظاهر کوچک او را از پای درآورد.
دلش برای ایام خوشش سوخت. حتی گاهی خود را نوید می‌داد که پزشکان دروغ می‌گویند و دهانش بوی بدی نمی‌دهد و آنان فقط برای سرکیسه کردن پول‌هایش، مدام توی بوق این بیماری می‌دمند.
اما دیگر بی‌فایده بود. او به این یقین رسید که دهانش بوی بدی دارد و آن‌قدر این بیماری مزمن و ناشناخته است که درمانی برایش نیست.
هرچه وقت صرف و پول خرج کرد، افاقه نکرد.
×××
ته تمام ناامیدی‌ها کورسوی امید هست. رها بیکار ننشست. وب‌سایت‌ها و اخبار را مرتب ورق می‌زد تا درمانی نوین بیابد یا بیماران مشابهی که به طریقی از شر این اسیری رهاشده باشند را.
اما فقط رها بود که اسیر بود و رها نمی‌شد! هیچ‌کس تجربه‌ای شبیه او را نداشت. البته نظرات هزاران نفر را خوانده بود که از بوی بد دهان آزرده شده بودند اما همگی با یکی از راهکارهای وبلاگ نویسان یا پزشکان به نتیجه‌ی دلخواه رسیده بودند.
برخی با ترک سیگار، نظافت دهان و دندان، پر کردن یا کشیدن دندان خراب، رفع پوسیدگی دندان، مصرف خوراکی‌های تازه و طبیعی، جویدن آدامس بدون قند، استفاده از دم‌نوش‌های گیاهی، شستشوی دهان با آب‌نمک، درمان رفلکس اسید معده، درمان عفونت زبان، درمان خشکی دهان، درمان عفونت لثه، درمان بیماری تیروئید، اختلالات هورمونی و حتی خوردن آرام‌بخش در عوامل روانی و استرس!
این آخری یعنی اثر عوامل روانی و استرس بر بوی دهان درست شبیه درد زانوست که می‌گویند به معده ربط دارد!
بااین‌حال هرکسی به طریقی از این معضل رهایی یافته بود جز رها که گاهی چندین راهکار را هم‌زمان هم انجام می‌داد اما از شر بوی بد دهانش خلاص نشد.
پس از ما‌ه‌ها درمان‌های بی‌نتیجه و تجربه‌های مختلف، رها به نقطه‌ای رسید که دیگر آن ته‌مانده‌ی امید هم از بین رفت. بیماری‌اش نادر و عجیب معرفی شد.
رها که زیبایی‌اش عالم فریب بود اکنون زن نحیف و نزاری بود که چنگی به دل کسی نمی‌زد. او بعد از پس زدن دوست‌پسرش احساس گناه هم می‌کرد اما گاهی می‌اندیشید اگر او را از خود نمی‌راند شاید هیچ‌وقت متوجه بوی بد دهانش نمی‌شد. هرچند دانستن این موضوع نه‌تنها کمکی به او نکرد بلکه اسباب نابودی روح و روانش را هم فراهم آورد؛ اینجا بود که او پاسخی نداشت برای این پرسش که: آیا دانستن، رمز رهایی است؟ یا دانستن، باعث رنج است؟
اگرچه راندن معشوق، او را نسبت به این بیماری تا سر حد مرگ رساند اما گاهی خوشحال هم بود چون تا پیش از آن نمی‌دانست مبتلا به چنین چیزی بوده. بااین‌حال همیشه غمگین بود.
پنهان‌کاری دوست و آشنا برای نشکستن دل رها، او را از این‌که چنین عارضه‌‌ی چندش‌آوری دارد ناآگاه کرده بود؛ شاید اگر زودتر می‌فهمید زودتر هم درمان می‌شد.
تنها تصمیمش به جدایی از دوست‌پسرش بود که او را به این نقطه رساند که بوی بد دهانش غیرقابل‌تحمل است حتی به‌اندازه‌ی یک‌لحظه‌ی کوتاه.
چاره‌ای نبود یا باید با این بیماری بدون درمان کنار می‌آمد یا این‌که منتظر می‌ماند تا آخرین پزشکی که وعده داده بود بالاخره برای درمانش راهی خواهد یافت، راهی بیابد؛ یا این‌که همیشه یک سگ‌مرده را درون بدن زنده‌اش همراهی کند.
×××
رها درگیر هزاران پرسش بی‌پاسخ و مباحث فلسفی این اتفاق شد؛ دانستن به قیمت شکستن دل دیگران؟ یا ندانستن به قیمت همراهی با دیگران؟ کدام‌یک مهم است؟
درست شبیه کسی که می‌داند همسر دوستش خیانت می‌کند دراینصورت آیا افشا کردن این خیانت کمکی است به دوستش یا آسیبی است به آنان؟
داشت مرور می‌کرد چطور در گذشته با دوست‌پسرش از همدیگر بوسه‌های آتشینی می‌گرفتند؟ مگر بوی دهانش آن زمان آزاردهنده نبود؟
نکند معشوقش از بینی کر بود؟ اگر کر بود پس چرا روز آخر این را به او یادآور شد؟ یعنی او آن‌قدر در مدت رابطه در من ذوب‌شده بود که این بیماری را به روی‌ام نیاورد؟ یعنی آن‌قدر بامعرفت بود؟ یا آن‌قدر بی‌معرفت که آخرش آن را عنوان کرد؟
آیا او خواست تلافی بکند یا انتقام بگیرد؟ یعنی آن‌قدر مرا دوست داشت که این بوی بد به مشامش نرسید؟ یعنی بوقت جدایی این بوی بد، مشامش را آزرد؟
نکند زیادی محافظه‌کار و پنهان‌کار بود؟ نکند بیماری‌ام را افشا نکرد چون می‌ترسید که مرا از دست بدهد؟ آیا وقتی مرا از دست داد گفتن از بوی بد دهانم لازم بود؟ آیا او با نگفتنش طی سال‌ها رابطه، شعور به خرج داد یا با گفتنش در روز جدایی، بی‌شعوری‌اش را؟
اگر از او جدا نمی‌شدم آیا کسی بود که بدون هیچ غرض و شرم و حیایی این بیماری را به من گوشزد کند؟
آخ به کدامین باید پاسخ داد؟
لعنت به این بیماری مزخرف که حتی توی طایفه‌ کسی آن را ندارد به‌جز من.
×××
یک سگِ ‌مرده!
این کلیدواژه‌ی دردناک، چندش‌آور، بدبو و مزخرف بود. که از ذهن رها بیرون نمی‌رفت. هرگز به این ترکیب منحوس فکر نکرده بود تا زمانی که یک نفر انگ بوی سگ مرده را به او چسباند.
چرا دهن باید بوی سگ مُرده بدهد؟ اصلاً بوی سگ مرده چه جور بویی است؟ چرا سگ مرده؟ چرا حیوان دیگر نه؟ آیا آن پسر احمق می‌خواست چنان تخریبم کند که هم به سگ تشبیهم کند هم به سگی که مرده؟
رها می‌دانست برعکس خیلی از چیزها بوی دهان را خود فرد چندان یا تشخیص نمی‌دهد و یا برایش خوشایند و آزاردهنده نیست و یا اصلاً بویی از آن نمی‌برد!
شبیه کسی که کلی سیر یا پیاز خورده؛ بوی بد سیر و پیاز را فقط اطرافیان می‌فهمند نه خود.
رها شروع کرد به یافتن یک سگ مرده. باید بوی سگ مرده را به چشمش می‌دید. می‌خواست ببوید که سگ مرده دقیقاً چه بویی دارد؟ ازقضا یک روز با خودروی‌اش رانندگی می‌کرد یک آن در حین سبقت از خودروی دیگر با یک سگ که نه راه پس داشت و نه پیش، چنان محکم برخورد کرد که صدای برخوردش به‌اندازه‌ی یک تصادف هولناک بود؛ احساس کرد او را کاملاً له کرده؛ حادثه‌ی دردناکی که هم دل‌خراش بود و هم برقی به‌سرعت از فکرش گذشت و آن این بود که بالاخره فرصتی دست داد تا بوی سگ مرده را بچشد!
اما وقتی خودرو را متوقف کرد و از آن پیاده شد سگ را دید که گیج و منگ به گوشه‌ای دیگر می‌دوید و بجای این‌که سگ له شده باشد تمام سپر و کاپوت خودروی‌اش قُر و له‌شده بود. اینجا بود که سگ را نماد قدرت و محکمی هم یافت. نماد سگ‌جانی!
با این‌حال هنوز بوی سگ مرده دست‌بردار نبود.
این واژه‌ها بازهم در ذهنش جاری شدند. به‌واقع یافتن سگ مرده در شهر کار ساده‌ای نیست.
یک‌روزه به بیرون از شهر رفت. همیشه سگ و گربه‌های زیادی در اتوبان‌ها و بزرگراه‌ها طعمه‌ی سرعت خودروها می‌شوند. هرچند اکثراً آن‌قدر ماشین از روی‌شان رد می‌شود که نه اثری از سگ می‌ماند و نه از بویش!
اما شاید کنار بزرگراه سگی افتاده باشد. سگی که جز استخوان و اندکی از گوشت و پوست بدنش چیزی از آن باقی نمانده و بوی متعفنش ناخواسته خرواری تف توی دهن آدم جمع می‌کند.
سگ مرده‌ی بد بو؛ سگ مرده‌ی کنار بزرگراه!
×××
رها دیگر احساس زیبایی نمی‌کرد. تا پیش‌ازاین زیبا و خوشبو بود؛ بعد از جدایی از دوست‌پسرش، زیبا و بدبو شد و اکنون، هم زشت بود و هم بدبو.
مهم‌تر از درمان بدبویی دهانش، یافتن پاسخی برای این پرسش بود که چرا دوست‌پسرش این راز را تا روز جدایی پنهان نگه داشت؟ و اگر از بوی دهانم می‌رنجید چطور لحظه‌ای از بوسه‌های آتشین در مدت رابطه پا پس نمی‌کشید؟
رها در این لحظات، تنها به یک سؤال بزرگ فکر می‌کرد: چرا دوست‌پسرش تا آن زمان به او نگفت که دهانش بوی بد می‌دهد؟ آیا این راز را به دلایل خوبی پنهان کرده یا فقط برای داشتن من نمی‌خواست حقیقت را بگوید؟
تلفن را برداشت و شماره‌ی او را گرفت. انگار قرار بود یک داستان کهنه و پیچیده را همین‌جا به پایان برساند، انگار درمان بوی بد دهان در دست پاسخ دوست‌پسرش است! دلهره‌ی عجیبی داشت که هرگز تجربه نکرده بود. هم می‌خواست آن‌سوی خط، تلفن پاسخ داده شود هم نه. احساس می‌کرد تلاش برای یافتن پاسخ، بیشتر و بیشتر او را از درون نابود می‌کند. به‌واقع داشت ذره‌ذره حقارت‌های خودش را می‌یافت و روی‌هم می‌گذاشت تا یک آدم تماماً حقیر و ذلیل به نظر برسد.
از آن کوه غرورش چیزی باقی نمانده بود که سرانجام صدای آشنای دوست‌پسرش از آن‌طرف خط شنیده شد. رها با تردید شروع به صحبت کرد:
”سلام…”
”سلام ”
”می‌دونم که انتظار نداشتی، اما چند سوال دارم که لازمه جوابشو بگی بهم”
دوست‌پسرش با شادی و تعجب پرسید: ”به‌به رها خانوم یادی از ما کردی! چیه چیزی شده؟”
رها نفس عمیقی کشید و ادامه داد: ”یادته آخرین جمله‌ای که گفتی چی بود؟”
”نه! ”
”گفتی که دهنم بوی سگ مُرده میده. ”
”عصبی بودم. ”
”ولی حقیقت رو گفتی. فقط نمیدونم ازت ممنون باشم یا متنفر؟ ولی حق با تو بود من بعد از جدایی از تو متوجه شدم که دهنم بوی بد میده. چرا قبلش هیچوقت بهم نگفتی که این مشکلو دارم؟ چرا تا روز جدایی اینو ازم قایم کردی؟ می‌ترسیدی منو از دست بدی یا دلایل دیگری داشت؟”
در آن‌طرف خط سکوتی طولانی برقرار شد. سپس آوایی به گوش رسید که گویی کاسه‌ی آب یخ بود که روی سر رها می‌ریخت: “راستش رو بخوای، نمی‌دونستم چطور باید این موضوع رو با تو در میان بذارم. من واقعاً دوسِت داشتم و نمی‌خواستم به خاطر این مشکل، رابطه‌ام با تو بهم بخوره…..
رها با انبوهی از خجالت پرسید: ”واقعاً بوی دهنم اینقد آزاردهنده بود؟”
جوان پشت تلفن پاسخ داد: آره، آزاردهنده بود، هرچند من وقتی بغلت بودم به این فکر نمی‌کردم و یا وقتی بوست می‌کردم نفس نمی‌کشیدم ولی نمی‌تونم بگم بوی بدی نمی‌اومد…. ”
”چرا اون موقع‌ها که باهم بودیم صادقانه نگفتی تا پی درمانش برم؟”
”نمیدونم… شاید حس کردم ناراحتت میکنم اگه بگم. یا جسارتشو نداشتم. بعدشم من همیشه از تو کم‌تر و پایین‌تر بچشم می‌اومدم البته تو این حسو به من میدادی هیچوقت فکر نمی‌کردم تو هم میتونی یه ایراد بد داشته باشی!”
”آها ولی بعدش که من دلتو شکستم تو هم تلافی کردی؟”
”مهم نیست دیگه الان؛ گذشت. یک به یک شدیم! ”
بغض رها ترکید و با خشم آمیخته به درد حقارت گفت:
”نه. یک به یک نه. تو منو از دست دادی من خودمو! این دوتا قابل قیاس نیست. ”
سپس بدون انتظار برای شنیدن ادامه‌ی مکالمه با ناراحتی زیاد، تلفن را قطع کرد.
یک آن، بوی سگ مرده که از نزدیک کنار بزرگراه چشیده بود دوباره در دماغش با شدت بیشتری به مشام می‌رسید؛ آنقدر شدید و متعفن که چندین بار حالت تهوع به او دست داد.
×××
رها آن پسر را، هم مقصر این وضع می‌دانست و هم نه. ازطرفی او را در دل می‌ستود که با این حجم از بوی بد، سال‌ها دوستش باقی مانده بود و از سویی دیگر ازش متنفر بود که حاضر بود یک بدبو را تحمل کند بخاطر چیزی که آخرش نفهمید! اگرچه عاقبت او بود که بوی بد دهانش را به روی‌اش آورد اما چه او می‌گفت چه نمی‌گفت بالاخره یک روزی خود رها متوجه این مشکل می‌شد. فقط دردناک بود چون انتظار نداشت چنین چیزی را از چنین کسی که رابطه‌ی جدی با او داشت بشنود.
رها خودش حاضر نبود یک لحظه بیشتر بوی آن سگ مرده‌ی کنار خیابان را تحمل کند پس کسانی که او را تحمل کرده بودند را باظرفیت و باجنبه می‌پنداشت.
اما آیا واقعاً بوی دهانش به اندازه‌ی بوی سگ مُرده، بدبو بود یا فقط یک تشبیه است؟
×××
نشخوارهای بی‌امان ذهنش و تکرار احساسات ناخوشایندی که به بوی دهان و بوی سگ مرده داشت، دست از سرش برنمی‌داشت؛ بخصوص آن‌که درمانی برای آن نیافت و او را به نقطه‌ای رساند که حس می‌کرد شبیه سگ هم شده!
دست‌وپایش را می‌دید اما شبیه انسان بود نه سگ. قیافه‌اش هنوز اندکی زیبا بود و فرم انسانی داشت و نه حیوانی. ولی دهانش همچنان بوی سگ مرده می‌داد با این‌که خودش بوی آن را نمی‌فهمید اما حسش می‌کرد.
حس می‌کرد یک سگ مرده بلعیده. سگی که بوی تعفن جسدش از دهانش عبور می‌کند. درست به‌مانند لحظه‌ای که بوی سگ‌ مرده‌ی کنار بزرگراه از بینی‌اش عبور کرد.
حس می‌کرد به‌مانند یک سگ، مرده! وگرنه چرا باید دهانش این‌چنین بو بدهد؟
اما سگ زنده بوی بدی نمی‌دهد! او بارها و بارها دوستان و اقوامش را دیده بود که یا سگی در خانه نگه می‌دارند و یا حتی از لیس زدن سگ احساس بدی ندارند. پس سگ زنده بوی سگ مرده، نمی‌دهد. رها مانده بود که خود را سگ زنده بداند یا سگ مرده؟
سگ مرده بار منفی تلخی داشت. سگ زنده اما زندگی‌بخش و شیرین است.
آیا رها انسان زنده‌ای است که یک سگ مرده در بدنش دارد؟
او خیلی‌ها را می‌دید که انسانی مرده‌‌اند که یک سگ زنده در خود دارند!
به‌راستی‌که انسان هم وقتی بمیرد شبیه یک سگ مرده بوی تعفن می‌دهد؛ بله بوی جسد انسان مرده اگر بدبوتر از سگ مرده نباشد خوشبوتر نیست!
×××
خواب دید سگی را زیر گرفته و آن را به کنار بزرگراه برده.
خواب دید سگ مرده را آن‌قدر به خودش چسبانده که زیباترین و خوشبوترین لباس‌هایش به بوی بد آن سگ آغشته شده.
خواب دید سگ مرده را بلعیده. خواب دید ادکلن روی میز آرایشش بوی سگ مرده می‌دهد و لوگوی سگ روی آن حک شده.
خواب دید کنار آن بزرگراه نشسته و در حال خوردن الباقی گوشت و پوست آن سگ مرده است.
خواب دید توی آینه خودش را نگاه می‌کند و یک سگ می‌بیند سگی که مرده!
خواب دید از سر به پایین انسان است اما کله‌اش کله‌ی سگ.
خواب دید همه‌ی آدم‌ها به بدن نیمی انسان، نیمی حیوان او می‌خندند.
Soroushane.ir
بریده‌ای از کتاب: موجه در جمع توجیه چسبانده‌شده به شاخه
۰ ۰ ۰ ۱۱