هادی احمدی (سروش)

هادی احمدی (سروش)

نویسنده، شاعر و مدرس · ۷ سال پیش · بریده کتاب · مدت مطالعه: ۱ دقیقه
ت..لیف
ت..لیف
با الاغی از راهی می گذشتیم هر دو بسیار گرسنه بودیم او شکمش گرسنه بود و من اندیشه ام!
او از فرط گرسنگی به دنبال علف بود و من از فرط شوق به نوشتن می خواستم از الف شروع کنم به نوشتن …
اما هیچ نبود…
الاغ گفت: “هیچ گیاهی برای تعلیف نیست؟”
گفتم:”راست می گویی انگار اینجا آخر دنیاست، نه ایده ای برای تألیف هست و نه علفی برای تعلیف!”
فرقی نمی کرد نیاز هر دوی ما شبیه به هم بود حتی واژه ای که استفاده می کردیم…
من سعی کردم به او کمک کنم؛ بنابراین هر چه در ذهن داشتم را درباره گیاهان خوشمزه بر روی کاغذی نوشتم و دادم که او بخورد.
او خندید و گفت: عجیب است هم شکم من از تألیف تو سیر شد و هم تو با علف هایی که به ذهنت خوراندی!
بریده‌ای از کتاب: موجه در جمع توجیه چسبانده‌شده به شاخه
۰ ۰ ۰ ۱۰