خب برگردیم و بخش دیگری از نادرستی ستایشگری رنج را بازگشایی کنم.
این شعر:"نابرده رنج، گنج میسر نمیشود / مزد آن گرفت که جان برادر کار کرد" هم از آن دسته اشعاری است که سعدی آخوندمسلک که جیبش از مواجیب دربار، خالی نبود سرود.
من با مفهوم تلاش و سعی و زحمت ارتباط بهتری گرفتم بقول هانا آرنت باید بین زحمت و وظیفه و کار خطکش بگذاریم. اما رنج کشیدن برای گنج همان دیالوگ تکراری و کپیبرداری شده نیچه و نیکولاس طالب هم هست! شعرایی چون سعدی سعی داشتند گنجی را در دوردست بگذارند که مردم برای نیل به آن خودشان را پاره کنند. و صدالبته هرگز به آن گنج نمیرسیدند.
برای آنانی که کونشان پاره میشد اما بازهم به گنج نمیرسیدند توجیه هم همیشه داشت:"تو زیاد رنج نکشیدی" حال آنکه خانها و حاکمان در نزدیکی خود وفور گنج داشتند بیآنکه خم به ابرویشان آمده باشد.
×××
آرزوها و خواستههای ما همگی در گرو این است که به نحوی به آنها برسیم و چقدر شاعر و ادیب و سخنور آمدند و رفتند تا بگویند گنج، بیرنج حاصل نمیشود.
اساساً این پندار دو مفهوم دارد:
۱. برای گنج یابی باید همیشه رنج بکشی.
۲. یا اینکه دست از طلب گنج برداری! این همان خواستهی ثروتمندان و حاکمان بود تا مردم از چشمداشتن به ثروت آنان خودداری کنند.
×××
من با این فلسفه که زندگی، تماماً رنج است موافقم؛ چه بدنبال گنج باشی چه نباشی! ولیکن با پیشنیاز کردن رنج برای گنج مخالفم.
حتی آن ثروتمند و حاکم هم رنجهای خودش را دارد. زندگی رنج است چون ما اندیشمندیم ما در طلب تحقق تمام خواستههایی هستیم که رسیدن بهش و نرسیدن بهش هم رنجآلود است.
ممکن نیست لهله آرزویی را نزنی و پشتبندش هم لهله رهایی از آن را نزنی.
هرچه هست پشت هیچ گنجی، رنج نیست ولی تلاش میتواند باشد اما نه همیشه. بعبارتی شانس، شرایط و زمانه در رسیدن به گنج موثرترند تا خود تلاش.
×××
رنج ما نه برای گنج که حتی برای خلاصی از گنج هم هست... بقول خیام زین به که فروشند چه خواهند خرید؟
این یعنی ما آدمها رنج میکشیم چون میاندیشیم. همین!
Soroushane.ir
این شعر:"نابرده رنج، گنج میسر نمیشود / مزد آن گرفت که جان برادر کار کرد" هم از آن دسته اشعاری است که سعدی آخوندمسلک که جیبش از مواجیب دربار، خالی نبود سرود.
من با مفهوم تلاش و سعی و زحمت ارتباط بهتری گرفتم بقول هانا آرنت باید بین زحمت و وظیفه و کار خطکش بگذاریم. اما رنج کشیدن برای گنج همان دیالوگ تکراری و کپیبرداری شده نیچه و نیکولاس طالب هم هست! شعرایی چون سعدی سعی داشتند گنجی را در دوردست بگذارند که مردم برای نیل به آن خودشان را پاره کنند. و صدالبته هرگز به آن گنج نمیرسیدند.
برای آنانی که کونشان پاره میشد اما بازهم به گنج نمیرسیدند توجیه هم همیشه داشت:"تو زیاد رنج نکشیدی" حال آنکه خانها و حاکمان در نزدیکی خود وفور گنج داشتند بیآنکه خم به ابرویشان آمده باشد.
×××
آرزوها و خواستههای ما همگی در گرو این است که به نحوی به آنها برسیم و چقدر شاعر و ادیب و سخنور آمدند و رفتند تا بگویند گنج، بیرنج حاصل نمیشود.
اساساً این پندار دو مفهوم دارد:
۱. برای گنج یابی باید همیشه رنج بکشی.
۲. یا اینکه دست از طلب گنج برداری! این همان خواستهی ثروتمندان و حاکمان بود تا مردم از چشمداشتن به ثروت آنان خودداری کنند.
×××
من با این فلسفه که زندگی، تماماً رنج است موافقم؛ چه بدنبال گنج باشی چه نباشی! ولیکن با پیشنیاز کردن رنج برای گنج مخالفم.
حتی آن ثروتمند و حاکم هم رنجهای خودش را دارد. زندگی رنج است چون ما اندیشمندیم ما در طلب تحقق تمام خواستههایی هستیم که رسیدن بهش و نرسیدن بهش هم رنجآلود است.
ممکن نیست لهله آرزویی را نزنی و پشتبندش هم لهله رهایی از آن را نزنی.
هرچه هست پشت هیچ گنجی، رنج نیست ولی تلاش میتواند باشد اما نه همیشه. بعبارتی شانس، شرایط و زمانه در رسیدن به گنج موثرترند تا خود تلاش.
×××
رنج ما نه برای گنج که حتی برای خلاصی از گنج هم هست... بقول خیام زین به که فروشند چه خواهند خرید؟
این یعنی ما آدمها رنج میکشیم چون میاندیشیم. همین!
Soroushane.ir