در شرکت شیلا، برای بچههای فناوری، ITIL تدریس میکردم. بین تمام کارکنانش، جوانی بود (حامد شجری) بسیار خوشمشرب و پر از حرف. در اوقات استراحت بین آموزش باهم سیگاری میکشیدیم و حرف میزدیم. بدتر از من چنان پر احساس و پرشور حرف میزد که دوست داشتی به ژرفای چشمانش نگاه کنی که چقدر از گفتن هر کلمه به وجد میآید. نه لزوماً وجدی از نوع شادی بلکه حتی غم و احساسات دیگر هم به همین شکل فوران میکرد و در برابر من وجداندود بود.
من به این نوع دیالوگها، دیالوگ زنده میگویم.
نه اینکه آدم روبرویم زنده است بلکه جملاتی بر زبان میراند که گویی بر تمام تن میراند. در مقابل، دیالوگهایی هست که مُرده خطاب میکنم. احوالپرسیهای تخمی تخیلی، ماجراهایی که با گوشهی لب میگویی و خودت هم حال تعریف کردنش را نداری و فقط برای اینکه خالی از عرض نباشی طولش میدهی! پرسشهایی بیخودی که دنبال معنایش نیستی فقط میپرسی. نظراتی که دنبال درگیر کردن ذهن طرف نیستی و فقط مطرح میکنی تا بگویی هستم و خیلی چیزهای دیگر...
همهی اینها حرفهای مُردهاند حتی از زبان یک آدم زنده.
×××
نوشتن هم اینگونه است. یک نوشتهی بیروح، نوشتهایست که تمام ویژگیهای مردگی را در خود دارد؛ حتی اگر همین الان نوشته باشی و یا همین اکنون از دهان زندهای بیرون جهدیده باشد براستی بازهم مُردهست.
این نوع نوشتهها فوراً در هوا اکسید میشود! درست شبیه پرسیدن کلیشهای "خوبی؟"
نوشتههای مُرده را در ناشرانی که فقط کتاب میسازند و در نویسندگانی که فقط دنبال در کردن یک اثرند و در شاعرانی که فقط قافیهچیناند و در مترجمانی که دنبال رزومهاند و در پژوهشها و مقالاتی که فقط برای تز دکتری تولید شدهاند و در اکثر پستهای شبکههای اجتماعی که فقط برای دیده شدن منتشر شدهاند میتوان دید.
و بدتر و صدالبته که ماشین مصنوعی AI، نیز فقط متن مُرده تحویل میدهد؛ حتی اگر از پراحساسترین و لطیفترین واژهها استفاده کرده باشد. این زبان، زبانی نیست که چشمانت عمقش را بخواند فقط میخوانی و البته سیرت هم میکند درست عین فستفود.
اما یک نوشتهی زنده، گویی زمین زدن و سلاخی کردن یک گوسفند زندهاست که بلافاصله چلوکبابی میشود با ریحان و پیاز و یک ظرف دوغ چرب و سنگک برشته! گوسفند دیگر زنده نیست اما کبابش ترد و لطیف و خوردنی است.
نوشتهی زنده لزوماً نیازی نیست نویسندهاش در قید حیات باشد یا نه. اگر آنچه را با تمام روح و بدنش بر کاغذ جاری کرده باشد تا ابد زنده است.
×××
بنظر من نویسندگان و فلاسفهگان و محققگانی و خلاصه هرکسی که گانی(!) را پیش برده و هنوز مطالعه میشود بخاطر این است که زندهنویس بوده. مهم نیست زرتشت چندهزار سال پیش باشد یا کتیبهی میخی در گنجنامه. یا شاعری که تازه سر از تخم قافیه درآورده!
×××
زندهنویسی چون زندهگویی، آدمها را عمیقاً بهم متصل میکند. روحشان را یکی میکند. و شاید برایتان جالب باشد من و آن پسر جوان تبدیل به دو همدم شدیم که بارها با هم کافه رفتیم. همدیگر را خط دادیم و خیلی چیزها را خط زدیم و دنیای همدیگر را گه مواج و گه آرام کردیم! حتی اگر این رابطه کوتاه باشد.
در روابط عاشقانه و زناشویی نیز عمق، به از سطح است. ممکن است سالها با کسی زیر یک سقف باشی ولی به اندازهی یک روز بودن با عمیقترین فرد لذت نبرده باشی.
دوروبر ما پر از آدمها مُردهگو و مُردهنویسند. شاید مردهپرستی هم همین است! گاهی شاید خودمان اینگونهایم و گاهی هم دیگران زندهگویی و زندهنویسی نمیکنند و ما را هم شبیه خودشان کردهاند.
×××
سطح گسترده، همیشه وسعت میآورد و دیدت را شاید وسیع کند اما عمق، غرقت میکند ولو اینکه یک برکهی خنک و شفافی باشد که تهش معلوم نیست!
Soroushane.ir
من به این نوع دیالوگها، دیالوگ زنده میگویم.
نه اینکه آدم روبرویم زنده است بلکه جملاتی بر زبان میراند که گویی بر تمام تن میراند. در مقابل، دیالوگهایی هست که مُرده خطاب میکنم. احوالپرسیهای تخمی تخیلی، ماجراهایی که با گوشهی لب میگویی و خودت هم حال تعریف کردنش را نداری و فقط برای اینکه خالی از عرض نباشی طولش میدهی! پرسشهایی بیخودی که دنبال معنایش نیستی فقط میپرسی. نظراتی که دنبال درگیر کردن ذهن طرف نیستی و فقط مطرح میکنی تا بگویی هستم و خیلی چیزهای دیگر...
همهی اینها حرفهای مُردهاند حتی از زبان یک آدم زنده.
×××
نوشتن هم اینگونه است. یک نوشتهی بیروح، نوشتهایست که تمام ویژگیهای مردگی را در خود دارد؛ حتی اگر همین الان نوشته باشی و یا همین اکنون از دهان زندهای بیرون جهدیده باشد براستی بازهم مُردهست.
این نوع نوشتهها فوراً در هوا اکسید میشود! درست شبیه پرسیدن کلیشهای "خوبی؟"
نوشتههای مُرده را در ناشرانی که فقط کتاب میسازند و در نویسندگانی که فقط دنبال در کردن یک اثرند و در شاعرانی که فقط قافیهچیناند و در مترجمانی که دنبال رزومهاند و در پژوهشها و مقالاتی که فقط برای تز دکتری تولید شدهاند و در اکثر پستهای شبکههای اجتماعی که فقط برای دیده شدن منتشر شدهاند میتوان دید.
و بدتر و صدالبته که ماشین مصنوعی AI، نیز فقط متن مُرده تحویل میدهد؛ حتی اگر از پراحساسترین و لطیفترین واژهها استفاده کرده باشد. این زبان، زبانی نیست که چشمانت عمقش را بخواند فقط میخوانی و البته سیرت هم میکند درست عین فستفود.
اما یک نوشتهی زنده، گویی زمین زدن و سلاخی کردن یک گوسفند زندهاست که بلافاصله چلوکبابی میشود با ریحان و پیاز و یک ظرف دوغ چرب و سنگک برشته! گوسفند دیگر زنده نیست اما کبابش ترد و لطیف و خوردنی است.
نوشتهی زنده لزوماً نیازی نیست نویسندهاش در قید حیات باشد یا نه. اگر آنچه را با تمام روح و بدنش بر کاغذ جاری کرده باشد تا ابد زنده است.
×××
بنظر من نویسندگان و فلاسفهگان و محققگانی و خلاصه هرکسی که گانی(!) را پیش برده و هنوز مطالعه میشود بخاطر این است که زندهنویس بوده. مهم نیست زرتشت چندهزار سال پیش باشد یا کتیبهی میخی در گنجنامه. یا شاعری که تازه سر از تخم قافیه درآورده!
×××
زندهنویسی چون زندهگویی، آدمها را عمیقاً بهم متصل میکند. روحشان را یکی میکند. و شاید برایتان جالب باشد من و آن پسر جوان تبدیل به دو همدم شدیم که بارها با هم کافه رفتیم. همدیگر را خط دادیم و خیلی چیزها را خط زدیم و دنیای همدیگر را گه مواج و گه آرام کردیم! حتی اگر این رابطه کوتاه باشد.
در روابط عاشقانه و زناشویی نیز عمق، به از سطح است. ممکن است سالها با کسی زیر یک سقف باشی ولی به اندازهی یک روز بودن با عمیقترین فرد لذت نبرده باشی.
دوروبر ما پر از آدمها مُردهگو و مُردهنویسند. شاید مردهپرستی هم همین است! گاهی شاید خودمان اینگونهایم و گاهی هم دیگران زندهگویی و زندهنویسی نمیکنند و ما را هم شبیه خودشان کردهاند.
×××
سطح گسترده، همیشه وسعت میآورد و دیدت را شاید وسیع کند اما عمق، غرقت میکند ولو اینکه یک برکهی خنک و شفافی باشد که تهش معلوم نیست!
Soroushane.ir