یازده سال حضور، زمان کمی نیست. من از لینکدین مهاجرت نکردم؛ از یک رفتار مهاجرت کردم. یازده سال یعنی میتوانی وارد یک شبکهی اجتماعی شوی، شغل عوض کنی، آدمهای تازه پیدا کنی، چند رؤیا را دفن کنی، چند رؤیای تازه بسازی، موهایت سفید شود، رزومهات بلندتر شود و در نهایت بفهمی آن جایی که سالها اسمش را شبکهی حرفهای گذاشتهاند، الزاماً دیگر جایی برای یک رابطهی حرفهایِ انسانی نیست.
من یازده سال در لینکدین بودم. نه بهعنوان توریست یا شبح. نه شبیه سایه و نه مثل یک خوانندهی منفعل و خنثی. نه از آنهایی که سالی دو بار وارد میشوند، تولد کاری بقیه را تبریک میگویند و خارج میشوند. که بعنوان یک نویسنده؛ و هزاران مطلب نوشتم.
واقعاً آنجا زندگی کردم. آدم پیدا کردم. آدم از دست دادم.
نوشتم.
خواندم.
بحث کردم.
استخدام کردم.
پیام دادم.
پیام گرفتم.
با آدمهایی آشنا شدم که شاید بدون لینکدین هیچوقت در مسیر زندگیام قرار نمیگرفتند. البته همگی مجازی.
و برای همین، رفتن از آن برایم شبیه پاککردن یک اپلیکیشن نبود. شبیه مهاجرت بود. مهاجرت هم همیشه به این دلیل اتفاق نمیافتد که کشور قبلی هیچ چیز خوبی نداشته. گاهی اتفاقاً خیلی چیزهای خوب داشته. فقط یک روز میفهمی دیگر نمیتوانی آنجا نفس بکشی.
×××
آخرین تصمیم یک رابطهی یازدهساله
راستش را بخواهید، من یک صبح از خواب بیدار نشدم و با خودم نگفتم: "امروز روز بسیار زیبایی برای ترک لینکدین و رفتن بسوی یه شبکهی اجتماعی جدیده"
داستان آنقدر بالیوودی نبود. ترککردن معمولاً نتیجهی یک حادثه نیست. نتیجهی جمعشدن صدها اتفاق کوچک است.
یک بار بلاک میشوی. یک بار ریپورت میشوی برمیگردی؛ ولی بارها و بارها وقتی اتفاق میافتد میفهمی هر شغلی داشته باشی نویسندگی آنهم از نوع آزادش، جایگاهش در لینکدین نیست… من این را در ایمیلهای بسیار به لینکدین گوشزد کردم اما در نهایت گفتند “همینه که هست!”
یک بار چیزی مینویسی و بهجای گفتوگو، وارد میدان جنگی میشوی که در آن همه منتظرند جملهای پیدا کنند تا علیه تو استفاده کنند. و ناگهان ساعت سه صبح است و تو در حال دفاع از جملهای هستی که اصلاً قرار نبوده پایان تمدن بشری را رقم بزند.
وسط همهی اینها، تبلیغات هم حضور دارند؛ شبکهسازیهای الکی، تعریف و تمجید سفارشی، لایک بدهبستانی و…. و یک جایی متوجه میشوی ماشین از تو خیلی بیشتر از خودت دربارهی کاری که باید بعداً انجام بدهی مطمئن است.
تو آمدهای آدم ببینی. سیستم میخواهد Engagement ببیند. تو آمدهای چیزی یاد بگیری یا بیاموزی. اما سیستم میخواهد Session Duration بالا برود. تو میخواهی با یک انسان ارتباط برقرار کنی. سیستم دوست دارد قبلش هفده محتوای دیگر هم ببینی.
مشکل من با تکنولوژی نیست. اتفاقاً عاشق تکنولوژیام.
مشکل دقیقاً از جایی شروع میشود که تکنولوژی، بهجای خدمتکردن به انسان، شروع میکند به تربیتکردن انسان برای خدمت به متریکهای خودش.
×××
یک سؤال ساده: شبکهی اجتماعی دقیقاً مشتریاش کیست؟
سالها این و یک سؤال دیگر در ذهنم چرخید:
وقتی من کاربر یک شبکهی اجتماعی هستم، دقیقاً چه کسی مشتری است و چه کسی محصول؟
پاسخ این سؤال همیشه به سادگی چیزی که در Terms & Conditions نوشته شده نیست. گاهی تو بعنوان کاربر هستی، اما تمام معماری محصول طوری طراحی شده که توجه تو استخراج شود. توجهت تبدیل میشود به زمان. زمانت تبدیل میشود به داده. داده تبدیل میشود به پیشبینی. پیشبینی تبدیل میشود به هدفگیری. و هدفگیری تبدیل میشود به پول.
از نظر اقتصادی، مدل فوقالعادهای است. از نظر انسانی؟ جای بحث دارد.
ما طی دو دهه یاد گرفتیم برای استفاده از بسیاری از سرویسهای اینترنتی پول ندهیم. و بعد کمکم فهمیدیم وقتی پول نمیدهیم، الزاماً به این معنی نیست که معاملهای در کار نیست. فقط واحد پول عوض شده. پول ندادی. توجه دادی. رفتار دادی. زمان دادی. اضطراب دادی. عادت دادی. و بعضی وقتها چیزی بسیار مهمتر:
اختیار انتخاب اینکه چه چیزی ارزش دیدن دارد.
×××
من با لینکدین دشمن نیستم اما دیگر نه دوستشم و نه دوستش دارم!
علیرغم دلخوریام از مالکان این شبکه و از کاربران کژفهم عرض کنم که این مهاجرت قرار نیست مراسم سنگسار لینکدین باشد. لینکدین یک محصول مهم در تاریخ اینترنت است. برای میلیونها نفر فرصت ساخته. آدمها را به شغل رسانده. کسبوکارها را به نیرو رسانده. آدمهایی را به هم متصل کرده که در جهان فیزیکی شاید هرگز یکدیگر را پیدا نمیکردند. هرچند برای من آوردهای نداشت. نه پروژهای نه کاری و نه روابط مستقیمی. فقط نوشتن بود و چند ارتباط مجازی محدود. با بچههای اهل دل و اهل فهم. اما مگر هر چیزی که روزی برای ما خوب بوده، باید تا ابد برایمان خوب بماند؟ ما از دانشگاه فارغالتحصیل میشویم، بدون اینکه از دانشگاه متنفر باشیم. از خانهی پدری بیرون میرویم، بدون اینکه خانهی پدری بد باشد. از یک شغل استعفا میدهیم، حتی اگر در آن دوستان خوبی داشته باشیم. گاهی یک سیستم بد نشده. فقط دیگر جواب سؤال جدید ما را نمیدهد.
مسئلهی من این بود: من دیگر شبکهای نمیخواستم که فقط مرا به آدمها وصل کند. میخواستم شبکهای وجود داشته باشد که مرا به معنا، دانش، تجربه و آدمهای مرتبط با آنها وصل کند.
این تفاوت کوچک به نظر میرسد. ولی تمام Folinq از همین تفاوت شروع شد.
×××
فولینک قرار است چه چیزی باشد؟
اول بگویم چه چیزی قرار نیست باشد؟ فولینک قرار نیست لینکدین با لوگوی دیگر باشد. قرار نیست یک فید بینهایت دیگر باشد و بعد گوشهی صفحه بنویسند: ما متفاوتیم. قرار نیست شبکهای باشد که موفقیتش را فقط با تعداد دقیقههایی که توانسته از عمر آدمها بگیرد اندازه بگیرد. قرار نیست صبح واردش شوی که یک مقاله بخوانی و چهلوهفت دقیقه بعد در حالی به خودت بیایی که نمیدانی چرا ویدیوی پنج نشانهی مدیران آلفا را تماشا میکنی.
فولینک از یک سؤال دیگر شروع میشود:
اگر یک شبکهی اجتماعی بهجای رقابت برای توجه انسانها، برای افزایش ارزش زمان آنها طراحی شود، چه شکلی خواهد بود؟
این سؤالِ فولینک است. نه اینکه چطور کاربر را بیشتر نگه داریم؟ بلکه: چطور کاری کنیم وقتی کاربر از فولینک خارج میشود، چیزی به او اضافه شده باشد؟
دانشی. ارتباطی. پرسشی. ایدهای. کتابی. آدمی. فرصتی. یا حتی فقط یک زاویهی دید تازه.
×××
شاید اینترنت به شبکهی اجتماعی کمتری نیاز دارد؛ به شبکهی انسانی بیشتری نیاز دارد! یکی از تناقضهای عجیب زمان ما این است:
هیچوقت اینقدر به هم متصل نبودهایم و شاید هیچوقت اینقدر سخت یکدیگر را پیدا نکردهایم.
میلیونها نفر جلوی چشم ما هستند. اما آدم درست کجاست؟
هزاران محتوا میبینیم. اما محتوای درست کدام است؟
صدها Connection داریم. اما با چند نفر واقعاً میتوانیم یک فکر را ادامه دهیم؟
شبکههای اجتماعی نسل قبل، مسئلهی Connection را حل کردند. اما مسئلهی نسل بعد احتمالاً Connection نیست. مسئلهی Relevance است و ارتباطِ مرتبط. دانشِ مرتبط. آدمِ مرتبط. گفتوگوی مرتبط.
در جهانی که اطلاعات کمیاب بود، هر اطلاعاتی ارزش داشت.
اما در جهانی که اطلاعات تا گلویمان بالا آمده، مهمترین فناوری دیگر تولید اطلاعات نیست.
انتخاب چیز ارزشمند از میان انبوه چیزهای بیارزش است.
فولینک دقیقاً همینجا برای من جذاب میشود. یعنیFollow کافی نیست؛ باید بتوانیم Link کنیم. اصلاً لایک ندارد همش شده یک نقطه.
نام فولینک تصادفی نیست. ما سالها آدمها را Follow کردهایم. شاید وقتش باشد چیزها را به هم Link کنیم.
آدم به کتاب. کتاب به ایده. ایده به گفتوگو. گفتوگو به تجربه. تجربه به آدم دیگری. و آن آدم به مسیری که شاید زندگی حرفهای یا فکری تو را عوض کند.
دانش انسانی خطی نیست. زندگی هم خطی نیست. یک مقاله ممکن است تو را به یک کتاب برساند. آن کتاب تو را به یک آدم. آن آدم تو را به یک سؤال. و آن سؤال شاید پنج سال بعد تبدیل شود به یک شرکت. یا یک تصمیم.
یا یک مهاجرت. یا حتی تصمیمی برای مهاجرتنکردن. اینها در Excel خوب جا نمیشوند.
زندگی انسان Graph است، نه یک Spreadsheet
و اینترنت آینده باید این را بفهمد.
×××
مسئلهی فولینک محتوا نیست؛ Context است. محتوا کم نداریم.
بحضرت عزرائیل قسم که محتوا دارد از توی مقعدمان هم فرو میرود. هر روز میلیونها پست، ویدیو، پادکست، مقاله، خبرنامه، توییت استوری، ریلز، پست، کامنت و.. تولید میشود. پس محتوای بیشتری لازم نیست. حداقل من نمیخواهم. من فقط میخواهم بدانم:
این محتوا چرا برای من مهم است؟ چه کسی آن را پیشنهاد کرده؟ چرا پیشنهاد کرده؟ به چه چیزی مربوط است؟ بعد از خواندنش چه چیز دیگری باید ببینم؟ چه کسی دربارهی این موضوع تجربهی واقعی دارد؟
آیا میتوانم بهجای لایککردن، چیزی به دانش موجود اضافه کنم؟ آیا یک محتوای خوب بعد از ۴۸ ساعت میمیرد فقط چون الگوریتم چیز تازهتری برای نمایش پیدا کرده؟
در فولینک، حداقل رؤیایاش بر اساس منشورش این است که “ارزش” تاریخ انقضای ۲۴ ساعته نداشته باشد.
یک فکر خوب، فقط چون سه ماه پیش نوشته شده، قدیمی نیست.
شکی نیست افلاطون اگر امروز اکانت باز میکرد احتمالاً Engagement Rate افتضاحی داشت.
شاید سه روز یک بار پست میگذاشت. کپشنهایش طولانی بود. و بعید میدانم در پایان جمهوری نوشته:”نظر شما چیه؟ توی کامنت بنویسید…”. بیشک همه میریدند به مولانا!
×××
من دهها شبکهی اجتماعی را تجربه کردهام از Netlog گرفته تا Twoo و فیسبوک و اینستاگرام و توییتر و… ولی مدام درگیر بودم که شبکهای خوب است که در آن مجبور نباشی دائماً اجرا کنی.
علاوه بر اینها یکی دیگر از چیزهایی که از آن خسته شدم، مفهوم Performance بود.
شبکههای حرفهای آرامآرام تبدیل شدند به صحنه. همه در حال اجرا هستند. من موفقم. من یاد گرفتم. من شکست خوردم ولی شکست من هم بسیار الهامبخش بود. امروز از یک رانندهی تاکسی سه درس Leadership یاد گرفتم. دیروز دختر چهارسالهام جملهای گفت که تمام استراتژی سازمانی ما را تغییر داد. 🙂
امروز برای قهوه رفتم و ناگهان متوجه شدم Culture مهمتر از Strategy است. رفقا… گاهی قهوه فقط قهوه است.
گاهی بچه فقط میخواهد بستنی بخورد.
گاهی شکست هم هیچ Lesson Learned جذابی ندارد.
فقط افتضاح بوده.
ما انسانیم.
هر اتفاق زندگی قرار نیست تبدیل به Content شود.
×××
یکی از چیزهایی که دوست دارم فولینک همیشه بدان معتقد بماند و حفظ کند، حق انسان برای معمولیبودن است.
حق اینکه چیزی را فقط چون جالب است به اشتراک بگذاری. نه چون Personal Brand Strategy گفته ساعت ۸:۴۵ صبح سهشنبه بهترین زمان انتشار Thought Leadership Content است.
اگر برای انسانبودن نیاز به Content Calendar داشته باشیم، یک جای کار ایراد دارد.
از طرفی محتوای تخمی بلای جان شده؛ حالا وسط همهی اینها AI آمده. هوش مصنوعی: قاتل شبکههای اجتماعی یا نجاتدهندهی آنها؟
و البته طبق سنت تاریخی بشر، اولین سؤال ما این است:
چطور با آن محتوای بیشتری تولید کنیم؟
طبیعتاً.
ما با بحران چاقی مفرط و اضافهوزن اطلاعاتی روبهرو هستیم و اولین واکنشمان ساخت ماشینی بود که بتواند اطلاعات را با سرعت نور بیشتر کند.
کمی شبیه این است که خانه آتش گرفته باشد و ما دستگاه تولید بنزین اختراع کنیم.
اما من فکر میکنم ارزش واقعی AI در شبکهی اجتماعی دقیقاً برعکس است.
نه تولید بیشتر. فیلتر بهتر. نه حرفزدن بیشتر. فهمیدن بهتر. نه اینکه AI بهجای من پست بنویسد. بلکه کمک کند من در میان میلیونها پست، آدم، کتاب و ایده، آن پنج چیزی را پیدا کنم که واقعاً برایم مهماند.
AI اگر درست استفاده شود، میتواند شبکههای اجتماعی را از اقتصاد Attention به اقتصاد Intention ببرد.
از: چیزی نشانت میدهم که نتوانی چشم از آن برداری.
به:
چیزی نشانت میدهم که به جایی که میخواهی بروی کمک کند.
فاصلهی این دو جمله، فاصلهی دو فلسفهی کاملاً متفاوت دربارهی تکنولوژی است.
×××
پس ارزش Folinq چیست؟
اگر بخواهم بدون پاورپوینت، بدون اصطلاحات استارتاپی و بدون نمودار TAM/SAM/SOM توضیحش بدهم:
فولینک تلاش میکند دانش، آدمها و علایق را بهشکلی معنادار به هم متصل کند.
اما پشت این جملهی ساده چند ارزش خوابیده:
اول: زمان تو مهم است.
ما نباید موفقیت خودمان را با شکست تو در بستن اپلیکیشن اندازه بگیریم.
دوم: کیفیت ارتباط از تعداد ارتباط مهمتر است.
۱۰ هزار Connection لزوماً شبکه نیست.
گاهی یک آدم درست، از ده هزار Follower ارزشمندتر است.
سوم: محتوا باید قابل کشف باشد، نه فقط قابل مصرف.
چیز خوب نباید چون تازه نیست ناپدید شود.
چهارم: شبکه باید حافظه داشته باشد.
آنچه یاد گرفتهای، ذخیره کردهای، خواندهای و به آن علاقه نشان دادهای باید کمکم تبدیل به نقشهای از مسیر فکری تو شود؛ نه صرفاً خوراکی برای تبلیغ بعدی.
پنجم: الگوریتم باید خدمتکار کاربر باشد، نه صاحبخانهی او.
و شاید مهمتر از همه:
فناوری باید Agency انسان را بیشتر کند، نه کمتر.
×××
خب فولینک قرار است پاسخ چه سؤالی را بدهد؟
اگر مجبور باشم همهی این پروژه را در یک سؤال خلاصه کنم، سؤال من این است:
در جهانی که همهچیز و همهکس به ما متصل است، چگونه چیزها و آدمهایی را پیدا کنیم که واقعاً برای ما معنا دارند؟
من فکر میکنم این یکی از سؤالهای بزرگ اینترنت بعدی است.
نه کمبود اطلاعات. بلکه فراوانی فلجکنندهی آن. نه کمبود آدم. بلکه دشواری پیدا کردن آدم درست. نه کمبود محتوا. بلکه گمشدن معنا میان محتوا.
فولینک اگر روزی موفق شود، نه به این دلیل که فید بهتری ساخته.نه به این دلیل که دکمههای خوشگلتری دارد. نه حتی به این دلیل که از AI استفاده نکرده. بلکه موفق میشود اگر یک نفر بتواند بگوید:
من چیزی را در فولینک پیدا کردم که جای دیگری نمیتوانستم پیدا کنم. شاید یک کتاب، یک سرمایهگذار، یک همبنیانگذار، شاید یک متخصص، یک دوست، یک جواب عمیق و شاید مهمتر از همه:
یک سؤال بهتر.
×××
من چرا مهاجرت کردم؟
بعد از یازده سال، لینکدین را ترک نکردم چون دیگر آدمهای خوب آنجا نبودند.
هنوز هستند. من هم هنوز هستم. ترک نکردم چون هیچ چیز ارزشمندی نداشت. اتفاقاً بنظرم هنوز دارد. ترک نکردم چون فکر میکنم میتوان یکشبه محصولی ساخت که از شرکتی با سالها تجربه بهتر باشد.
این ادعا بیشتر شبیه عارضهی مصرف بیش از حد پادکستهای استارتاپی است تا استراتژی کسبوکار.
من رفتم چون دیگر با فلسفهی آن خانه احساس همجهتی نمیکردم.
و فولینک برای من تلاش برای ساختن خانهای است که دوست دارم خودم در آن زندگی کنم.
این شاید قدیمیترین دلیل ساختن یک محصول باشد:
چیزی را که دلت میخواست وجود داشته باشد، پیدا نکردی؛ پس شروع کردی به یافتنش.
ممکن است اشتباه کنم. ممکن است بعضی چیزهایی که امروز فکر میکنم درستاند فردا عوض شوند.
محصول زنده همین است.
اما یک چیز را دوست ندارم عوض کنیم:
این سؤال که: آیا این قابلیت واقعاً برای انسان ارزش ایجاد میکند، یا فقط عددی را روی داشبورد ما بزرگتر میکند؟
اگر روزی جواب سؤال دوم شد، امیدوارم من زودتر از بقیه نگران شوم.
×××
فولینک یک شبکهی اجتماعی که شاید هدفش کمتر اجتماعیکردن ما باشد.
شاید عجیب باشد، ولی آرزوی من این نیست که مردم تمام روز در فولینک بمانند.
آرزوی من این است که وارد شوند، چیزی پیدا کنند، با کسی آشنا شوند، چیزی یاد بگیرند و بعد بروند زندگی کنند.
کتاب بخوانند. کار کنند. قهوه بخورند. عاشق شوند. شرکت بسازند. شکست بخورند. دوباره بلند شوند. فکر کنند. و وقتی دوباره به آنجا برگشتند، چیزی برای اضافهکردن به این شبکهی انسانی داشته باشند.
اینترنت قرار نبود مقصد زندگی باشد. قرار بود زیرساختی برای بهتر زندگیکردن باشد. شاید جایی در مسیر این را فراموش کردیم.
×××
یک انسان راه میرود.
شاید فولینک در نهایت همین باشد:
تلاش کوچکی برای ساختن اینترنتی که کمتر شبیه کازینو و بیشتر شبیه کتابخانه، کافه، دانشگاه و یک میز گفتوگوی خوب باشد. جایی که واردش نمیشوی تا دیده شوی. واردش میشوی تا چیزی ببینی که ارزش دیدن داشته باشد. و شاید کسی هم تو را پیدا کند، نه چون الگوریتم تصمیم گرفته امروز نوبت توست، بلکه چون واقعاً چیزی در تو، حرفت، تجربهات یا دانشت وجود دارد که به مسیر او مربوط است. برای من، این همان اینترنتی است که هنوز ارزش ساختن دارد. و فولینک، فعلاً، اسم تلاشی است برای رسیدن به آن!
من یازده سال در لینکدین بودم. نه بهعنوان توریست یا شبح. نه شبیه سایه و نه مثل یک خوانندهی منفعل و خنثی. نه از آنهایی که سالی دو بار وارد میشوند، تولد کاری بقیه را تبریک میگویند و خارج میشوند. که بعنوان یک نویسنده؛ و هزاران مطلب نوشتم.
واقعاً آنجا زندگی کردم. آدم پیدا کردم. آدم از دست دادم.
نوشتم.
خواندم.
بحث کردم.
استخدام کردم.
پیام دادم.
پیام گرفتم.
با آدمهایی آشنا شدم که شاید بدون لینکدین هیچوقت در مسیر زندگیام قرار نمیگرفتند. البته همگی مجازی.
و برای همین، رفتن از آن برایم شبیه پاککردن یک اپلیکیشن نبود. شبیه مهاجرت بود. مهاجرت هم همیشه به این دلیل اتفاق نمیافتد که کشور قبلی هیچ چیز خوبی نداشته. گاهی اتفاقاً خیلی چیزهای خوب داشته. فقط یک روز میفهمی دیگر نمیتوانی آنجا نفس بکشی.
×××
آخرین تصمیم یک رابطهی یازدهساله
راستش را بخواهید، من یک صبح از خواب بیدار نشدم و با خودم نگفتم: "امروز روز بسیار زیبایی برای ترک لینکدین و رفتن بسوی یه شبکهی اجتماعی جدیده"
داستان آنقدر بالیوودی نبود. ترککردن معمولاً نتیجهی یک حادثه نیست. نتیجهی جمعشدن صدها اتفاق کوچک است.
یک بار بلاک میشوی. یک بار ریپورت میشوی برمیگردی؛ ولی بارها و بارها وقتی اتفاق میافتد میفهمی هر شغلی داشته باشی نویسندگی آنهم از نوع آزادش، جایگاهش در لینکدین نیست… من این را در ایمیلهای بسیار به لینکدین گوشزد کردم اما در نهایت گفتند “همینه که هست!”
یک بار چیزی مینویسی و بهجای گفتوگو، وارد میدان جنگی میشوی که در آن همه منتظرند جملهای پیدا کنند تا علیه تو استفاده کنند. و ناگهان ساعت سه صبح است و تو در حال دفاع از جملهای هستی که اصلاً قرار نبوده پایان تمدن بشری را رقم بزند.
وسط همهی اینها، تبلیغات هم حضور دارند؛ شبکهسازیهای الکی، تعریف و تمجید سفارشی، لایک بدهبستانی و…. و یک جایی متوجه میشوی ماشین از تو خیلی بیشتر از خودت دربارهی کاری که باید بعداً انجام بدهی مطمئن است.
تو آمدهای آدم ببینی. سیستم میخواهد Engagement ببیند. تو آمدهای چیزی یاد بگیری یا بیاموزی. اما سیستم میخواهد Session Duration بالا برود. تو میخواهی با یک انسان ارتباط برقرار کنی. سیستم دوست دارد قبلش هفده محتوای دیگر هم ببینی.
مشکل من با تکنولوژی نیست. اتفاقاً عاشق تکنولوژیام.
مشکل دقیقاً از جایی شروع میشود که تکنولوژی، بهجای خدمتکردن به انسان، شروع میکند به تربیتکردن انسان برای خدمت به متریکهای خودش.
×××
یک سؤال ساده: شبکهی اجتماعی دقیقاً مشتریاش کیست؟
سالها این و یک سؤال دیگر در ذهنم چرخید:
وقتی من کاربر یک شبکهی اجتماعی هستم، دقیقاً چه کسی مشتری است و چه کسی محصول؟
پاسخ این سؤال همیشه به سادگی چیزی که در Terms & Conditions نوشته شده نیست. گاهی تو بعنوان کاربر هستی، اما تمام معماری محصول طوری طراحی شده که توجه تو استخراج شود. توجهت تبدیل میشود به زمان. زمانت تبدیل میشود به داده. داده تبدیل میشود به پیشبینی. پیشبینی تبدیل میشود به هدفگیری. و هدفگیری تبدیل میشود به پول.
از نظر اقتصادی، مدل فوقالعادهای است. از نظر انسانی؟ جای بحث دارد.
ما طی دو دهه یاد گرفتیم برای استفاده از بسیاری از سرویسهای اینترنتی پول ندهیم. و بعد کمکم فهمیدیم وقتی پول نمیدهیم، الزاماً به این معنی نیست که معاملهای در کار نیست. فقط واحد پول عوض شده. پول ندادی. توجه دادی. رفتار دادی. زمان دادی. اضطراب دادی. عادت دادی. و بعضی وقتها چیزی بسیار مهمتر:
اختیار انتخاب اینکه چه چیزی ارزش دیدن دارد.
×××
من با لینکدین دشمن نیستم اما دیگر نه دوستشم و نه دوستش دارم!
علیرغم دلخوریام از مالکان این شبکه و از کاربران کژفهم عرض کنم که این مهاجرت قرار نیست مراسم سنگسار لینکدین باشد. لینکدین یک محصول مهم در تاریخ اینترنت است. برای میلیونها نفر فرصت ساخته. آدمها را به شغل رسانده. کسبوکارها را به نیرو رسانده. آدمهایی را به هم متصل کرده که در جهان فیزیکی شاید هرگز یکدیگر را پیدا نمیکردند. هرچند برای من آوردهای نداشت. نه پروژهای نه کاری و نه روابط مستقیمی. فقط نوشتن بود و چند ارتباط مجازی محدود. با بچههای اهل دل و اهل فهم. اما مگر هر چیزی که روزی برای ما خوب بوده، باید تا ابد برایمان خوب بماند؟ ما از دانشگاه فارغالتحصیل میشویم، بدون اینکه از دانشگاه متنفر باشیم. از خانهی پدری بیرون میرویم، بدون اینکه خانهی پدری بد باشد. از یک شغل استعفا میدهیم، حتی اگر در آن دوستان خوبی داشته باشیم. گاهی یک سیستم بد نشده. فقط دیگر جواب سؤال جدید ما را نمیدهد.
مسئلهی من این بود: من دیگر شبکهای نمیخواستم که فقط مرا به آدمها وصل کند. میخواستم شبکهای وجود داشته باشد که مرا به معنا، دانش، تجربه و آدمهای مرتبط با آنها وصل کند.
این تفاوت کوچک به نظر میرسد. ولی تمام Folinq از همین تفاوت شروع شد.
×××
فولینک قرار است چه چیزی باشد؟
اول بگویم چه چیزی قرار نیست باشد؟ فولینک قرار نیست لینکدین با لوگوی دیگر باشد. قرار نیست یک فید بینهایت دیگر باشد و بعد گوشهی صفحه بنویسند: ما متفاوتیم. قرار نیست شبکهای باشد که موفقیتش را فقط با تعداد دقیقههایی که توانسته از عمر آدمها بگیرد اندازه بگیرد. قرار نیست صبح واردش شوی که یک مقاله بخوانی و چهلوهفت دقیقه بعد در حالی به خودت بیایی که نمیدانی چرا ویدیوی پنج نشانهی مدیران آلفا را تماشا میکنی.
فولینک از یک سؤال دیگر شروع میشود:
اگر یک شبکهی اجتماعی بهجای رقابت برای توجه انسانها، برای افزایش ارزش زمان آنها طراحی شود، چه شکلی خواهد بود؟
این سؤالِ فولینک است. نه اینکه چطور کاربر را بیشتر نگه داریم؟ بلکه: چطور کاری کنیم وقتی کاربر از فولینک خارج میشود، چیزی به او اضافه شده باشد؟
دانشی. ارتباطی. پرسشی. ایدهای. کتابی. آدمی. فرصتی. یا حتی فقط یک زاویهی دید تازه.
×××
شاید اینترنت به شبکهی اجتماعی کمتری نیاز دارد؛ به شبکهی انسانی بیشتری نیاز دارد! یکی از تناقضهای عجیب زمان ما این است:
هیچوقت اینقدر به هم متصل نبودهایم و شاید هیچوقت اینقدر سخت یکدیگر را پیدا نکردهایم.
میلیونها نفر جلوی چشم ما هستند. اما آدم درست کجاست؟
هزاران محتوا میبینیم. اما محتوای درست کدام است؟
صدها Connection داریم. اما با چند نفر واقعاً میتوانیم یک فکر را ادامه دهیم؟
شبکههای اجتماعی نسل قبل، مسئلهی Connection را حل کردند. اما مسئلهی نسل بعد احتمالاً Connection نیست. مسئلهی Relevance است و ارتباطِ مرتبط. دانشِ مرتبط. آدمِ مرتبط. گفتوگوی مرتبط.
در جهانی که اطلاعات کمیاب بود، هر اطلاعاتی ارزش داشت.
اما در جهانی که اطلاعات تا گلویمان بالا آمده، مهمترین فناوری دیگر تولید اطلاعات نیست.
انتخاب چیز ارزشمند از میان انبوه چیزهای بیارزش است.
فولینک دقیقاً همینجا برای من جذاب میشود. یعنیFollow کافی نیست؛ باید بتوانیم Link کنیم. اصلاً لایک ندارد همش شده یک نقطه.
نام فولینک تصادفی نیست. ما سالها آدمها را Follow کردهایم. شاید وقتش باشد چیزها را به هم Link کنیم.
آدم به کتاب. کتاب به ایده. ایده به گفتوگو. گفتوگو به تجربه. تجربه به آدم دیگری. و آن آدم به مسیری که شاید زندگی حرفهای یا فکری تو را عوض کند.
دانش انسانی خطی نیست. زندگی هم خطی نیست. یک مقاله ممکن است تو را به یک کتاب برساند. آن کتاب تو را به یک آدم. آن آدم تو را به یک سؤال. و آن سؤال شاید پنج سال بعد تبدیل شود به یک شرکت. یا یک تصمیم.
یا یک مهاجرت. یا حتی تصمیمی برای مهاجرتنکردن. اینها در Excel خوب جا نمیشوند.
زندگی انسان Graph است، نه یک Spreadsheet
و اینترنت آینده باید این را بفهمد.
×××
مسئلهی فولینک محتوا نیست؛ Context است. محتوا کم نداریم.
بحضرت عزرائیل قسم که محتوا دارد از توی مقعدمان هم فرو میرود. هر روز میلیونها پست، ویدیو، پادکست، مقاله، خبرنامه، توییت استوری، ریلز، پست، کامنت و.. تولید میشود. پس محتوای بیشتری لازم نیست. حداقل من نمیخواهم. من فقط میخواهم بدانم:
این محتوا چرا برای من مهم است؟ چه کسی آن را پیشنهاد کرده؟ چرا پیشنهاد کرده؟ به چه چیزی مربوط است؟ بعد از خواندنش چه چیز دیگری باید ببینم؟ چه کسی دربارهی این موضوع تجربهی واقعی دارد؟
آیا میتوانم بهجای لایککردن، چیزی به دانش موجود اضافه کنم؟ آیا یک محتوای خوب بعد از ۴۸ ساعت میمیرد فقط چون الگوریتم چیز تازهتری برای نمایش پیدا کرده؟
در فولینک، حداقل رؤیایاش بر اساس منشورش این است که “ارزش” تاریخ انقضای ۲۴ ساعته نداشته باشد.
یک فکر خوب، فقط چون سه ماه پیش نوشته شده، قدیمی نیست.
شکی نیست افلاطون اگر امروز اکانت باز میکرد احتمالاً Engagement Rate افتضاحی داشت.
شاید سه روز یک بار پست میگذاشت. کپشنهایش طولانی بود. و بعید میدانم در پایان جمهوری نوشته:”نظر شما چیه؟ توی کامنت بنویسید…”. بیشک همه میریدند به مولانا!
×××
من دهها شبکهی اجتماعی را تجربه کردهام از Netlog گرفته تا Twoo و فیسبوک و اینستاگرام و توییتر و… ولی مدام درگیر بودم که شبکهای خوب است که در آن مجبور نباشی دائماً اجرا کنی.
علاوه بر اینها یکی دیگر از چیزهایی که از آن خسته شدم، مفهوم Performance بود.
شبکههای حرفهای آرامآرام تبدیل شدند به صحنه. همه در حال اجرا هستند. من موفقم. من یاد گرفتم. من شکست خوردم ولی شکست من هم بسیار الهامبخش بود. امروز از یک رانندهی تاکسی سه درس Leadership یاد گرفتم. دیروز دختر چهارسالهام جملهای گفت که تمام استراتژی سازمانی ما را تغییر داد. 🙂
امروز برای قهوه رفتم و ناگهان متوجه شدم Culture مهمتر از Strategy است. رفقا… گاهی قهوه فقط قهوه است.
گاهی بچه فقط میخواهد بستنی بخورد.
گاهی شکست هم هیچ Lesson Learned جذابی ندارد.
فقط افتضاح بوده.
ما انسانیم.
هر اتفاق زندگی قرار نیست تبدیل به Content شود.
×××
یکی از چیزهایی که دوست دارم فولینک همیشه بدان معتقد بماند و حفظ کند، حق انسان برای معمولیبودن است.
حق اینکه چیزی را فقط چون جالب است به اشتراک بگذاری. نه چون Personal Brand Strategy گفته ساعت ۸:۴۵ صبح سهشنبه بهترین زمان انتشار Thought Leadership Content است.
اگر برای انسانبودن نیاز به Content Calendar داشته باشیم، یک جای کار ایراد دارد.
از طرفی محتوای تخمی بلای جان شده؛ حالا وسط همهی اینها AI آمده. هوش مصنوعی: قاتل شبکههای اجتماعی یا نجاتدهندهی آنها؟
و البته طبق سنت تاریخی بشر، اولین سؤال ما این است:
چطور با آن محتوای بیشتری تولید کنیم؟
طبیعتاً.
ما با بحران چاقی مفرط و اضافهوزن اطلاعاتی روبهرو هستیم و اولین واکنشمان ساخت ماشینی بود که بتواند اطلاعات را با سرعت نور بیشتر کند.
کمی شبیه این است که خانه آتش گرفته باشد و ما دستگاه تولید بنزین اختراع کنیم.
اما من فکر میکنم ارزش واقعی AI در شبکهی اجتماعی دقیقاً برعکس است.
نه تولید بیشتر. فیلتر بهتر. نه حرفزدن بیشتر. فهمیدن بهتر. نه اینکه AI بهجای من پست بنویسد. بلکه کمک کند من در میان میلیونها پست، آدم، کتاب و ایده، آن پنج چیزی را پیدا کنم که واقعاً برایم مهماند.
AI اگر درست استفاده شود، میتواند شبکههای اجتماعی را از اقتصاد Attention به اقتصاد Intention ببرد.
از: چیزی نشانت میدهم که نتوانی چشم از آن برداری.
به:
چیزی نشانت میدهم که به جایی که میخواهی بروی کمک کند.
فاصلهی این دو جمله، فاصلهی دو فلسفهی کاملاً متفاوت دربارهی تکنولوژی است.
×××
پس ارزش Folinq چیست؟
اگر بخواهم بدون پاورپوینت، بدون اصطلاحات استارتاپی و بدون نمودار TAM/SAM/SOM توضیحش بدهم:
فولینک تلاش میکند دانش، آدمها و علایق را بهشکلی معنادار به هم متصل کند.
اما پشت این جملهی ساده چند ارزش خوابیده:
اول: زمان تو مهم است.
ما نباید موفقیت خودمان را با شکست تو در بستن اپلیکیشن اندازه بگیریم.
دوم: کیفیت ارتباط از تعداد ارتباط مهمتر است.
۱۰ هزار Connection لزوماً شبکه نیست.
گاهی یک آدم درست، از ده هزار Follower ارزشمندتر است.
سوم: محتوا باید قابل کشف باشد، نه فقط قابل مصرف.
چیز خوب نباید چون تازه نیست ناپدید شود.
چهارم: شبکه باید حافظه داشته باشد.
آنچه یاد گرفتهای، ذخیره کردهای، خواندهای و به آن علاقه نشان دادهای باید کمکم تبدیل به نقشهای از مسیر فکری تو شود؛ نه صرفاً خوراکی برای تبلیغ بعدی.
پنجم: الگوریتم باید خدمتکار کاربر باشد، نه صاحبخانهی او.
و شاید مهمتر از همه:
فناوری باید Agency انسان را بیشتر کند، نه کمتر.
×××
خب فولینک قرار است پاسخ چه سؤالی را بدهد؟
اگر مجبور باشم همهی این پروژه را در یک سؤال خلاصه کنم، سؤال من این است:
در جهانی که همهچیز و همهکس به ما متصل است، چگونه چیزها و آدمهایی را پیدا کنیم که واقعاً برای ما معنا دارند؟
من فکر میکنم این یکی از سؤالهای بزرگ اینترنت بعدی است.
نه کمبود اطلاعات. بلکه فراوانی فلجکنندهی آن. نه کمبود آدم. بلکه دشواری پیدا کردن آدم درست. نه کمبود محتوا. بلکه گمشدن معنا میان محتوا.
فولینک اگر روزی موفق شود، نه به این دلیل که فید بهتری ساخته.نه به این دلیل که دکمههای خوشگلتری دارد. نه حتی به این دلیل که از AI استفاده نکرده. بلکه موفق میشود اگر یک نفر بتواند بگوید:
من چیزی را در فولینک پیدا کردم که جای دیگری نمیتوانستم پیدا کنم. شاید یک کتاب، یک سرمایهگذار، یک همبنیانگذار، شاید یک متخصص، یک دوست، یک جواب عمیق و شاید مهمتر از همه:
یک سؤال بهتر.
×××
من چرا مهاجرت کردم؟
بعد از یازده سال، لینکدین را ترک نکردم چون دیگر آدمهای خوب آنجا نبودند.
هنوز هستند. من هم هنوز هستم. ترک نکردم چون هیچ چیز ارزشمندی نداشت. اتفاقاً بنظرم هنوز دارد. ترک نکردم چون فکر میکنم میتوان یکشبه محصولی ساخت که از شرکتی با سالها تجربه بهتر باشد.
این ادعا بیشتر شبیه عارضهی مصرف بیش از حد پادکستهای استارتاپی است تا استراتژی کسبوکار.
من رفتم چون دیگر با فلسفهی آن خانه احساس همجهتی نمیکردم.
و فولینک برای من تلاش برای ساختن خانهای است که دوست دارم خودم در آن زندگی کنم.
این شاید قدیمیترین دلیل ساختن یک محصول باشد:
چیزی را که دلت میخواست وجود داشته باشد، پیدا نکردی؛ پس شروع کردی به یافتنش.
ممکن است اشتباه کنم. ممکن است بعضی چیزهایی که امروز فکر میکنم درستاند فردا عوض شوند.
محصول زنده همین است.
اما یک چیز را دوست ندارم عوض کنیم:
این سؤال که: آیا این قابلیت واقعاً برای انسان ارزش ایجاد میکند، یا فقط عددی را روی داشبورد ما بزرگتر میکند؟
اگر روزی جواب سؤال دوم شد، امیدوارم من زودتر از بقیه نگران شوم.
×××
فولینک یک شبکهی اجتماعی که شاید هدفش کمتر اجتماعیکردن ما باشد.
شاید عجیب باشد، ولی آرزوی من این نیست که مردم تمام روز در فولینک بمانند.
آرزوی من این است که وارد شوند، چیزی پیدا کنند، با کسی آشنا شوند، چیزی یاد بگیرند و بعد بروند زندگی کنند.
کتاب بخوانند. کار کنند. قهوه بخورند. عاشق شوند. شرکت بسازند. شکست بخورند. دوباره بلند شوند. فکر کنند. و وقتی دوباره به آنجا برگشتند، چیزی برای اضافهکردن به این شبکهی انسانی داشته باشند.
اینترنت قرار نبود مقصد زندگی باشد. قرار بود زیرساختی برای بهتر زندگیکردن باشد. شاید جایی در مسیر این را فراموش کردیم.
×××
یک انسان راه میرود.
شاید فولینک در نهایت همین باشد:
تلاش کوچکی برای ساختن اینترنتی که کمتر شبیه کازینو و بیشتر شبیه کتابخانه، کافه، دانشگاه و یک میز گفتوگوی خوب باشد. جایی که واردش نمیشوی تا دیده شوی. واردش میشوی تا چیزی ببینی که ارزش دیدن داشته باشد. و شاید کسی هم تو را پیدا کند، نه چون الگوریتم تصمیم گرفته امروز نوبت توست، بلکه چون واقعاً چیزی در تو، حرفت، تجربهات یا دانشت وجود دارد که به مسیر او مربوط است. برای من، این همان اینترنتی است که هنوز ارزش ساختن دارد. و فولینک، فعلاً، اسم تلاشی است برای رسیدن به آن!
الگوریتم فعلا داره بر آدما موج سواری میکنه و آدمای فرصت طلب هم بر الگوریتم موج سواری میکنن!