در من فرو پاشیده یک تصویر انسانی
بر صخره کوبیده مرا موج پریشانی
من آن درختم که تبر را با خودش رویاند
قد میکشد در سایه ام یک زخم پنهانی
وقتی برادرهایمان با گرگ می رقصند
یوسف شدن چیزی ندارد جز پشیمانی
مصلوبِ تزویرم در اینجا که یهوداها
هرشب به شکلی تازه می آرند ایمانی
چون لشکری مغلوب، پشت سنگر بغضم
زانو زدم در مسلخ یک بهت طولانی
بیهوده میکوبی به طبل جنگ، ای تقدیر
چیزی نمانده از من، الا چین پیشانی
#فاطمه_مقیم_هنجنی
بر صخره کوبیده مرا موج پریشانی
من آن درختم که تبر را با خودش رویاند
قد میکشد در سایه ام یک زخم پنهانی
وقتی برادرهایمان با گرگ می رقصند
یوسف شدن چیزی ندارد جز پشیمانی
مصلوبِ تزویرم در اینجا که یهوداها
هرشب به شکلی تازه می آرند ایمانی
چون لشکری مغلوب، پشت سنگر بغضم
زانو زدم در مسلخ یک بهت طولانی
بیهوده میکوبی به طبل جنگ، ای تقدیر
چیزی نمانده از من، الا چین پیشانی
#فاطمه_مقیم_هنجنی