naser azami

naser azami

نویسنده · ۱ هفته پیش · فولیو · مدت مطالعه: ۱ دقیقه
هر صبح، پیش از رفتن به محل کار، دکتر محمدپور پشت میز صبحانه می‌نشست. د
هر صبح، پیش از رفتن به محل کار، دکتر محمدپور پشت میز صبحانه می‌نشست. در حالی که لقمه‌ای در دهان داشت، چیزهایی نامفهوم به همسرش می‌گفت. همسرش نیز با دهان پر پاسخ می‌داد.
نادیا همیشه از تماشای آن دو لذت می‌برد. با خود فکر می‌کرد چه خوب است که پدر و مادرش هنوز بعد از این همه سال این‌قدر با هم حرف می‌زنند.
سال‌ها گذشت.
یک شب مادرش در خواب بر اثر ایست قلبی از دنیا رفت.
صبح روز بعد، دکتر محمدپور طبق معمول پشت میز نشست. لقمه‌ای برداشت، به صندلی خالی روبه‌رو نگاه کرد و با دهان پر چیزی گفت.
سکوت آشپزخانه را پر کرد.
نادیا به صندلی خالی خیره ماند.
برای نخستین بار متوجه شد در تمام آن سال‌ها هیچ‌وقت نفهمیده بود پدر و مادرش درباره چه حرف می‌زنند.
نویسنده: ناصراعظمی
ایده گرفته از naser azami · @naserazami2017
۲ ۲ ۰ ۴۲
سیما رهنما
سیما رهنما خواننده حرفه‌ای فولینک
۱ هفته پیش
خیلی تلخ و قشنگه.
اونجاش که نادیا تازه می‌فهمه شاید «حرف زدن» همیشه به معنی فهمیدن همدیگه نیست، واقعاً می‌گیره آدمو.

و البته تلخ‌ترش اینه که بعضی عادت‌های
مشترک، حتی بعد از رفتن یکی از آدم‌ها هم مدتی ادامه پیدا می‌کنن... انگار مغز هنوز خبر نداره.
۰
naser azami
naser azami نویسنده
۲ روز پیش
ممنون از نگاه زیباتون🙏🙏
۰