صدیقه جُر

صدیقه جُر

شاعر در فولینک · ۲ روز پیش · فولیو · مدت مطالعه: ۲ دقیقه
بوستان غزل هایم
بوستان غزل‌ها
امشب تو را
در بوستانِ غزل‌هایم می‌کارم،
چونان دانه‌ای
در لایه‌های قلبم؛
که هرگز اندیشه‌ام
بر خلافِ قلبم
رأی نمی‌دهد.
من عاشقم...
تو را هر شب
با زلالِ اشک
در کویرِ خاطره‌ام
باران می‌کنم،
و با هر قطره
یادت را
آبیاری می‌کنم.
به تو می‌اندیشم؛
به درختی کهن
که در برابرِ هجومِ باد،
در برابرِ خشمِ فصل‌ها،
حتی یک‌بار
سر بر خاک نگذاشت
و در برابرِ سبزینگیِ بهار
استوار ماند.
و من،
در چهارراهِ تردید،
با تصمیمی از سرِ ناگزیری،
به تسلیم می‌اندیشم؛
با آرمانی
از زیباییِ خویش،
و با کاسه‌برگی سبز
که هنوز
اقتدارِ پاییز را
در پژمردگیِ برگ‌ها
به نظاره نشسته است.
و من...
گم‌گشته‌ای بیش نیستم؛
مدام خسته و نومید،
در محدوده‌ی چهارراه‌ها
تلنبار شده‌ام،
بیگانه و غریب،
و ناگزیر
تبرِ درد را
بر ریشه‌های خویش
فرود می‌آورم.
ببین!
گل‌های باغ
دیگر شکوفه نمی‌دهند؛
پژمرده‌اند و غمگین،
اما هنوز
در هجومِ گردبادِ پاییزی
استوار و برازنده ایستاده‌اند؛
با لخته‌ای از گل
بر گونه‌های اقتدارشان،
هنوز سبزند،
هنوز تسلیم نشده‌اند.
می‌شناسمت،
ای آشنایِ دور...
روزی تو خواهی آمد؛
دور از نگرانیِ رسیدنِ بهار،
دور از تلنبارِ اندوه
بر چهارراهِ دل.
تو همیشه
از خشمِ باغبان رنجیده‌ای،
از هجومِ کرم‌های چمن‌خوار،
از دست‌هایی
که ریشه‌ها را
نمی‌شناسند.
اما روزی،
از پسِ مانده‌های
دانه‌های سرگردان،
گل‌هایی با رنگ‌های شاد
سبز خواهند شد؛
و عطرِ ایستادگیِ گلبرگ‌هایشان
تمامِ خیابانِ آزادی را
پر خواهد کرد.
آن روز
نامِ هر کوچه
عشق خواهد بود،
و در قلمروِ قلب‌ها
هیچ باغبانی
حقِ بریدنِ رؤیاها را
نخواهد داشت.
و من
در میانِ آن همه شکوفه
تو را خواهم شناخت؛
همان آشنایِ دور را،
که سال‌ها
در بوستانِ غزل‌هایم
انتظارش را کشیده‌ام.
#صدیقه_جُر
ایده گرفته از صدیقه جُر · @Sahel چسبانده‌شده به شاخه
۱ ۰ ۰ ۱۸