صدیقه جُر

صدیقه جُر

شاعر در فولینک · ۲ روز پیش · فولیو · مدت مطالعه: ۳ دقیقه
رها، دل
رها، رها، رها، دل
دیشب سایه‌ام در هیاهویِ مکررِ ایام
آشفته می رقصید
و چنان در غبارِ روزمرگی گم بود،
که گویی شیشه‌ای نا مرئی
میانِ نگاه و حقیقتِ من، حائل بود.
من، «بودم»؛ اما در حضورم،
تنها «خلاء» را به تماشا می‌گذاشتم.
ای کاش...!
پیش از آنکه غبارِ سردِ کوچ
بر رخسارم بنشیند،
کسی این سطورِ سیاه را،
با نجوایِ نی بر جانِ تن بخواند؛
نه آنگاه که نامه، چون پیغامِ وصلی غریب،
به خانه‌ای برسد که دیگر سکونت‌گاهِ من نیست،
آن وقت که شمع را هوس دیدن
پروانه باشد و من...!
به جایِ نوازشِ دست‌هایِ اطلسی‌وار عشق، ساکنِ سردیِ خاکی نمور شوم
پنداشته بودم «داشتن»، کمال است؟
و عشق راه وصال به قرب الی اللَّهُ
این خطایِ دیدِ مسافرانِ خسته‌یِ راه، چون من است در دنیای غریب واژه ها
لذت، نه در آن لحظه که لب بر جامِ بلورین می‌گذارید،که در همان عطشِ سوزانی‌ست
که پیش از نوشیدن، گلو را به لهیبِ اشتیاق می‌کشد.
آن شرابِ ناب،. نه شرابی به
شهدِ شیرین، که؛
شرابی‌ست به طعمِ خونِ جگر؛
شرابی که گوارایی‌اش در همین جانسوز بودن است. این همان زهرِ عاشقی‌ست که گلو را به آتش می‌فشارد و آدمی را، میانِ هستی و نیستی، جام و خلأ...،در تعلیقی ناگزیر رها می‌سازد.
تملک، گورِ «شگفتی» است؛
و عادت،خزانی که بر گلبرگ‌هایِ
نوظهورِ عشق می‌نشیند.
شاید هنرِ زیستن، نه در «تملکِ اشیاء»،
که در «تجربه‌یِ رهاییِ فقدان» است؛
آنان که می‌دانند چگونه «نداشته باشند»،
شهدِ تلخِ آن شرابِ حضور را، پیش از آنکه به تکرار آلوده شود،
در جانِ خویش به تماشا نشسته‌اند.
محبوبم،،
فردا که من نباشم، این سیاه‌مشق‌ها، تکیه‌گاهِ خاطرات خواهند بود.
آنروز با آهنگِ حزینِ نی،
پا به پایِ تو گام خواهم برداشت؛
در راهی که من از فراقت، به پایانِ آن نرسیدم،
و تو اکنون، در رهگذرِ، گذر از زمین و زمان،
بر پهنایِ آن، ره می‌سپاری.
من، از پنجره‌یِ چشم‌هایِ جهان، سعادتِ تو را به تماشا خواهم نشست؛
چنان که شب، چراغِ خاموشِ خانه‌ای را می‌نگرد...
که روزگاری، کانونِ آرزوهایِ او بوده است.
افسوس... و هزار افسوس...!
که هجران، پیش از چشیدنِ شهدِ وصال، طومارِ آرزو را طعمه‌یِ توفان می کند
کاش دستانِ نحیف و بی‌جانم توانایی،
نوازش و شانه بر گیسوانِ مواجِ تو در
باد را داشت؛
و این آرزو و حسرت، روانه گور نمی‌شد...
کاش ردِ اشک‌هایِ شبنم‌گونه را از گوشه‌یِ چشمت پاک نمی‌کردم،
تا مرواریدِ داغِ عشق، همواره شاهد
و گواه مان باقی می‌ماند.
این حسرت، کهنه نمی‌شود؛
با هر «دیروزی» که یاد می‌کنیم،
تازه می‌شود،
همچون زخمی که هرگز نخواست،
که بسته شودو درد وحشتناک آن
زخم ناسور شده همیشه با من است
اکنون که نیِ درون‌سوز، در کفِ
لرزانِ قلب من است،
بگذار بومِ سپیدِ دفترم را رنگین کنم،
و با هر رنگی، خاطره‌ای نو بنگارم...!
این سیاهیِ قلم، تفاخر نیست؛
سرّی‌ست از اشتیاقِ «با هم بودن» در آستانه‌یِ هجران.عشقی که اگر بماند، هیچ جدایی
آن را نمی‌شکند؛
و اگر برود، هیچ وصلِ زمینی آن را برنمی‌گرداند.
ای هجای ناتمام، نواخته از تنبور عشق
فدایِ دستانِ گرم و عاشقانه‌یِ تو،
که بر گردنِ یار نشیند؛
روزی اگر آن دستانِ با نوازشِ خداگونه،
بر دلِ خسته‌یِ من بنشینند،
تمامِ این کلماتِ سیاه، در آن روزِ موعود،
از شرمِ رضایت، تَر خواهند شد؛
و من، در آن رخوت نهاییِ آن عشق
و آن شرابِ ناب، در تلاطمِ آن اشک و مرکب،
با نیِ و نای، به آرامشی خواهم رسید
که هیچ فقدانی را یارایِ شکستن‌اش نیست.
هر غروب تو را چشم در راهم، با
جامی از شراب سرخ و کمانچه ای از
برگ سبز درخت، انگور، بنواز،
و مرا به مهمانی آب، آینه در قصر
عاشقان سوخته دل دعوت کن
صدیقه_جُر
ساحل
ایده گرفته از صدیقه جُر · @Sahel چسبانده‌شده به شاخه
۱ ۰ ۰ ۱۸