کولهباری بر دوش گرفت. تا دمدمهای صبح باید به روستایی سرسبز میرسید. از نسیم خنک سحرگاهی و خوابی که از چشمانش ربوده شده بود، لذت میبرد و خندان لب به نگاه بستهی مر
رؤیای فراموششدنی
بریدهای از کتاب: نشانههای پنهان
چسباندهشده به شاخه
۰