هادی احمدی (سروش)

هادی احمدی (سروش)

نویسنده، شاعر و مدرس · ۵ روز پیش · بریده کتاب · مدت مطالعه: ۵ دقیقه
شناسنامه‌ی پدر!
با آمدن پنه‌لوپه به این می‌اندیشم که ازاین پس چه خواهم نوشت؟ آیا مغز نوشته‌هایم فرق می‌کند؟ آیا رویکردم تغییر می‌کند؟ آیا چهره‌ی دیگری از این مرد هزارچهره را به نمایش می‌گذارم یا همان سائوپائلو همیشگی مطرب و مهزل(واژه‌ای من درآوردی یعنی هزل‌نویس!) در نوشته‌ها هستم؟
آیا پنه‌لوپه اکنون که نورس است و بعدها که برای خودش خانمی خواهد شد می‌تواند حتی ناخواسته ادبیات کلامی پدرش را تغییر دهد؟
راستش این پرسش امروز ذهنم بود.
×××
او هنوز طفلی است که تمام نیاز اولیه‌اش پایه‌ی هرم مزلوست. شیر و خواب و تعویض مکرر پوشک.
اما نه! این برداشت ماست؛ او شبیه هر نوزاد انسانی، فراتر از آن را نشان می‌دهد:
گاهی در خواب لبخندی می‌زند، نمی‌دانم واکنش طبیعی‌ست یا چیزی برایش بامزه جلوه کرده یا چیزی به یاد آورده، گاهی کش و قوس می‌آید آنقدر که گویی کوه کنده چون فرهاد. گاه پایش می‌لرزد و دلم ریش می‌شود نکند واکنش به روزهای بودن در NICU است؟
گاهی اخم می‌کند. گاه شبیه خودم ساعدش را روی چشمش می‌گذارد و از نور لامپ و آفتاب در رنج است. گاهی هنگام شیر خوردن مشتش را زیر چانه‌اش می‌گذارد گویی به این فرایند دارد می‌اندیشد؛ بسیاری اوقات مردمک چشمش را به سمت گوش‌هایش می‌برد انگار چیزی می‌شنود که برایش جالب است یا شاید هم چیزی به یادش آمده؛ گوش می‌دهد حتی اگر متوجه نشود. با نگاهش حرف می‌زند حتی اگر حرفی برای گفتن نداشته باشد.
اگر او چیزی از دورانی که در شکم مادرش بود به یاد بیاورد یا از این چند روزه‌ی تولدش، بدون تردید یادآوری همین اکنون است. اکنون‌تر از لحظات او من لحظاتی نمی‌بینیم!
هرچند چندصباحی‌ که بگذرد تمام خاطرات توی شکم بودن و زاده شدنش را از خاطر خواهد برد. شاید هم نه!
×××
این یادآوری‌ها مرا پرت کرد به تحقیق یک بچه‌ی دانش‌آموز ژاپنی که پرسید: آیا پروانه‌ها هنگامیکه لارو بودند و در پیله، آن لحظات را بخاطر می‌آورند؟ و با یک آزمایش ثابت کرد که بله.
پژوهش جو ناگای درباره‌ی باقی ماندن یادگیری دوران لاروی، در فهرست رسمی پژوهش‌های دانش‌آموزی ژاپن ثبت شده. در شرح آزمایش او، موضوعِ سنجش، باقی ماندنِ واکنش آموخته‌شده به بوی اسطوخودوس پس از دگردیسی است. بنابراین پروانه ناخودآگاهانه و شاید هم آگاهانه آن لحظات را بخاطر می‌آورد.
شاید پنه‌لوپه نیز شبیه هر آدم دیگری با مغز در حال رشدش، بعدها دیگر به این اصوات و تصاویر اولیه اهمیتی ندهد؛ شاید این لحظات زیر کوه خاطرات آینده و چالش‌های زندگی کاری جا بمانند آنگونه که گاهی اسمت را و روز تقویم را هم از خاطر ببری؛ اما یقین دارم یک چیز‌هایی شالوده می‌شوند حتی اگر در بیان یا اندیشه، آنرا بازتاب ندهی.
هرچه هست او نیز آگاهانه یا خودآگاهانه در حال کاوش درون و برون و انباشته کردن داده‌ها و یادآوری‌ها است و این آغاز اندیشیدن یا بهتر بگویم سرآغاز آگاهی است و شاید هم یادآوری آگاهی!
×××
او وقتی سیر است به نشانه‌ی تسلیم دستانش را بالا می‌برد و باز می‌گذارد تا به حال خودش رهایش کنیم. و وقتی گرسنه‌است دستانش را مشت می‌کند. وقتی از پوشک خیسش ناراضی‌ست لب‌ها و اخمش را جمع می‌کند و وقتی سیر خورده و سیر خوابیده با نگاهی کنجکاوانه اطراف را وارسی می‌کند.
بی‌شک در حال رصد پیرامون است. شبیه مایی که فضا را با تلسکوپ رصد می‌کنیم و هرچه عمیق می‌بینیم می‌فهمیم تهش بی‌انتهاست.
×××
دیشب زردی لامصب بی‌حالش کرد و دوباره بر او احاطه شد؛ این بار به‌اندازه‌ی ۱۷.۶. بلافاصله و بلاچاره‌ و بلامیل بستری‌اش کردم و بازهم این زردی همراه با گریه‌ی ماریا، پای پنه‌لوپه را به دستگاه فتوتراپی کشاند.
اگر ایرانیان روی آتش می‌پریدند و می‌گفتند زردی من از تو، سرخی تو از من؛ من این را عمیقاً اینجا حس کردم.
×××
پنه‌لوپه، پیوند خونی‌اش را با مادرش حفظ کرده. جنینی که ۹ ماه از خون مادر مکیده، بی‌شک به احساس و صدای مادرش واکنش نزدیک‌تری دارد تا به من، که از خون بسته‌ی منست.
بهرحال در گوشش خواندم که من کیستم، اینجا کجاست، کجا بدنیا آمدی و اقوام و بستگانت چه کسانی‌اند. پدرت چه ماشینی دارد و چه خانه‌ای؟ کجا ساکنیم و چه می‌کنیم. چطور کار می‌کند و چطور پول درمی‌آورد.
خلاصه که هرچه را لازم بود به یک غریبه‌ی تازه‌وارد نشان دهی را گفتم.
حال این غریبه صدایم را می‌شناسد یا نه دقیق معلوم نیست؛ کلماتم را می‌فهمد یا نه هم معلوم نیست.
هرچه هست پنه‌لوپه، پدری دارد که عاشق نوزادان است. چه عاشقانه‌تر که نوزاد خودش باشد.
×××
برایش دفترهای شعر خواهم سرود. داستان‌ها خواهم نوشت و رفیقش خواهم شد.
روزنویس‌هایم با او و از او را تا بزرگ شدنش خواهم نوشت. شاید دفتری شد برای پدران دیگر و نوزادان دیگر.
طبعاً اکنون خواندن نمی‌داند و نوشتن هم؛ اما فهمیدن و احساس کردن را حتماً می‌داند. تا آنزمان قلم دستش می‌شوم و راوی مغز در حال رشدش.
بجایش این کتاب را صفحه به صفحه خواهم نوشت تا بداند پدرش یک نویسنده است یا یک نویسنده، پدرش شده. فرقی ندارد.
من عاشقانه برایش پدرانگی و نویسندگی خواهم کرد... او فقط بنشیند به تماشا و زندگی کند.
بعدها هرچه بزرگتر شود داستانش را عمیق‌تر خواهم نوشت.
×××
امروز موفق شدم شناسنامه‌اش را بگیرم. بعد از ۹ روز تاخیر.
امروز رسماً پنه‌لوپه شد سوفیا. هرچند این کتاب با همان تخلص پنه‌لوپه پیش خواهد رفت.
امروز فقط شناسنامه‌ی او را نگرفتم شناسنامه‌ی جدید من و ماریا هم صادر شد. پدر سوفیا احمدی. مادر سوفیا احمدی.
رمانی دارم بنام شناسنامه. حتماً که در بازنویسی‌اش این احساس شناسنامه‌ی سوفیا در آن خواهد درخشید.
شاید این نورسیده کلامم را نو کند، ساده کند و عاشقانه کند. هر چه کند شک ندارم تغییری اعمال کرده حتی اگر نخواهد!
ولی حتماً توی بازنویسی هرچه نوشته‌ام اثر خواهد گذاشت.
Soroushane.ir
بریده‌ای از کتاب: سائو پائولو، پنه‌لوپه و ماریا سانچو!
۰ ۰ ۰ ۶۵