Eli

Eli

نویسنده در فولینک · ۱ ماه پیش · بریده کتاب · مدت مطالعه: ۳ دقیقه
وقاحت
وقاحت زیر پرچم دین
زنگ در را فشار می‌دهم. هنوز دستم از روی شستی برداشته نشده که زن و مرد جوانی پشت سرم وارد ساختمان می‌شوند.
زن می‌پرسد:
«دفترخانه اینجاست؟»
از روی پله‌ها نگاهی به طبقه‌ی پایین می‌اندازم، با تکان سر می‌گویم: «بله، دفتر ازدواج همین‌جاست.» و به راهم ادامه می‌دهم.
داخل دفترخانه، روی یکی از صندلی‌ها می‌نشینم تا سردفتر برسد؛ همان سردفتری که بی‌اعتنا به وقت قبلی، مراجعه‌کننده را منتظر گذاشته است.
منشیِ سالخورده‌ی دفتر، زن و مرد را به اتاقی هدایت می‌کند و بعد با اصرار از من می‌خواهد بیرون بروم و کمی قدم بزنم.
می‌گویم:
«در این گرمای نفس‌گیر، نه توان راه رفتن دارم و نه حوصله‌ی پرسه زدن بی‌هدف در خیابان‌ها.»
همان‌جا می‌مانم.
صدای آهسته‌ی آن دو از اتاق کناری به گوش می‌رسد.
بر سر قیمت چانه می‌زنند.
منشی می‌گوید:
«سه‌ساله، شش میلیون.»
مرد جواب می‌دهد:
«خیلی زیاده... پنج میلیون نمی‌شه؟»
منشی، در حالی که روسری بلند مشکی‌اش را محکم‌تر دور صورتش می‌کشد و تار موهای بیرون‌زده را پنهان می‌کند، می‌گوید:
«شیرینی من هم جداست؛ البته نه از اون شیرینی‌های قنادی، منظورم اون نیست.»
چانه‌زنی ادامه پیدا می‌کند.
لحظه‌ای بعد می‌گوید:
«باشه، پنج‌ساله براتون هفت میلیون، با شیرینی من.»
ناگهان مرد با عجله می‌گوید:
«نه، نه... پنج ساله نه.»
منشی می‌پرسد:
«چرا؟ با همسرت اختلاف داری؟»
مرد، بی‌آنکه ذره‌ای شرم در صدایش باشد، پاسخ می‌دهد:
«آره... باهاش اختلاف دارم.»
همان لحظه، چیزی درونم فرو می‌ریزد.
با خودم می‌گویم: اگر با همسرت اختلاف داری، چرا تکلیفش را روشن نمی‌کنی؟ چرا زنی را که شاید همین حالا گمان می‌کند همسرش سرِ کار است، در بی‌خبری رها کرده‌ای و اینجا بر سر تعداد سال‌های صیغه چانه می‌زنی؟
چرا مسئولیت پایان یک زندگی را نمی‌پذیری، اما برای آغاز رابطه‌ای دیگر این‌قدر آسوده معامله می‌کنی؟
و آن زن...
آیا نمی‌داند در زندگی مردی قدم گذاشته که هنوز از زندگی قبلی‌اش خارج نشده است؟ آیا هیچ لحظه‌ای به زن دیگری که پشت این ماجرا ایستاده و از همه‌چیز بی‌خبر است، فکر کرده است؟
تلخ‌تر از همه، صحنه‌ای بود که هرگز از خاطرم پاک نمی‌شود:
همه‌ی این معامله، همه‌ی این دادوستد، زیر سایه‌ی تابلوی «دفتر ازدواج» و زیر پرچم دین انجام می‌شد؛ گویی کافی بود مُهر شرعی بر آن بخورد تا وجدان‌ها آسوده شوند.
آن روز بیش از هر چیز فهمیدم که گاهی انسان‌ها نه از قانون، بلکه از نام دین برای توجیه خواسته‌های خود استفاده می‌کنند؛ و این، شاید دردناک‌تر از خودِ خیانت باشد.
۱ ۱ ۱ ۶
هادی احمدی (سروش)
هادی احمدی (سروش) نویسنده، شاعر و مدرس
۱ ماه پیش
درسته و موافقم. به‌نظرم تلخی این ماجرا فقط صیغه یا حتی خیانت نیست؛ درد اصلی اینه که چند نفر با خیال راحت دارن یک رابطه‌ی انسانی رو مثل معامله‌ی خریدوفروش قیمت‌گذاری می‌کنن و بعد هم با یک مُهر شرعی، وجدان خودشون رو می‌خوابونن. مردی که به‌جای روشن‌کردن تکلیف همسرش دنبال راه فراره، زنی که آگاهانه وارد زندگی نیمه‌تمام دیگری میشه و منشیی که از این وضعیت برای خودش «شیرینی» می‌تراشه، هر سه در یک چیز مشترکن: مسئولیت اخلاقی‌شون رو پشت کلمات دینی پنهان کرده‌اند. دین قرار بود جلوی ظلم و بی‌انصافی رو بگیره، نه اینکه تبدیل بشه به پوششی آبرومند برای دروغ، خیانت و منفعت‌طلبی؛ و دقیقاً همین‌جاست که وقاحت، از یک رفتار شخصی فراتر میره و زیر پرچم تقدس، چند برابر زشت‌تر میشه.
۰