پنهلوپه بدنیا آمد. ❤️
در لحظهای که نه پلنی برایش داشتیم و نه آمادگیی. دو هفته زودتر از تاریخ آخرین پریودی مادرش. سه هفته زودتر از آزمایش NT، دو هفته زودتر از موعد تشخیصی پزشک زنان و سه هفته زودتر از موعد مقرر چهل هفتگی...
داشتیم شام میخوردیم که زد کیسه آبش را پاره کرد و در چشمبهمزدنی ما را به اورژانس فرستاد.
پنهلوپه رأس ساعت ۲۱:۵۵ دقیقه ۱۷ مهر ۱۴۰۵ لب به جهان گشود. میگویم لب چون هنوز هم خودش در خواب ناز تکامل بود. چشم باز نکرد اما جیغش کل سالن را در برگرفت: یک صدای رسا و شیوا به گوشم رسید او اولین فریادش را بر سر این جهان کشید.
×××
او درست در ۳۷ هفته و دو روز زاده شد. هیچ نوزادی در این مدت، عملاً نارس نیست اما زودرس است.
زودرسیدنها یک خوبیی دارد و آن این است که استرس روزهای نیامده را نمیکشی. استرس چنین کنی و چنان کنی آشفتهات نمیکند. اما بدی زودرسیدنها این است که در یک کپسول سربسته و فشرده از استرس، احساس خفگی داری. به هیچ نمیاندیشی بجز او. این ناگهانی شدنش خودش انبوهی فشار روحی است و این حجم از نگرانی گویی شبیه جام تلخی است که یکباره باید سر بکشی.
×××
چقدر برنامه برای روز زایمان تدارک دیده بودیم که شبیه تمام لگدهای توی شکم، با آمدن ناگهانیاش لگدی نیز به این تدارکات برنامهریزی شده زد و ناز کرد و بجای آغوش مادر بردندش به NICU و پنهلوپه تا ۵ روز از ما جدا افتاد...
ابتدا تنفسش، بعد کمی نارسایی قلبی و بعد زردی روی ۱۳ در دستگاه فتوتراپی کاهندهی بیلیروبین... طفلک با وزن ۲.۴۰۰ گرم آنقدر آنتیبیوتیک بهش زدند که وزنش کمتر هم شد. با قد ۴۷ سانتیمتر عملاً یک جوجهی تازهمتولد بود کامل، سالم اما بسیار شکننده.
دستان کشیده، موهای پرپشت. هیچ نقصی بههمراه نداشت. یک انسان کامل است. و یک دفتر سفید...
عارضهی تشخیصی پزشکان، تاکیپنه بود همان تنفس سریع و کمعمق نوزاد.
آخ از دست تشابه پنهلوپه و تاکی پنه! که سائوپائلو را به حبس نفس در سبو رساند و ماریا را به چشمهی همیشه جوشان اشک.
بااینحال ایمان داشتم او از هر چالشی سربلند بیرون میآید شبیه خیلی از نوزادان دیگر که وقتی تصمیم گرفتهاند حیات را انتخاب کنند با هر مشتقی از مشقت برایش خواهند جنگید...
×××
سوفیا اسم واقعیاش شد و بدون هیچ اغراقی شبیه یک دستهگُل خوشبو و ناز است...
پرستاران او را "خوشگل بخش" میخواندند. خوشگل بخش، برعکس سایرین، آرام بود و باوقار، با آرامشی مظلومانه در تکاپوی غلبه بر چالشها.
نشد آنچنان که باید نازش را بکشیم در عوض در آن ۵ روز بستری شدنش، به اندازهی یک عمر، نازش را خریدیم...
هر لحظه نگرانش بودیم. به اندازهی کل مدتی که آنسوی پوست شکم مادرش بود نگرانمان کرد. دلدل میکردیم زودتر از چنگ سِرُم و لوله و دستگاه و پزشکان و پرستاران نجاتش دهیم...
هر سوزنی که در بدنش فرو میکردند و به هر سویی میبردنش، شعر مولانا در ذهنم جاری میشد:
"جان من است او هی مزنیدش/ آن من است او هی مبریدش"
اما براستی کاری از ما ساخته نبود جز انتظار. جز تلاش خودش برای بهبودی و جز زحمت پرستاران که گاهی در برابر گریههای او و سایر نوزادان چندان خم به ابرو نمیآوردند.
ماریا میگریست و من پُربغض.
اما این عشق لایزال و پاک، خودش کمان زیبایی به سر زد و کمر همت بست و از آنجا خلاصی یافت و به آغوش ما پیوست...
گویی جایزهای برنده شدهایم وقتی خبر دادند که ترخیصش بلامانع است. انگار در بزرگترین لاتاری عمرمان برنده شدیم. وقتی زردیاش به ۸ رسید و وقتی ماریا با تمام اشک شادی او را در آغوش گرفت.
ماشین را در دوردست پارک کرده بودم (جا نبود) و چنان دوان دوان جستم و آنرا آوردم تا لحظهای بیشتر دخترمان در بیمارستان نماند.
×××
۵ روز از تولدش و از عمرش را در بیمارستان سر کرد از ۱۷هم تولدش تا ۱۸هم بستری شدنش فقط دوساعت آزاد بود و البته اکنون در برابر ماست چون یک گُلِ تازهشکفته، که حتی میترسیم گلبرگ صورتش را لمس کنیم؛ نمیخواهیم خط رویاش بیفتد و به ناز طبیبان دچار شود.
او زودتر خواست چشم بدنیا بگشاید هرچند شاید نمیدانست زودتر به آغوش مادرش نمیرسد. با اینوجود شبیه خودم بود حتی صبر نکردم توی ماشین بدنیا نیایم...
×××
بدنیا آمدن جلوهی باشکوهی از طبیعت است. مسحور زیبایی خلقت میشوی. باور کردنی نیست جنینی که توی شکم تا چندی پیش عین یک ماهی جَست میزد اکنون مهرماهی شد و در برابرت نفس میکشد.
میشود تمام زیبایی جهان را در این فرایند دید و چه زیباتر که ما را آزمود به مسئول بودن.
من و ماریا شبیه بسیاری از والدین، نرفتیم و رهایش نکردیم؛ بااینکه کاری از دستمان ساخته نبود جز انتظار و جز دیدن هرازگاهانهی اندام نازکش در زیر دستگاهها و دستهای گوناگون...
طفلک ماریا بعد از زایمان باید استراحت میکرد اما تمام مدت سرپا چشمانتظار ماند... آنقدر که پاهایش تماماً ورم کرده بود. مانده بودم من ورم کدامیک را بخورم؟ :) (ورم در کوردی یعنی غصه)
×××
سوفیا، عشقی را در من و مادرش زنده کرد. که شبیه تولد خودش است. شیرین. پر از دلواپسی و مملو از تازگی.
بعد از ۱۳ سال زندگی مشترک، هوای خانه ما رنگ و بویی گرفته که قابل وصف نیست.
سوفیا، ثمر زندگی است!
به این دنیا خوش آمدی دختر شیرینم.
چه بسیار دوستت داشتیم حتی پیش از آنکه چشم باز کنی. و بسیار دوستت خواهیم داشت پس از این.
عاشقانههای ما شدی دلبندم
تو به من پدر بودن را هدیه دادی و به ماریا، مادر بودن را.❤️
Soroushane.ir
در لحظهای که نه پلنی برایش داشتیم و نه آمادگیی. دو هفته زودتر از تاریخ آخرین پریودی مادرش. سه هفته زودتر از آزمایش NT، دو هفته زودتر از موعد تشخیصی پزشک زنان و سه هفته زودتر از موعد مقرر چهل هفتگی...
داشتیم شام میخوردیم که زد کیسه آبش را پاره کرد و در چشمبهمزدنی ما را به اورژانس فرستاد.
پنهلوپه رأس ساعت ۲۱:۵۵ دقیقه ۱۷ مهر ۱۴۰۵ لب به جهان گشود. میگویم لب چون هنوز هم خودش در خواب ناز تکامل بود. چشم باز نکرد اما جیغش کل سالن را در برگرفت: یک صدای رسا و شیوا به گوشم رسید او اولین فریادش را بر سر این جهان کشید.
×××
او درست در ۳۷ هفته و دو روز زاده شد. هیچ نوزادی در این مدت، عملاً نارس نیست اما زودرس است.
زودرسیدنها یک خوبیی دارد و آن این است که استرس روزهای نیامده را نمیکشی. استرس چنین کنی و چنان کنی آشفتهات نمیکند. اما بدی زودرسیدنها این است که در یک کپسول سربسته و فشرده از استرس، احساس خفگی داری. به هیچ نمیاندیشی بجز او. این ناگهانی شدنش خودش انبوهی فشار روحی است و این حجم از نگرانی گویی شبیه جام تلخی است که یکباره باید سر بکشی.
×××
چقدر برنامه برای روز زایمان تدارک دیده بودیم که شبیه تمام لگدهای توی شکم، با آمدن ناگهانیاش لگدی نیز به این تدارکات برنامهریزی شده زد و ناز کرد و بجای آغوش مادر بردندش به NICU و پنهلوپه تا ۵ روز از ما جدا افتاد...
ابتدا تنفسش، بعد کمی نارسایی قلبی و بعد زردی روی ۱۳ در دستگاه فتوتراپی کاهندهی بیلیروبین... طفلک با وزن ۲.۴۰۰ گرم آنقدر آنتیبیوتیک بهش زدند که وزنش کمتر هم شد. با قد ۴۷ سانتیمتر عملاً یک جوجهی تازهمتولد بود کامل، سالم اما بسیار شکننده.
دستان کشیده، موهای پرپشت. هیچ نقصی بههمراه نداشت. یک انسان کامل است. و یک دفتر سفید...
عارضهی تشخیصی پزشکان، تاکیپنه بود همان تنفس سریع و کمعمق نوزاد.
آخ از دست تشابه پنهلوپه و تاکی پنه! که سائوپائلو را به حبس نفس در سبو رساند و ماریا را به چشمهی همیشه جوشان اشک.
بااینحال ایمان داشتم او از هر چالشی سربلند بیرون میآید شبیه خیلی از نوزادان دیگر که وقتی تصمیم گرفتهاند حیات را انتخاب کنند با هر مشتقی از مشقت برایش خواهند جنگید...
×××
سوفیا اسم واقعیاش شد و بدون هیچ اغراقی شبیه یک دستهگُل خوشبو و ناز است...
پرستاران او را "خوشگل بخش" میخواندند. خوشگل بخش، برعکس سایرین، آرام بود و باوقار، با آرامشی مظلومانه در تکاپوی غلبه بر چالشها.
نشد آنچنان که باید نازش را بکشیم در عوض در آن ۵ روز بستری شدنش، به اندازهی یک عمر، نازش را خریدیم...
هر لحظه نگرانش بودیم. به اندازهی کل مدتی که آنسوی پوست شکم مادرش بود نگرانمان کرد. دلدل میکردیم زودتر از چنگ سِرُم و لوله و دستگاه و پزشکان و پرستاران نجاتش دهیم...
هر سوزنی که در بدنش فرو میکردند و به هر سویی میبردنش، شعر مولانا در ذهنم جاری میشد:
"جان من است او هی مزنیدش/ آن من است او هی مبریدش"
اما براستی کاری از ما ساخته نبود جز انتظار. جز تلاش خودش برای بهبودی و جز زحمت پرستاران که گاهی در برابر گریههای او و سایر نوزادان چندان خم به ابرو نمیآوردند.
ماریا میگریست و من پُربغض.
اما این عشق لایزال و پاک، خودش کمان زیبایی به سر زد و کمر همت بست و از آنجا خلاصی یافت و به آغوش ما پیوست...
گویی جایزهای برنده شدهایم وقتی خبر دادند که ترخیصش بلامانع است. انگار در بزرگترین لاتاری عمرمان برنده شدیم. وقتی زردیاش به ۸ رسید و وقتی ماریا با تمام اشک شادی او را در آغوش گرفت.
ماشین را در دوردست پارک کرده بودم (جا نبود) و چنان دوان دوان جستم و آنرا آوردم تا لحظهای بیشتر دخترمان در بیمارستان نماند.
×××
۵ روز از تولدش و از عمرش را در بیمارستان سر کرد از ۱۷هم تولدش تا ۱۸هم بستری شدنش فقط دوساعت آزاد بود و البته اکنون در برابر ماست چون یک گُلِ تازهشکفته، که حتی میترسیم گلبرگ صورتش را لمس کنیم؛ نمیخواهیم خط رویاش بیفتد و به ناز طبیبان دچار شود.
او زودتر خواست چشم بدنیا بگشاید هرچند شاید نمیدانست زودتر به آغوش مادرش نمیرسد. با اینوجود شبیه خودم بود حتی صبر نکردم توی ماشین بدنیا نیایم...
×××
بدنیا آمدن جلوهی باشکوهی از طبیعت است. مسحور زیبایی خلقت میشوی. باور کردنی نیست جنینی که توی شکم تا چندی پیش عین یک ماهی جَست میزد اکنون مهرماهی شد و در برابرت نفس میکشد.
میشود تمام زیبایی جهان را در این فرایند دید و چه زیباتر که ما را آزمود به مسئول بودن.
من و ماریا شبیه بسیاری از والدین، نرفتیم و رهایش نکردیم؛ بااینکه کاری از دستمان ساخته نبود جز انتظار و جز دیدن هرازگاهانهی اندام نازکش در زیر دستگاهها و دستهای گوناگون...
طفلک ماریا بعد از زایمان باید استراحت میکرد اما تمام مدت سرپا چشمانتظار ماند... آنقدر که پاهایش تماماً ورم کرده بود. مانده بودم من ورم کدامیک را بخورم؟ :) (ورم در کوردی یعنی غصه)
×××
سوفیا، عشقی را در من و مادرش زنده کرد. که شبیه تولد خودش است. شیرین. پر از دلواپسی و مملو از تازگی.
بعد از ۱۳ سال زندگی مشترک، هوای خانه ما رنگ و بویی گرفته که قابل وصف نیست.
سوفیا، ثمر زندگی است!
به این دنیا خوش آمدی دختر شیرینم.
چه بسیار دوستت داشتیم حتی پیش از آنکه چشم باز کنی. و بسیار دوستت خواهیم داشت پس از این.
عاشقانههای ما شدی دلبندم
تو به من پدر بودن را هدیه دادی و به ماریا، مادر بودن را.❤️
Soroushane.ir