Eli

Eli

Writer on Folinq · 1 weeks ago · Folio · Reading time: 1 minutes
مومیایی
کم آورده‌ام، زندگی…
دست از سرم بردار،
کمی مرا به حال خود رها کن.
من تابِ این همه درد و رنج را ندارم؛
این همه آوار را،
این همه فقدان را،
این همه دوباره برخاستن و دوباره فرو ریختن را.
دیگر چه می‌خواهی از من؟
بگیر از من هر آنچه می‌خواهی
و مرا رها کن؛
من خسته‌تر از آنم
که خم نشوم.
تمام شاخ و برگم شکسته و ریخته است،
از من جز ساقه‌ای نحیف
و ریشه‌ای در خاک‌مانده
چیزی نمانده.
بال و پرم را
در آتش بی‌مهری‌ات سوزاندی
و حالا دیگر
توان پرواز ندارم.
بگذار به حال خود باشم، زندگی…
نه از من شادی بخواه،
نه شتاب،
نه فراموشی.
فقط بگذار
چند صباحی
در سکوت خودم فرو بروم؛
شاید این دلِ خسته
پیش از آنکه دوباره برخیزد،
کمی
آرام بگیرد.
Inspired by Eli · @elinoyer
2 0 0 34
Show comments Newest Oldest Unanswered