شانههایم بیاندازه خستهاند؛
گویی تمام سنگینیِ این جهان را بر دوش نحیف من نهادهاند.
بارِ فراق، چنان بر شانههایم سنگینی میکند که جسم خسته و ناتوانم دیگر تابِ این همه اندوه را ندارد.
من بیتو،
درختی خشکیده و خمیدهام
که هنوز در کنارهی رودخانهای زلال ایستاده
و هر روز، چهرهی چروک و خستهی خویش را در آب مینگرد؛
چهرهای که روزگار، با داغِ نبودنت،
خط به خط بر آن حک کرده است.
من بیتو،
ابرِ سنگین و تیرهای هستم
آکنده از بغضهایی که راهی جز باریدن ندارند؛
ابری که هر لحظه میلِ گریستن دارد
و میخواهد تمام اشکهای بیامانش را
بر پهنهی صورت خویش جاری کند.
من بیتو،
خورشیدی سوزانم
که از تبِ داغِ فراق و سوختن در آتشِ اندوه،
چهرهاش سرخ و سوخته شده است.
و چه غریب است این تنِ خسته
که هنوز باید بارِ نبودنت را به دوش بکشد؛
وقتی تمامِ وجودم
سالها به بودنِ تو خو گرفته بود...
بیتو،
نه شانههایم توانِ این بار را دارند،
نه قلبم طاقتِ این فراق را؛
و من ماندهام
با انبوهی از دلتنگی
که هیچ رودخانهای توانِ شستن آن را ندارد
و هیچ آسمانی
گنجایشِ تمام اشکهای مرا.
گویی تمام سنگینیِ این جهان را بر دوش نحیف من نهادهاند.
بارِ فراق، چنان بر شانههایم سنگینی میکند که جسم خسته و ناتوانم دیگر تابِ این همه اندوه را ندارد.
من بیتو،
درختی خشکیده و خمیدهام
که هنوز در کنارهی رودخانهای زلال ایستاده
و هر روز، چهرهی چروک و خستهی خویش را در آب مینگرد؛
چهرهای که روزگار، با داغِ نبودنت،
خط به خط بر آن حک کرده است.
من بیتو،
ابرِ سنگین و تیرهای هستم
آکنده از بغضهایی که راهی جز باریدن ندارند؛
ابری که هر لحظه میلِ گریستن دارد
و میخواهد تمام اشکهای بیامانش را
بر پهنهی صورت خویش جاری کند.
من بیتو،
خورشیدی سوزانم
که از تبِ داغِ فراق و سوختن در آتشِ اندوه،
چهرهاش سرخ و سوخته شده است.
و چه غریب است این تنِ خسته
که هنوز باید بارِ نبودنت را به دوش بکشد؛
وقتی تمامِ وجودم
سالها به بودنِ تو خو گرفته بود...
بیتو،
نه شانههایم توانِ این بار را دارند،
نه قلبم طاقتِ این فراق را؛
و من ماندهام
با انبوهی از دلتنگی
که هیچ رودخانهای توانِ شستن آن را ندارد
و هیچ آسمانی
گنجایشِ تمام اشکهای مرا.