روزگار سرد
از بغض و از اندوه و از گریه بیزارم
از رنگ زرد و خاطرات کهنه بیزارم
غیر از نوای غم نمیآید صدا از شهر
از روزگارِ پر ز درد و غصه بیزارم
گاهی نگاهم با همه بیگانه میباشد
از شمعِ غمگین و گل و پروانه بیزارم
با چشم خیس و نگاهی پر از تشویش
از خاطرات کهنه در این کلبه بیزارم
از سایهام، از دردهای خویش بیزارم
از این دلِ دیوانه و درویش بیزارم
با خویش در جنگم، چرایش را نمیدانم
از آن مـَنِ مغرور ولی سرگشته بیزارم
امشب مرا عزم سفر باشد به رویایی
دل میکنم از این شب و از هر چه تنهایی
از چشمهای خسته و پر اشک بیزارم
از سایهٔ خود در کنج این ویرانه بیزارم
گاهی به گریه راز این درد را گفتم
تا راه چاره از دلِ این بغض را جستم
گاهی برای قلب خود قصه ها گفتم
از عشق نافرجام و از افسانه بیزارم
گاهی کنار پنجره دلتنگ بارانم
دلتنگِ رفتن روی سنگفرش خیابانم
گاهی دلم از زندگی، از خویش میگیرد
از خویش و از این زندگی، از لحظه بیزارم
#صدیقه_جُر
از بغض و از اندوه و از گریه بیزارم
از رنگ زرد و خاطرات کهنه بیزارم
غیر از نوای غم نمیآید صدا از شهر
از روزگارِ پر ز درد و غصه بیزارم
گاهی نگاهم با همه بیگانه میباشد
از شمعِ غمگین و گل و پروانه بیزارم
با چشم خیس و نگاهی پر از تشویش
از خاطرات کهنه در این کلبه بیزارم
از سایهام، از دردهای خویش بیزارم
از این دلِ دیوانه و درویش بیزارم
با خویش در جنگم، چرایش را نمیدانم
از آن مـَنِ مغرور ولی سرگشته بیزارم
امشب مرا عزم سفر باشد به رویایی
دل میکنم از این شب و از هر چه تنهایی
از چشمهای خسته و پر اشک بیزارم
از سایهٔ خود در کنج این ویرانه بیزارم
گاهی به گریه راز این درد را گفتم
تا راه چاره از دلِ این بغض را جستم
گاهی برای قلب خود قصه ها گفتم
از عشق نافرجام و از افسانه بیزارم
گاهی کنار پنجره دلتنگ بارانم
دلتنگِ رفتن روی سنگفرش خیابانم
گاهی دلم از زندگی، از خویش میگیرد
از خویش و از این زندگی، از لحظه بیزارم
#صدیقه_جُر