✍🏽خسته از دنیا
__
چه شبها خسته از غوغای دنیا
نشستم با غمِ خود همزبانی
نه مهتابی، نه شمعی، نه ستاره
فقط یک یاد و چشمِ اشک باری __
صدای پای باران را شنیدم
تو را در خاطراتم جستوجو کرد
دلم چون کودکِ جا مانده از مهر
تمامِ کوچهها را آرزو کرد
__
به هر برگِ خزان، نامت نوشتم
به هر موجِ گذر، یادت سپردم
نپرسیدی چرا پژمرده بودم
ولی من با اشک خیالت را شمردم
__
چه آسان رفتی و دنیا ورق خورد
چه دشوار است بیتو سر نمودن
همان بهتر که اشکم را نبینی
که عادت کردهام بی عشق بودن
____
اگر روزی گذر کردی ز کویم
مرا در گوشهای خاموش بینی
بدان یک دل هنوز از شوقِ دیدار
نشسته تا تو در نزدش نشینی
____
نه از دنیا گله دارم، نه از بیش
گله از بختِ خوابآلودِ خویش است
که هر گل را به آغوشی سپردم
و سهمم، آخرش یک درد ریش است
____
اگر پرسند از «ساحل» چه مانده
بگو یک دل، پر از اندوه و ناله
که با هر زخم، شعری تازه میساخت
و با هر اشک، لبخندی سروده
#صدیقه_جُر
__
چه شبها خسته از غوغای دنیا
نشستم با غمِ خود همزبانی
نه مهتابی، نه شمعی، نه ستاره
فقط یک یاد و چشمِ اشک باری __
صدای پای باران را شنیدم
تو را در خاطراتم جستوجو کرد
دلم چون کودکِ جا مانده از مهر
تمامِ کوچهها را آرزو کرد
__
به هر برگِ خزان، نامت نوشتم
به هر موجِ گذر، یادت سپردم
نپرسیدی چرا پژمرده بودم
ولی من با اشک خیالت را شمردم
__
چه آسان رفتی و دنیا ورق خورد
چه دشوار است بیتو سر نمودن
همان بهتر که اشکم را نبینی
که عادت کردهام بی عشق بودن
____
اگر روزی گذر کردی ز کویم
مرا در گوشهای خاموش بینی
بدان یک دل هنوز از شوقِ دیدار
نشسته تا تو در نزدش نشینی
____
نه از دنیا گله دارم، نه از بیش
گله از بختِ خوابآلودِ خویش است
که هر گل را به آغوشی سپردم
و سهمم، آخرش یک درد ریش است
____
اگر پرسند از «ساحل» چه مانده
بگو یک دل، پر از اندوه و ناله
که با هر زخم، شعری تازه میساخت
و با هر اشک، لبخندی سروده
#صدیقه_جُر