گرداب هجران
«نبودی در دلم انگار طوفان شد، چه طوفانی»
دلم افتاد در گردابِ هجران، غرقِ ویرانی
شب از چشمم فرو میریخت باران تا سحر، اما
دلم میسوخت از این دوری، میانِ دردِ پنهانی
به هر سو چشم گرداندم، نشانی از تو پیدا نیست
نصیبِ من شد از دنیا فقط حسرت،و حیرانی
شبی بیتو گذشت، ماه پشتِ ابرها گم شد
تمام شهرِ احساسم فرو پاشید نمی دانی
نسیم از کوچه آمد، بوی باران هم به همراهش
ولی چیزی نماند از تو، بهجز عطرِ گلستانی
دلم در ساحلِ یادت شبیه موج طوفانی
میان موجهای خاطره،گشتم گرفتارِ پریشانی
نه ماه آرام میگیرد، نه دریا خواب میبیند
شبم تا صبح میلرزد، پر از اندوهِ طولانی
اگر روزی دوباره عشق، مهمانِ دلِ من شد
تمامِ زخمها گل میکنند از شوقِ بارانی
هنوز این پنجره چشمش به راهِ صبح میمانَد
که شاید بازگردی از سفر، یک صبحِ نورانی
#صدیقه_جُر
«نبودی در دلم انگار طوفان شد، چه طوفانی»
دلم افتاد در گردابِ هجران، غرقِ ویرانی
شب از چشمم فرو میریخت باران تا سحر، اما
دلم میسوخت از این دوری، میانِ دردِ پنهانی
به هر سو چشم گرداندم، نشانی از تو پیدا نیست
نصیبِ من شد از دنیا فقط حسرت،و حیرانی
شبی بیتو گذشت، ماه پشتِ ابرها گم شد
تمام شهرِ احساسم فرو پاشید نمی دانی
نسیم از کوچه آمد، بوی باران هم به همراهش
ولی چیزی نماند از تو، بهجز عطرِ گلستانی
دلم در ساحلِ یادت شبیه موج طوفانی
میان موجهای خاطره،گشتم گرفتارِ پریشانی
نه ماه آرام میگیرد، نه دریا خواب میبیند
شبم تا صبح میلرزد، پر از اندوهِ طولانی
اگر روزی دوباره عشق، مهمانِ دلِ من شد
تمامِ زخمها گل میکنند از شوقِ بارانی
هنوز این پنجره چشمش به راهِ صبح میمانَد
که شاید بازگردی از سفر، یک صبحِ نورانی
#صدیقه_جُر