عشق به دروازهی دروغ که رسید،
رنگ باخت؛
ماه از پنجره افتاد
و شب، دیگر به صبح اعتماد نکرد.
عشق، پرندهای بود
که روی شاخهی حقیقت نشست؛
دروغ آمد و شاخه را از ریشه شکست.
در باغِ چشمهایش
گلِ عشق هنوز میخندید؛
اما عطرش بویِ خداحافظی میداد.
دریا به ساحلِ دلم رسید،
اما تو نبودی؛
موجها آمدند و جای
خالیات را گریه کردند.
عشق را در گلدانِ دلم کاشتم؛
دروغ که بارید،
گلها یکییکی
خوابِ رفتن دیدند.
ساعتِ عشق ایستاد؛
وقتی عقربههای دروغ
به وقت آمدن رسیدند.
ماه را از آسمان چیدم
برای شبهای بیتو؛
#صدیقه_جُر
ماه هم ترک برداشت
وقتی فهمید تو برنمیگردی.
رنگ باخت؛
ماه از پنجره افتاد
و شب، دیگر به صبح اعتماد نکرد.
عشق، پرندهای بود
که روی شاخهی حقیقت نشست؛
دروغ آمد و شاخه را از ریشه شکست.
در باغِ چشمهایش
گلِ عشق هنوز میخندید؛
اما عطرش بویِ خداحافظی میداد.
دریا به ساحلِ دلم رسید،
اما تو نبودی؛
موجها آمدند و جای
خالیات را گریه کردند.
عشق را در گلدانِ دلم کاشتم؛
دروغ که بارید،
گلها یکییکی
خوابِ رفتن دیدند.
ساعتِ عشق ایستاد؛
وقتی عقربههای دروغ
به وقت آمدن رسیدند.
ماه را از آسمان چیدم
برای شبهای بیتو؛
#صدیقه_جُر
ماه هم ترک برداشت
وقتی فهمید تو برنمیگردی.