من کیستم یک زن که دنیا را نفهمیده
تصویر غم را در دلِ شیدا نفهمیده
با گریه بیدار است هر شب تا سحر اما
معنیِ بودن وَ نبودن را نفهمیده
میجویدش تا که بداند چیست این تعبیر
اما سکوت مردِ تنها را نفهمیده
گاهی پر از امیدُ گاهی خسته از تردید
امروز هم معنیِ فردا را نفهمیده
در چشم او رویای دوری خواب میبیند
خوابی که دنیایِ دعاها را نفهمیده
پیدا شده در لابهلای اشک پنهانش
فردی که معنیِ شماها را نفهمیده
در آخر این زن ماندُ مثلِ روز میلادش
چشم تَرَش معنی دنیا را نفهمیده
🌳🪴🌳🪴🌳🪴🌳🪴
متن دوم
*من کیستم یک زن که دنیا را نفهمیده*
در من زنی گم بوده در طوفانِ تنهایی
تصویر غم را در دل ،شیدا نفهمیده
با گریه بیدار است هر شب تا سحر، امّا
راز حلول صبح فردا را نفهمیده
آغوش گرمی را طلب کردهست با لبخند
مـُهر سکوت مرد تنها را نفهمده
در آیینه دنبال خود بودهست، با حسرت
اما نگاه او زلیخا رانفهمیده
با بغض میخندد، که شاید بشنود دنیا
هر چند موسیقی گلها را نفهمیده
در چشم او رؤیای دوری خاک میگیرد
او نقش احساس، تمنّا را نفهمیده
دل داده، اما جز شکستن سهم او هیچ، ست
در عاشقی او رسم لیلا را نفهمیده
پنهان شده در لابهلای چشمهای خیس
اشکی که میجوشد زِ تقوا را نفهمیده
او مثل قابی مانده بر دیوار یک خانه
آن شاعر غمدیده معنا را نفهمیده
گاهی پر از امید، گاهی خسته از تردید
حس کرده اما قول مولا را نفهمیده
دل با خدا بستهست، امّا عقل سرگردان
زخم عمیق و کهنه ما را نفهمیده
دنبال پرواز است، اما در پریدنها
بالِ خودش را، شوقِ عنقا را نفهمیده
از زخمها پر بوده، اما ساکت و خندان
در خندهاش آن شورِ غوغا را نفهمیده
با هر سکوتش شعر میگفته، ولی هرگز
مضمون این اشعارِ زیبا را نفهمیده
در آخر این زن مانده در آیینهای خاموش
خود را ندیده، شورشیدا را نفهمیده
#صدیقه_جُر.
،گروه #همسرایی صدای دیدار، تلگرام
سال1403
غم است که می بارد
از جهان من،
تصویر غم را در دلِ شیدا نفهمیده
با گریه بیدار است هر شب تا سحر اما
معنیِ بودن وَ نبودن را نفهمیده
میجویدش تا که بداند چیست این تعبیر
اما سکوت مردِ تنها را نفهمیده
گاهی پر از امیدُ گاهی خسته از تردید
امروز هم معنیِ فردا را نفهمیده
در چشم او رویای دوری خواب میبیند
خوابی که دنیایِ دعاها را نفهمیده
پیدا شده در لابهلای اشک پنهانش
فردی که معنیِ شماها را نفهمیده
در آخر این زن ماندُ مثلِ روز میلادش
چشم تَرَش معنی دنیا را نفهمیده
🌳🪴🌳🪴🌳🪴🌳🪴
متن دوم
*من کیستم یک زن که دنیا را نفهمیده*
در من زنی گم بوده در طوفانِ تنهایی
تصویر غم را در دل ،شیدا نفهمیده
با گریه بیدار است هر شب تا سحر، امّا
راز حلول صبح فردا را نفهمیده
آغوش گرمی را طلب کردهست با لبخند
مـُهر سکوت مرد تنها را نفهمده
در آیینه دنبال خود بودهست، با حسرت
اما نگاه او زلیخا رانفهمیده
با بغض میخندد، که شاید بشنود دنیا
هر چند موسیقی گلها را نفهمیده
در چشم او رؤیای دوری خاک میگیرد
او نقش احساس، تمنّا را نفهمیده
دل داده، اما جز شکستن سهم او هیچ، ست
در عاشقی او رسم لیلا را نفهمیده
پنهان شده در لابهلای چشمهای خیس
اشکی که میجوشد زِ تقوا را نفهمیده
او مثل قابی مانده بر دیوار یک خانه
آن شاعر غمدیده معنا را نفهمیده
گاهی پر از امید، گاهی خسته از تردید
حس کرده اما قول مولا را نفهمیده
دل با خدا بستهست، امّا عقل سرگردان
زخم عمیق و کهنه ما را نفهمیده
دنبال پرواز است، اما در پریدنها
بالِ خودش را، شوقِ عنقا را نفهمیده
از زخمها پر بوده، اما ساکت و خندان
در خندهاش آن شورِ غوغا را نفهمیده
با هر سکوتش شعر میگفته، ولی هرگز
مضمون این اشعارِ زیبا را نفهمیده
در آخر این زن مانده در آیینهای خاموش
خود را ندیده، شورشیدا را نفهمیده
#صدیقه_جُر.
،گروه #همسرایی صدای دیدار، تلگرام
سال1403
غم است که می بارد
از جهان من،