یِک نفـر خستِه و دِلگیر و کبابم امروز
یکه و تنها در این شهر خرابم امروز
شب به شب پنجره ای رو به دلم باز نشد
ماه افتاد به دامن، که چه ساژم امروز
ردِّپای خنجری در همهجا هَست، وَلِی
من پـیِ سایِهٔ چشمان تو خوابم امروز
یکه و تنها در این شهر خرابم امروز
شب به شب پنجره ای رو به دلم باز نشد
ماه افتاد به دامن، که چه ساژم امروز
ردِّپای خنجری در همهجا هَست، وَلِی
من پـیِ سایِهٔ چشمان تو خوابم امروز