چنتا چامک پایزانه ✍🏼
پاییز رسید؛
تقویم ورق خورد،
من جا ماندم از خود
ولی تو نه.
🌳
باد، کوچه را ورق زد؛
آخرین صفحه سفید بود؛
مثل شمارهای
که هیچوقت نگرفتم.
🌳
مهر آمد؛
زنگ مدرسه زده شد
نیمکتها پر شدند؛
نامِ تو از فهرست
خط خورده بود.
🌳
برگ از شاخه افتاد؛
درخت خم نشد؛
بعضی رفتنها
حتی سایه ندارند.
🌳
باران گرفت؛
شیشه تار شد؛
دلم را پاک کردم؛
جای تو بیشتر شد.
🌳
پاییز،
جیبهای باد را گشت؛
هیچ خبری نبود؛
فهمیدم
بعضی آدمها
حتی خبرِ رفتنشان
را هم نمیدهند.
🌳
شب، ماه را خاموش کرد؛
صبح که رسید،
فقط تاریکی ماند؛
انگار آسمان هم
تو را پس گرفته بود.
🌳
درخت، آخرین
برگش را بخشید؛
من آخرین امیدم را؛
فرقش این بود
برگ دوباره رویید.
🌳
مهر آمد؛
مدرسه باز شد؛
فقط یک درس
مانده بود:
چطور کسی را
فراموش کنیم
که هنوز تمامِ ماست؟
🌳
غروب،
نبضم را از مچم باز کردم؛
آویختم به دیوار
تا نبودنت زمان
را متوقف کند.
🌳
عشق، کلیدِ خانهام را بلعید؛
از آن روز هیچ دری
به قلبت باز نمیشود.
🌳
نامت را در
فنجانِ قهوه ریختم؛
تلخیاش تا فردا
مرا نوشید.
🌳
دلم را
گذاشتم روی طاقچه؛
شب، یک گربهی سیاه آمد
و جای خالیاش را بغل کرد
🌳
تو رفتی؛
ساعتِ دیواری
از آن شب
فقط جای خالی ات
را نشانم میدهد.
🌳
یک بوسه
از لبهایت جا ماند؛
آن را قاب گرفتم
حالا هر شب
دیوار مرا میبوسد.
🌳
عشق،
چمدان بست و رفت؛
فقط یک بلیت جا گذاشت:
مقصد؛
«تو، اما نه برای من».
🌳
صدایت را
در کشوی میز پنهان کردم؛
هر شب که بازش میکنم،
تمامِ خانه یکباره
سکوت میشود.
#صدیقه_جُر
#چامک
#پاییز
پاییز رسید؛
تقویم ورق خورد،
من جا ماندم از خود
ولی تو نه.
🌳
باد، کوچه را ورق زد؛
آخرین صفحه سفید بود؛
مثل شمارهای
که هیچوقت نگرفتم.
🌳
مهر آمد؛
زنگ مدرسه زده شد
نیمکتها پر شدند؛
نامِ تو از فهرست
خط خورده بود.
🌳
برگ از شاخه افتاد؛
درخت خم نشد؛
بعضی رفتنها
حتی سایه ندارند.
🌳
باران گرفت؛
شیشه تار شد؛
دلم را پاک کردم؛
جای تو بیشتر شد.
🌳
پاییز،
جیبهای باد را گشت؛
هیچ خبری نبود؛
فهمیدم
بعضی آدمها
حتی خبرِ رفتنشان
را هم نمیدهند.
🌳
شب، ماه را خاموش کرد؛
صبح که رسید،
فقط تاریکی ماند؛
انگار آسمان هم
تو را پس گرفته بود.
🌳
درخت، آخرین
برگش را بخشید؛
من آخرین امیدم را؛
فرقش این بود
برگ دوباره رویید.
🌳
مهر آمد؛
مدرسه باز شد؛
فقط یک درس
مانده بود:
چطور کسی را
فراموش کنیم
که هنوز تمامِ ماست؟
🌳
غروب،
نبضم را از مچم باز کردم؛
آویختم به دیوار
تا نبودنت زمان
را متوقف کند.
🌳
عشق، کلیدِ خانهام را بلعید؛
از آن روز هیچ دری
به قلبت باز نمیشود.
🌳
نامت را در
فنجانِ قهوه ریختم؛
تلخیاش تا فردا
مرا نوشید.
🌳
دلم را
گذاشتم روی طاقچه؛
شب، یک گربهی سیاه آمد
و جای خالیاش را بغل کرد
🌳
تو رفتی؛
ساعتِ دیواری
از آن شب
فقط جای خالی ات
را نشانم میدهد.
🌳
یک بوسه
از لبهایت جا ماند؛
آن را قاب گرفتم
حالا هر شب
دیوار مرا میبوسد.
🌳
عشق،
چمدان بست و رفت؛
فقط یک بلیت جا گذاشت:
مقصد؛
«تو، اما نه برای من».
🌳
صدایت را
در کشوی میز پنهان کردم؛
هر شب که بازش میکنم،
تمامِ خانه یکباره
سکوت میشود.
#صدیقه_جُر
#چامک
#پاییز