صدیقه جُر

صدیقه جُر

شاعر در فولینک · ۱ هفته پیش · تصویر · مدت مطالعه: ۴ دقیقه
جمعه های چشم به راه
جمعه‌های چشم‌به‌راه
ای نگارِ مه‌جبینِ من،
ای بهار پنهانِ گلستان آفرینش
ای سوار سپیدپوش جاده‌های انتظار
کجای این آسمانِ آبی ردِّ سمندسپیدت را بجویم؟
هر جمعه،. شاخه‌نباتِ حافظ را
با شهدِ دلتنگی‌ام می‌آمیزم،
ارغوانِ ابتهاج را از شاخه‌های خاطره می‌چینم،قایقِ سهراب را به رودخانهٔ
رؤیا می‌سپارم و عاشقانه‌های شهریار
را در گوشِ باد زمزمه می‌کنم
شاید نسیمی از کوی تو بگذرد
و عطر آمدنت را به مشام جان خسته‌ام برساند.
ظهرِ جمعه،کنار رودخانه‌ای آرام در
سایه‌سارِ سپیدارهای بلند،کنار برکه ای
که نیلوفرهای آبی. چون چشم‌های منتظرِ آسمان بر سینهٔ آب شکفته‌اند،
شعرهایم را یکایک بر قایقی سپید می‌نشانم؛نامه‌هایی از جنسِ اشک،
ترانه‌هایی از تبارِ عشق،و سلام‌هایی که سال‌هاست درحنجرهٔ دلتنگی‌ام راه
رهایی می‌جویند.
آنگاه قایق را به دستِ موج‌های آرام می‌سپارم و کبوترانِ نامه‌بر را با هزار
آرزوی ناگفته به آسمان روانه می‌کنم؛
شاید پرندگانِ عاشق قایقِ کوچکِ مرا
بر بال‌های سپیدشان بنشانند،از فراز
پرچینِ باغ‌ها بگذرند،از کوچه‌باغ‌های سبزِ دهکده عبور کنند و آن را آرام،
کنار سپیداری کهنسال در آن سوی افق بر زمین بگذارند؛همان‌جا که خیال می‌کنمتو گاه در سایه‌اش می‌آرامی
و به زمزمهٔ رود گوش می‌سپاری.
ای صاحبِ عصر و زمان،اگر روزی قایقِ شعرم به ساحلِ نگاهت رسید،
اگر نامهٔ دلم در میانِ برگ‌های سپیدار گشوده شد،خواهی خواند که این عاشق خسته در هر سطرِ نوشته‌اش چگونه
تو را صدا زده است؛چگونه نامت را
بر پیشانیِ گل‌های نسترن نوشته،
چگونه عطر یاس رابه یاد سپیدی پیراهنت بوییده. و چگونه در هر غروب،
خورشید را بهانه کرده تا از تو سخن بگوید.
عصرِ جمعه دلتنگی آرام‌آرام بر شانه‌هایم می‌نشیند؛پشت پنجره می‌ایستم،پرده
را کنار می‌زنم و چشم به دوردست‌ها می‌دوزم.آسمان رنگ ارغوان می‌گیرد،
برگ‌های خستهٔ پاییز. در کوچه‌باغ‌ها می‌ریزند بلبلان از نغمه بازمی‌مانند
و پرستوهای مهاجر به آشیانه‌های تاریک بازمی‌گردند اما من منتظر بازگشت کبوترانی که نامه‌های عاشقانه‌ام را برده‌اند نشسته ام، منتظرِ نسیمی
که شاید از سمتِ گلستانِ تو بوزد،
و منتظرِ آن لحظهٔ رؤیایی. که ناگهان
در قاب پنجرهٔ خیالم،تو را ببینم
سوار بر اسبی سپید،با ردایی از نور،
با نگاهی که با مهربانی آسمان را
در خود جای داده است؛
می‌آیی از جاده‌ای که به افق می‌پیوندد،
از میانِ ابرهای آبی،از آن سوی قرن‌های انتظار،به مقصدِ زمین؛به سوی جهانی
که سال‌هاست در حسرتِ عدالت و مهربانی چشم به راه تو مانده است.
و ناگهان،دشتستان گل‌ها از خواب خزان بیدار می‌شود؛
شقایق‌ها دامن سرخشان را می‌گشایند،
لاله‌ها سر برمی‌آورند،نسترن‌ها عطر می‌پراکنند و نرگس‌هاچشم به راهِ قدومِ مبارکت به تماشای افق می‌ایستند.
کبوتران،دسته‌دسته بر فرازِ دشت
بال می‌گشایند و نغمه‌های عاشقانه‌شان را به آسمان می‌سپارند؛ رودخانه موج‌های سیمینش رافرش راهت میکند
نسیم،گیسوان بیدهای مجنون را به
رقص درمی‌آورد و پیچک‌های سبز
از دیوارهای کهنه بالا می‌روند تا به
پنجرهٔ روشنایی برسند.
آن‌گاه،رنگین‌کمانی هفت‌رنگ از دامنهٔ کوه تا قلب دشت پـُل می‌زند؛گویی
آسمان ردای رنگین شادی بر تن کرده است تا زمین را به جشن آمدنت دعوت کند.ملایک،درخیال عاشقانهٔ من،صف در صف از آسمان فرود می‌آیند؛فرشتگان نور گلبرگ‌های یاس و مریم می‌افشانند،
و خورشید، با چهره‌ای زرین،از پشت ابرها سر برمی‌آورد تا نخستین بوسهٔ روشنایی را بر پیشانی روزگار بنشاند.
ای نگار نادیدهٔ من،ای بهار پنهان روزگاران، ای کبوتر آزادی در آسمانِ انتظار می‌دانی چند قرن دلتنگی در یک عصر جمعه جمع شده است، منتظر که باشی یک پنجره می‌تواند به وسعت جهان بزرگ باشد یک دل می‌تواند تمام عمر در حصار باریک انتظار بماند.
من در این سوی دیوار زمان،با دستان خالی و دلی سرشار از آرزو، برای آمدنت گل می‌کارم؛ به پیچک‌ها می‌آموزم
که چگونه از دیوارها عبور کنند، به کبوتران می‌سپارم که راهِ آزادی را فراموش نکنند،و به گل‌های باغ عشق می‌گویم: اگر روزی سوار سپیدپوش
مان رسید، تمامِ شکوفه‌هایتان را
بر مسیر قدم‌هایش بریزید.
روزی که آمدی ،دیگر هیچ پنجره‌ای رو به آرزو بسته نمی ماند،
هیچ کودکی با ترس به خواب نمیرود،
هیچ مادری در سوگِ فرزندش آسمان را نفرین نمیکند و هیچ دلی در حسرت عدالت پشت حصار تنهایی نمی پوسد.
آنروزقایقِ کهنهٔ شعرهایم را از رودخانه بازمی‌گیرم، نامه‌های بی‌جوابم را به
نسیم باد می‌سپارم و به جای اشک،
شکوفه‌های لبخند می‌کارم؛
زیرا جهان بی‌عدالت دیگر به پایان رسیده است و زمین در آغوش بهار موعود دوباره معنای زندگی را
از نو خواهد آموخت.
اما تا آن روز، ای حضرتِ دوست،
هر جمعه در کنار رودخانهٔ خیالم
قایقی از شعر می‌سازم،با شاخه‌نبات حافظ شیرینیِ رؤیا می‌پزم و ارغوانِ ابتهاج رادر گلدان دلتنگی می‌گذارم،
قایقِ سهراب را به آب می‌سپارم
و با عاشقانه‌های شهریار
نامِ تو راتا دورترین ستاره‌ها فریاد میزنم
سپس پشت پنجره می‌نشینم،
به غروبِ ارغوانی چشم می‌دوزم
و در سکوت دلگیر جمعه
آهسته زمزمه می‌کنم:
ای سوارِ سپیدِ آرزو سلام
اَلٰهُمَ عَجل لولیک الفرج 🌹
#صدیقه_جُر
ایده گرفته از صدیقه جُر · @Sahel چسبانده‌شده به شاخه
۰ ۰ ۰ ۶۳