خورجین دلتنگی
گاهی مینویسم
تا بغضی خفهکننده را
بر لوحِ زرینِ سپیدارِ خاطره
حک کنم؛
شاید از زخمِ این واژهها
پیچکی بروید که
پنجرهٔ بستهی روحم را
به سمتِ بهار بگشاید.
من از تبار غروبم،
از نسلِ پنجشنبههایی
که جمعه را
در گورستانِ آرزوها
به انتظار نشستهاند.
در من،بلبلی با
حنجرهای از اندوه
بر شاخهی خشک تنهایی
نغمهای گمشده را
به یاد میآورد؛
و پرستویی که سالهاست
راه گلستان را گم کرده،
بـر مدار خاطراتم
پـر میسوزاند.
آه،،، کاش پروانه امید
دستی از جنسِ بهار
بر پیشانیِ این غروب
غمگین میکشید
و از دل جنگل خاموش
سینهام گلی زرین میرویید
گلی که عطرِ خوشبختیاش
از پنجرهٔ بسته عبور کند
و به خانهی متروکِ دلم برسد.
گاهی مینویسم،
چرا که کلمات
آخرین پرستوهای پناهگرفته
زیرِ شیروانیِ جان هستند؛
اگر کوچ کنند،زمستان
تمامِ گلستان خاطرات
را تصاحب خواهد کرد.
امشب میخواهم
قلمم پیچکی باشد
بر دیوارِ بلندِ اندوه؛
شاید روزی از فراسوی
این همه غروب،غم انگیز
بهاری سر برآورد
و بلبلِ خاموشِ دل
در گوشِ سپیدارِ خاطره
از خوشبختی بخواند.
#صدیقه_جر
گاهی مینویسم
تا بغضی خفهکننده را
بر لوحِ زرینِ سپیدارِ خاطره
حک کنم؛
شاید از زخمِ این واژهها
پیچکی بروید که
پنجرهٔ بستهی روحم را
به سمتِ بهار بگشاید.
من از تبار غروبم،
از نسلِ پنجشنبههایی
که جمعه را
در گورستانِ آرزوها
به انتظار نشستهاند.
در من،بلبلی با
حنجرهای از اندوه
بر شاخهی خشک تنهایی
نغمهای گمشده را
به یاد میآورد؛
و پرستویی که سالهاست
راه گلستان را گم کرده،
بـر مدار خاطراتم
پـر میسوزاند.
آه،،، کاش پروانه امید
دستی از جنسِ بهار
بر پیشانیِ این غروب
غمگین میکشید
و از دل جنگل خاموش
سینهام گلی زرین میرویید
گلی که عطرِ خوشبختیاش
از پنجرهٔ بسته عبور کند
و به خانهی متروکِ دلم برسد.
گاهی مینویسم،
چرا که کلمات
آخرین پرستوهای پناهگرفته
زیرِ شیروانیِ جان هستند؛
اگر کوچ کنند،زمستان
تمامِ گلستان خاطرات
را تصاحب خواهد کرد.
امشب میخواهم
قلمم پیچکی باشد
بر دیوارِ بلندِ اندوه؛
شاید روزی از فراسوی
این همه غروب،غم انگیز
بهاری سر برآورد
و بلبلِ خاموشِ دل
در گوشِ سپیدارِ خاطره
از خوشبختی بخواند.
#صدیقه_جر