✍🏼اگر،، و اگر،، و باز اگر
اگر پول و وقت کافی داشتم،
برای تو یک خانه روی شانهی ماه میساختم؛
جایی که شبها
ستارهها از سقف پایین بیایند
و روی میز صبحانه بنشینند.
تمام ساعتهای جهان را میخریدم
و عقربههایشان را
در باغی متروک دفن میکردم،
تا دیگر هیچکس نتواند بگوید:
«دیر شده.»
برایم کشتیای از استخوانِ روزهای
رفته میساختم و از اقیانوسِ
خاطراتت عبور میکردم؛
دنبال جزیرهای که تو در آن
مرا ترک کردهای.
برای حسرتهایم
موزهای زیر دریا میساختم؛
با دیوارهایی از شیشه،
که ماهیها میانشان
خاطرات سوخته را ورق بزنند.
کاش پول و وقت کافی داشتم
تا یک شب،ماه را از آسمان پایین بکشم، روی صندلی روبهرویت بگذارم
و از او بپرسم:
چرا هرچه بیشتر دوست داشتیم،
جهان کمتر برایمان جا داشت؟
اما من تمام ثروتم را
خرجِ «اگر» کردهام؛
«اگر» بیرحمترین
بانک دنیاست:
او هر شب سود حسرت میدهد
و صبح، یک خاطرهی تازه
از من طلب میکند.
دریاچه، کنار کلبه ام سالهاست
تصویر رفتن آدمها را
در آغوش خیسش نگه داشته،
شبها برای من گریه میکند؛
آنقدر آرام که حتی ماه
فکر میکند این موجها
نفسهای آخرِ آب هستند
به گمانم به من میگوید:
«اگر پول و وقت کافی داشتی،
مرا با خودت میبردی تا هیچ
جادهای میان تو و او
خشک نشود.»
اما من میدانم حتی دریا هم
برای بعضی فاصلهها کم میآورد؛
بعضی آدمها آنقدر دور میشوند
که آب هم راه رسیدن به
آنها را فراموش میکند.
کنار دریاچه، درختی سبز بود
که هر پاییز بهجای برگ،
نامههای نخوانده میریزد.
باد آنها را تا دورترین گوشهی
جهان میبرد ولی هیچ پرندهای
جرئت نمیکند آنها را به
مقصد برساند.
درخت یک شب نجوا میکرد
«من تمام عمر ریشه داشتم
و تو تمام عمر دنبال راهی برای
رفتن بودی؛ حالا بگو کداممان
بیشتر حسرت کشیدیم؟»
گفتم: «تو دستکم هر بهار
فرصت دوباره سبز شدن را داری
درخت سکوت کرد از شاخههایش
چند پرندهی سیاه مثل تکههای سوختهی قلب. به آسمان
پرواز کردند.
گوزنی از میان مـِه گذشت،
با چشمانی که انگار دو پنجرهی
باز به زمستان بودند.
به ماه نگاه کردبعد سرش را پایین انداخت؛ انگار او هم سالهاست
چیزی را گم کرده که هیچ وقت
نمیتواند پیدا کند
سنجابی شبها کنار پنجرهی
خانهام مینشینند و همراه من
اسم تو را آرامآرام در تاریکی زمزمه
می کند، طوری که صبح فقط چند حرفِ زخمی روی زبانم باقی میماند.
پرندهها هم دیگر به جنوب
مهاجرت نمیکنند.
گویا آنها هم میدانند آرامش
دیگر در هیچ فصلِ جهان نیست.»
و ماه،،، ماه بیچاره،
هر شب بزرگتر میشود
تا شاید بتواند جای خالی تو را
در آسمان پُر کند.ولی نمیتواند.
یک شب دیدم ماه از شدت
دلتنگی ترک برداشته بود
و ستارهها مثل دانههای نمک
از شکافهایش روی زمین میریختند.
من زیر آن بارانِ ستاره
ایستاده بودم و فکر میکردم
اگر پول و وقت کافی داشتم،
شاید همهی ستارهها را میخریدم
و با آنها نام تو را
دور تا دور آسمان مینوشتم؛
تا حتی خدا هم وقتی شب ها به پنجرهام نگاه میکند،
ببیند من چه کسی را
اینهمه دوست داشتهام.
آسمان اما هیچ جوابی نداد.
فقط ابرها را مثل پردههای سیاه
روی صورتش کشید
و باران گرفت.
باران، آن شب
از آسمان نمیبارید؛
از چشمهای ماه میچکید،
چون او هم فهمیده بود
بعضی «اگر»ها هیچوقت
به «ای کاش» هم نمیرسند.
در دوردست،ها ستارهای
خاموش شد.
دریاچه لرزید.
درخت خم شد.
پرندهها ساکت شدند.
ماه پشت ابر پنهان شد.
و من فهمیدم
شاید آن ستاره
آخرین امیدی بود
که جهان برای ما
نگه داشته بود.
کاش پول و وقت کافی داشتم...
نه برای ثروتمند شدن،
نه برای سفر کردن،
نه حتی برای خریدن تمام
ساعتهای جهان؛
فقط برای اینکه یک بار،
فقط یک بار،
پیش از آنکه دیر شود،
دستت را بگیرم
و به دریاچه بگویم: «نگاه کن...
این بار هیچکس قرار نیست برود.»
اما حسرت از همهی
قدیمیتر است.
دریاچه هنوز منتظر است،
درخت هنوز نامه میریزد،
حیوانات هنوز در جنگل دنبال
ردپای گذشته میگردند،
ماه هنوز جای خالی تو را روشن میکند،
و ستارهها یکییکی روشن میشوند.
#صدیقه_جُر
اگر پول و وقت کافی داشتم،
برای تو یک خانه روی شانهی ماه میساختم؛
جایی که شبها
ستارهها از سقف پایین بیایند
و روی میز صبحانه بنشینند.
تمام ساعتهای جهان را میخریدم
و عقربههایشان را
در باغی متروک دفن میکردم،
تا دیگر هیچکس نتواند بگوید:
«دیر شده.»
برایم کشتیای از استخوانِ روزهای
رفته میساختم و از اقیانوسِ
خاطراتت عبور میکردم؛
دنبال جزیرهای که تو در آن
مرا ترک کردهای.
برای حسرتهایم
موزهای زیر دریا میساختم؛
با دیوارهایی از شیشه،
که ماهیها میانشان
خاطرات سوخته را ورق بزنند.
کاش پول و وقت کافی داشتم
تا یک شب،ماه را از آسمان پایین بکشم، روی صندلی روبهرویت بگذارم
و از او بپرسم:
چرا هرچه بیشتر دوست داشتیم،
جهان کمتر برایمان جا داشت؟
اما من تمام ثروتم را
خرجِ «اگر» کردهام؛
«اگر» بیرحمترین
بانک دنیاست:
او هر شب سود حسرت میدهد
و صبح، یک خاطرهی تازه
از من طلب میکند.
دریاچه، کنار کلبه ام سالهاست
تصویر رفتن آدمها را
در آغوش خیسش نگه داشته،
شبها برای من گریه میکند؛
آنقدر آرام که حتی ماه
فکر میکند این موجها
نفسهای آخرِ آب هستند
به گمانم به من میگوید:
«اگر پول و وقت کافی داشتی،
مرا با خودت میبردی تا هیچ
جادهای میان تو و او
خشک نشود.»
اما من میدانم حتی دریا هم
برای بعضی فاصلهها کم میآورد؛
بعضی آدمها آنقدر دور میشوند
که آب هم راه رسیدن به
آنها را فراموش میکند.
کنار دریاچه، درختی سبز بود
که هر پاییز بهجای برگ،
نامههای نخوانده میریزد.
باد آنها را تا دورترین گوشهی
جهان میبرد ولی هیچ پرندهای
جرئت نمیکند آنها را به
مقصد برساند.
درخت یک شب نجوا میکرد
«من تمام عمر ریشه داشتم
و تو تمام عمر دنبال راهی برای
رفتن بودی؛ حالا بگو کداممان
بیشتر حسرت کشیدیم؟»
گفتم: «تو دستکم هر بهار
فرصت دوباره سبز شدن را داری
درخت سکوت کرد از شاخههایش
چند پرندهی سیاه مثل تکههای سوختهی قلب. به آسمان
پرواز کردند.
گوزنی از میان مـِه گذشت،
با چشمانی که انگار دو پنجرهی
باز به زمستان بودند.
به ماه نگاه کردبعد سرش را پایین انداخت؛ انگار او هم سالهاست
چیزی را گم کرده که هیچ وقت
نمیتواند پیدا کند
سنجابی شبها کنار پنجرهی
خانهام مینشینند و همراه من
اسم تو را آرامآرام در تاریکی زمزمه
می کند، طوری که صبح فقط چند حرفِ زخمی روی زبانم باقی میماند.
پرندهها هم دیگر به جنوب
مهاجرت نمیکنند.
گویا آنها هم میدانند آرامش
دیگر در هیچ فصلِ جهان نیست.»
و ماه،،، ماه بیچاره،
هر شب بزرگتر میشود
تا شاید بتواند جای خالی تو را
در آسمان پُر کند.ولی نمیتواند.
یک شب دیدم ماه از شدت
دلتنگی ترک برداشته بود
و ستارهها مثل دانههای نمک
از شکافهایش روی زمین میریختند.
من زیر آن بارانِ ستاره
ایستاده بودم و فکر میکردم
اگر پول و وقت کافی داشتم،
شاید همهی ستارهها را میخریدم
و با آنها نام تو را
دور تا دور آسمان مینوشتم؛
تا حتی خدا هم وقتی شب ها به پنجرهام نگاه میکند،
ببیند من چه کسی را
اینهمه دوست داشتهام.
آسمان اما هیچ جوابی نداد.
فقط ابرها را مثل پردههای سیاه
روی صورتش کشید
و باران گرفت.
باران، آن شب
از آسمان نمیبارید؛
از چشمهای ماه میچکید،
چون او هم فهمیده بود
بعضی «اگر»ها هیچوقت
به «ای کاش» هم نمیرسند.
در دوردست،ها ستارهای
خاموش شد.
دریاچه لرزید.
درخت خم شد.
پرندهها ساکت شدند.
ماه پشت ابر پنهان شد.
و من فهمیدم
شاید آن ستاره
آخرین امیدی بود
که جهان برای ما
نگه داشته بود.
کاش پول و وقت کافی داشتم...
نه برای ثروتمند شدن،
نه برای سفر کردن،
نه حتی برای خریدن تمام
ساعتهای جهان؛
فقط برای اینکه یک بار،
فقط یک بار،
پیش از آنکه دیر شود،
دستت را بگیرم
و به دریاچه بگویم: «نگاه کن...
این بار هیچکس قرار نیست برود.»
اما حسرت از همهی
قدیمیتر است.
دریاچه هنوز منتظر است،
درخت هنوز نامه میریزد،
حیوانات هنوز در جنگل دنبال
ردپای گذشته میگردند،
ماه هنوز جای خالی تو را روشن میکند،
و ستارهها یکییکی روشن میشوند.
#صدیقه_جُر