✍🏼قاصدکهای آزادی
قاصدک آزادی
وقتی که بال میزند،
در آسمانِ بیقرارِ عشق
چه کسی میداند کدام باد
او را به سمتِ تو خواهد برد؟
مهرههای عشق و امید
در نگاهِ قاصدکها
سرگردان میچرخند
و لابهلای طُرّهٔ گیسوانِ شب
مثل ستارهای گمشده
به دامِ تاریکی میافتند.
در پیچوخمِ رنجِ هجران،
فقط کمی امید، کمی آرامش،
و تنها کمی از لبخندِ تو کافیست
تا روحِ زخمیِ غزلم دوباره نفس بکشد.
هنوز از تنِ زخمیِ واژهها
در هیاهوی قلم خون می چکد
و من با هر قطره از این خون
نامِ تو را روی کاغذی از برگ
سبزی مینویسم.
باکرگیِ پروانههایی که هرگز دل
به آهنگِ باد نسپردند،
هنوز در پیلههای خاموشِ شب
خوابِ پرواز میبینند. حسرت
در دلِ کوچههای باریک، امید
بر درخت شب شاخه میکند
ولی این شبِ تاریک بیتو
به صبح نخواهد رسید.
تو را جستجو خواهم کرد
در فرانسه، از میان خیابانهای
لوکسِ پاریس، پشتِ ویترینهای
روشنِ شانزهلیزه، تا آچار زنگزدهٔ
زندگی که فقر را هر روز
یک دور دیگر سفت میکند...
کاش فقط کمی بچرخانی
این آچارِ سرنوشت را
تا چرخهای زندگی برای یک
شب روی لبخندِ تو بچرخند.
در آغوشِ شبهای پاریس،
کنارِ رودِ سِن،
من تو را جستوجو میکنم؛
در انعکاسِ چراغها،
در پنجرههای خیس،
در سکوتِ لوور میانِ تابلوهایی
که هزار سال است
عاشقانههای مرده را
تماشا میکنند. تو را در لبخند مونالیزا در موزهٔ اورسه ساعتِ بزرگی هنوز
برای آمدنت عقربههایش را آرام جلو میبرد.
من اما تمامِ پاریس را با یک قاصدک عوض میکنم؛ اگر باد
آن را از دستِ من بگیرد
و به پنجرهٔ اتاقِ تو برساند.
آنوقت شاید پروانهای
از پیلهٔ شب بیرون بیاید،
گلِ حسرت در کوچهای باریک بشکفد،
و عشق در میانِ تمامِ این فقر و فراق
برای نخستینبار لبخند بزند.
و من بفهمم سرنوشتِ قاصدکها
هرچه باشد، آخرین مقصدشان
همیشه آغوش توست.
آزادی، ای الاهه عشق 🫶
#صدیقه_جُر
قاصدک آزادی
وقتی که بال میزند،
در آسمانِ بیقرارِ عشق
چه کسی میداند کدام باد
او را به سمتِ تو خواهد برد؟
مهرههای عشق و امید
در نگاهِ قاصدکها
سرگردان میچرخند
و لابهلای طُرّهٔ گیسوانِ شب
مثل ستارهای گمشده
به دامِ تاریکی میافتند.
در پیچوخمِ رنجِ هجران،
فقط کمی امید، کمی آرامش،
و تنها کمی از لبخندِ تو کافیست
تا روحِ زخمیِ غزلم دوباره نفس بکشد.
هنوز از تنِ زخمیِ واژهها
در هیاهوی قلم خون می چکد
و من با هر قطره از این خون
نامِ تو را روی کاغذی از برگ
سبزی مینویسم.
باکرگیِ پروانههایی که هرگز دل
به آهنگِ باد نسپردند،
هنوز در پیلههای خاموشِ شب
خوابِ پرواز میبینند. حسرت
در دلِ کوچههای باریک، امید
بر درخت شب شاخه میکند
ولی این شبِ تاریک بیتو
به صبح نخواهد رسید.
تو را جستجو خواهم کرد
در فرانسه، از میان خیابانهای
لوکسِ پاریس، پشتِ ویترینهای
روشنِ شانزهلیزه، تا آچار زنگزدهٔ
زندگی که فقر را هر روز
یک دور دیگر سفت میکند...
کاش فقط کمی بچرخانی
این آچارِ سرنوشت را
تا چرخهای زندگی برای یک
شب روی لبخندِ تو بچرخند.
در آغوشِ شبهای پاریس،
کنارِ رودِ سِن،
من تو را جستوجو میکنم؛
در انعکاسِ چراغها،
در پنجرههای خیس،
در سکوتِ لوور میانِ تابلوهایی
که هزار سال است
عاشقانههای مرده را
تماشا میکنند. تو را در لبخند مونالیزا در موزهٔ اورسه ساعتِ بزرگی هنوز
برای آمدنت عقربههایش را آرام جلو میبرد.
من اما تمامِ پاریس را با یک قاصدک عوض میکنم؛ اگر باد
آن را از دستِ من بگیرد
و به پنجرهٔ اتاقِ تو برساند.
آنوقت شاید پروانهای
از پیلهٔ شب بیرون بیاید،
گلِ حسرت در کوچهای باریک بشکفد،
و عشق در میانِ تمامِ این فقر و فراق
برای نخستینبار لبخند بزند.
و من بفهمم سرنوشتِ قاصدکها
هرچه باشد، آخرین مقصدشان
همیشه آغوش توست.
آزادی، ای الاهه عشق 🫶
#صدیقه_جُر