خورجین دلتنگی
سوزن سوزن
رشته، رشته
دوختم، بر اندامم
نه، نه
تیشه تیشه
بریدم
ریشهی خودم را
از افکاری که دیگر
مرا نمیشناخت.
زخم، خون، فریاد
نه
جوهر، جوهر
نوشتم بر تنم
نام زخمهایی را
که هرگز کسی ندید.
بیصدا، خاموش
تا فردا،، فریاد، فریاد...
فردا آمد،،، اما
با جیبهای خالی
و یک مشت خبر
که بوی باروت میداد.
وطن
در قاب تلویزیون نبود؛
در نانِ نصفهی مادر بود،
در چشمهای خستهٔ پدر
که هر شب چند سال
پیرتر میشد،
نشسته بودم کنار پنجرهای که
رو بـه خیابان باز میشد
ولی خیابان دیگر
شبیه دیروز نبود.
یک مشت خاک برداشتم
گفتم: این هوئت من است
یا فقط خاک است ؟
خاک چیزی نگفت.،
اما گرمایش کف دستم
را نوازش داد،
وطن گاهی
همین سکوت است؛
وقتی هزار کلمه
پشت دندانها
صف کشیدهاند.
در کوچه دیوارها
حافظه دارند
و پنجرهها
بیشتر از آدمها
خبر میدانند.
من اما اخبار را
از روی چهرهی مردم
میخوانم.
یکی میخندد
برای اینکه گریهاش
لو نرود.
یکی میرود برای اینکه
ماندن دیگر شبیه
ماندن نیست.
یکی میماند
و هر صبح
کفشهایش را
کنار در میگذارد؛
شاید وطن امروز
راه رفتن را
یاد گرفته باشد.
در خورجینم
هنوز یک تکه نان است،
یک عکس،
یک کلید بیخانه،
یک مشت خاک،
و نامهای
که هیچوقت
به مقصد نرسید.
روی پاکت نوشتهام:
دلتنگ لبخند وطن؛
شاید هنوز کسی
آدرسی از لبخند خود
داشته باشد
بعد قلم را زمین گذاشتم.
نه... قلم نبود.
یک پرنده بود
که سالها
در مشت من
گیر افتاده بود.
رهایش کردم.
پرید ولی دور نشد.
بالای همین خاک
چرخید، انگار می گفت:
هنوز تمام نشدهایم.
من به خورجین
دلتنگیام نگاه کردم؛
سنگین بود،
اما نه آنقدر
که نتوانم با خودم
تا فردا ببرمش.
فردا؟
آری...
همان فردایی
که هنوز کسی
جرئت نکرده
آخرین سطر
داستانش را بنویسد.
صدیقه جُر
سوزن سوزن
رشته، رشته
دوختم، بر اندامم
نه، نه
تیشه تیشه
بریدم
ریشهی خودم را
از افکاری که دیگر
مرا نمیشناخت.
زخم، خون، فریاد
نه
جوهر، جوهر
نوشتم بر تنم
نام زخمهایی را
که هرگز کسی ندید.
بیصدا، خاموش
تا فردا،، فریاد، فریاد...
فردا آمد،،، اما
با جیبهای خالی
و یک مشت خبر
که بوی باروت میداد.
وطن
در قاب تلویزیون نبود؛
در نانِ نصفهی مادر بود،
در چشمهای خستهٔ پدر
که هر شب چند سال
پیرتر میشد،
نشسته بودم کنار پنجرهای که
رو بـه خیابان باز میشد
ولی خیابان دیگر
شبیه دیروز نبود.
یک مشت خاک برداشتم
گفتم: این هوئت من است
یا فقط خاک است ؟
خاک چیزی نگفت.،
اما گرمایش کف دستم
را نوازش داد،
وطن گاهی
همین سکوت است؛
وقتی هزار کلمه
پشت دندانها
صف کشیدهاند.
در کوچه دیوارها
حافظه دارند
و پنجرهها
بیشتر از آدمها
خبر میدانند.
من اما اخبار را
از روی چهرهی مردم
میخوانم.
یکی میخندد
برای اینکه گریهاش
لو نرود.
یکی میرود برای اینکه
ماندن دیگر شبیه
ماندن نیست.
یکی میماند
و هر صبح
کفشهایش را
کنار در میگذارد؛
شاید وطن امروز
راه رفتن را
یاد گرفته باشد.
در خورجینم
هنوز یک تکه نان است،
یک عکس،
یک کلید بیخانه،
یک مشت خاک،
و نامهای
که هیچوقت
به مقصد نرسید.
روی پاکت نوشتهام:
دلتنگ لبخند وطن؛
شاید هنوز کسی
آدرسی از لبخند خود
داشته باشد
بعد قلم را زمین گذاشتم.
نه... قلم نبود.
یک پرنده بود
که سالها
در مشت من
گیر افتاده بود.
رهایش کردم.
پرید ولی دور نشد.
بالای همین خاک
چرخید، انگار می گفت:
هنوز تمام نشدهایم.
من به خورجین
دلتنگیام نگاه کردم؛
سنگین بود،
اما نه آنقدر
که نتوانم با خودم
تا فردا ببرمش.
فردا؟
آری...
همان فردایی
که هنوز کسی
جرئت نکرده
آخرین سطر
داستانش را بنویسد.
صدیقه جُر