امروز پنجشنبه است؛
روزی که هفته، خسته از شمردنِ روزها،
به دیوارِ عصر تکیه داده
و من در کوچهای قدم میزنم
که هرچه از آن میگذرم،
بیشتر به نقطهای نزدیک میشوم
که انگار هیچوقت وجود نداشته است.
تو نیستی. با این همه،
پنجره هنوز رو به همان سمتی باز میشود
که یک روز نگاهت از آن گذشته بود،
و پرده، در باد، چنان کنار میرود
که گویی دستی نامرئی
هنوز میخواهد چیزی را
از پشت شیشه به من نشان دهد.
بیرون، باران میبارد؛
قطرهها روی شیشه پایین میآیند،
اما هرکدام پیش از آنکه به انتهای پنجره برسند
در میانه راهِ چیزی را جا میگذارند؛
شاید تصویری، شاید اسمی،
و شاید مرا که هر روز اندکی
کمتر از دیروز در خودم باقی میمانم.
درختِ روبهروی خانه
سالهاست ایستاده است،
اما امشب شاخههایش
چنان به سمتِ تاریکی خم شدهاند
که انگار زمین دیگر توان
نگهداشتن آنها را ندارد.
برگها یکییکی از آن جدا میشوند
و در هوا میچرخند؛
هر برگ، فاصلهای تازه
میان من و تو ست
جنگل از پشتِ پنجره پیداست؛
تاریک، عمیق و بیانتها،
و در میان آن همه درخت
رد.نگاه باریکی هر لحظه باریکتر میشود؛
کسی یا چیزی از آنجا گذشته،
اما هرچه بیشتر نگاه میکنم
کمتر میتوانم بفهمم
از کدام سو آمده
و به کدام سو رفته است.
شاید همین است
تمامِ آنچه از تو برای من مانده:
ردی از تو هست
اما نمیشود ادامه اش راگرفت؛
فاصلهای که کم میشود
اما هرگز به لمس نمیرسد؛
صدایی که هرچه نزدیکتر میشود
آهستهتر شنیده میشود.
زخمهایم را کنار پنجره چیدهام،
مثل خانههایی که بعد از یک آتشسوزی
از آنها مقداری آهن پاره باقی می ماند
هر زخم، ادامهٔ زخمِ قبلیست
و من در میان این خانههای سوخته
دنبال اتاقی میگردم
که هنوز بوی تو را می دهد.
اما خانه سالهاست خانه نیست.
دیوارها هر شب چند سانتیمتر
از یکدیگر دورتر میشوند،
سقف آسمان را به یاد نمیآورد
و دری که زمانی به آغوشی باز میشد،
اکنون فقط به راهرویی تاریک باز میشود
که انتهایش همان جایی، ست
که از آن آمدهام.
امروز پنجشنبه است.
ساعت از نیمهشب گذشته
و من هنوز در همان کوچهام؛
کوچهای که هرچه در آن پیش میروم
به همان نقطه اول برمیگردم،
با همان پنجره، همان باران،
همان درخت و همان نبودنی
که هر بار بزرگتر ازقبل میشود.
نیستی. و من روی شیشه با
انگشتم یک خط میکشم.
یک طرفش منم، طرف دیگر تویی.
دستم را جلو میبرم؛
فاصله کم میشود، و باز
کمتر میشود، آنقدر کم
که گمان میکنم
اینبار دیگر تمام خواهد شد.
اما درست در همان لحظه
باران، خط را میشوید.
و من میفهمم بعضی فاصلهها
برای رسیدن ساخته نشدهاند؛
برای این هست که آدم را
تا آخرین لحظه امیدوار نگه دارند.
پنجره را که میبندم.
جنگل پشت شیشه میماند،
درخت در تاریکی فرو میرود،
و خانه آرامآرام
تمام اتاقهایش را
از من پس میگیرد.
من میمانم و" یک جای خالی
که هرچه اطرافش را پر میکنم،
بزرگتر میشود.
و من هنوزم منتظرم یک شب
در میان این همه سکوت،
تو را پیدا کنم
#صدیقه_جُر
روزی که هفته، خسته از شمردنِ روزها،
به دیوارِ عصر تکیه داده
و من در کوچهای قدم میزنم
که هرچه از آن میگذرم،
بیشتر به نقطهای نزدیک میشوم
که انگار هیچوقت وجود نداشته است.
تو نیستی. با این همه،
پنجره هنوز رو به همان سمتی باز میشود
که یک روز نگاهت از آن گذشته بود،
و پرده، در باد، چنان کنار میرود
که گویی دستی نامرئی
هنوز میخواهد چیزی را
از پشت شیشه به من نشان دهد.
بیرون، باران میبارد؛
قطرهها روی شیشه پایین میآیند،
اما هرکدام پیش از آنکه به انتهای پنجره برسند
در میانه راهِ چیزی را جا میگذارند؛
شاید تصویری، شاید اسمی،
و شاید مرا که هر روز اندکی
کمتر از دیروز در خودم باقی میمانم.
درختِ روبهروی خانه
سالهاست ایستاده است،
اما امشب شاخههایش
چنان به سمتِ تاریکی خم شدهاند
که انگار زمین دیگر توان
نگهداشتن آنها را ندارد.
برگها یکییکی از آن جدا میشوند
و در هوا میچرخند؛
هر برگ، فاصلهای تازه
میان من و تو ست
جنگل از پشتِ پنجره پیداست؛
تاریک، عمیق و بیانتها،
و در میان آن همه درخت
رد.نگاه باریکی هر لحظه باریکتر میشود؛
کسی یا چیزی از آنجا گذشته،
اما هرچه بیشتر نگاه میکنم
کمتر میتوانم بفهمم
از کدام سو آمده
و به کدام سو رفته است.
شاید همین است
تمامِ آنچه از تو برای من مانده:
ردی از تو هست
اما نمیشود ادامه اش راگرفت؛
فاصلهای که کم میشود
اما هرگز به لمس نمیرسد؛
صدایی که هرچه نزدیکتر میشود
آهستهتر شنیده میشود.
زخمهایم را کنار پنجره چیدهام،
مثل خانههایی که بعد از یک آتشسوزی
از آنها مقداری آهن پاره باقی می ماند
هر زخم، ادامهٔ زخمِ قبلیست
و من در میان این خانههای سوخته
دنبال اتاقی میگردم
که هنوز بوی تو را می دهد.
اما خانه سالهاست خانه نیست.
دیوارها هر شب چند سانتیمتر
از یکدیگر دورتر میشوند،
سقف آسمان را به یاد نمیآورد
و دری که زمانی به آغوشی باز میشد،
اکنون فقط به راهرویی تاریک باز میشود
که انتهایش همان جایی، ست
که از آن آمدهام.
امروز پنجشنبه است.
ساعت از نیمهشب گذشته
و من هنوز در همان کوچهام؛
کوچهای که هرچه در آن پیش میروم
به همان نقطه اول برمیگردم،
با همان پنجره، همان باران،
همان درخت و همان نبودنی
که هر بار بزرگتر ازقبل میشود.
نیستی. و من روی شیشه با
انگشتم یک خط میکشم.
یک طرفش منم، طرف دیگر تویی.
دستم را جلو میبرم؛
فاصله کم میشود، و باز
کمتر میشود، آنقدر کم
که گمان میکنم
اینبار دیگر تمام خواهد شد.
اما درست در همان لحظه
باران، خط را میشوید.
و من میفهمم بعضی فاصلهها
برای رسیدن ساخته نشدهاند؛
برای این هست که آدم را
تا آخرین لحظه امیدوار نگه دارند.
پنجره را که میبندم.
جنگل پشت شیشه میماند،
درخت در تاریکی فرو میرود،
و خانه آرامآرام
تمام اتاقهایش را
از من پس میگیرد.
من میمانم و" یک جای خالی
که هرچه اطرافش را پر میکنم،
بزرگتر میشود.
و من هنوزم منتظرم یک شب
در میان این همه سکوت،
تو را پیدا کنم
#صدیقه_جُر