« آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد»*
باغِ چشمم خشک ماند و آسمان لبریز شد
کوچه در باران فرو رفت و چراغی جا نماند
خانه از عطرِ تو خالی، پنجره غم ریز شد
باد، لوحِ خاطراتم را به یغما برده بود
هرچه در دل مانده بود اشکی جنون آمیز شد
ماه پشتِ ابر ماند و پنجره ماتم گرفت
از نگاهِ خیسِ شب، صد خاطره شب خیز شد
چایِ سردی روی میز و صندلی خالی هنوز
یادِ آن دیدار در فنجانِ شب سرریز شد
در حیاطِ خانه، گنجشکی سراغِ لانه بود
شاخه لرزید و سکوتِ باغ ، وهم انگیز شد
من به تقویمِ ورقخورده هنوزم دلخوشم
فصلها رفتند و بغضِ خفته ام ناچیز شد
لیک ، پیش از آنکه باد از شاخه دل بگذرد
برگهای خاطراتم ریخت ، حزن انگیز شد
آنقدر دیر آمدی، فصلِ جوانی کوچ کرد
تا رسیدی، فرصتِ دیدار هم تجویز شد
#صدیقه_جُر📕
#ساحل
#پاییز
باغِ چشمم خشک ماند و آسمان لبریز شد
کوچه در باران فرو رفت و چراغی جا نماند
خانه از عطرِ تو خالی، پنجره غم ریز شد
باد، لوحِ خاطراتم را به یغما برده بود
هرچه در دل مانده بود اشکی جنون آمیز شد
ماه پشتِ ابر ماند و پنجره ماتم گرفت
از نگاهِ خیسِ شب، صد خاطره شب خیز شد
چایِ سردی روی میز و صندلی خالی هنوز
یادِ آن دیدار در فنجانِ شب سرریز شد
در حیاطِ خانه، گنجشکی سراغِ لانه بود
شاخه لرزید و سکوتِ باغ ، وهم انگیز شد
من به تقویمِ ورقخورده هنوزم دلخوشم
فصلها رفتند و بغضِ خفته ام ناچیز شد
لیک ، پیش از آنکه باد از شاخه دل بگذرد
برگهای خاطراتم ریخت ، حزن انگیز شد
آنقدر دیر آمدی، فصلِ جوانی کوچ کرد
تا رسیدی، فرصتِ دیدار هم تجویز شد
#صدیقه_جُر📕
#ساحل
#پاییز