عشق یعنی
یک پنجره
در انتهای شب،
که هنوز
برای آمدنت
باز مانده است.
یعنی
دو فنجان روی میز
و یکی
سالهاست
سرد نمیشود؛
چون دستی نیست
که آن را بردارد.
عشق یعنی
باران ببارد
و خیابان
ردپای تو را
از حافظهاش پاک نکند.
یعنی مماه
هر شب از پشتِ ابرها
سرک بکشد تا ببیند
آیا تو برگشتهای
یا هنوز
در آن سوی جهان
مرا به یاد میآوری.
عشق،
کبوتریست
که قفسش شکسته
اما پرواز نمیکند؛
چون تمام آسمان را
در چشمهای یک نفر
جا گذاشته است.
عشق یعنی درختی
که یک نیمهاش بهار است
و نیمهٔ دیگرش
در انتظارِ دستی
که سالهاست
به شاخههایش نرسیده.
و من هر شب
نام تو را
روی بخارِ شیشه
مینویسم؛
صبح که میشود
خورشید میآید
و نامت را پاک میکند...
اما عشق دوباره
از جای دیگری
شروع به روییدن میکند.
#صدیقه جُر
یک پنجره
در انتهای شب،
که هنوز
برای آمدنت
باز مانده است.
یعنی
دو فنجان روی میز
و یکی
سالهاست
سرد نمیشود؛
چون دستی نیست
که آن را بردارد.
عشق یعنی
باران ببارد
و خیابان
ردپای تو را
از حافظهاش پاک نکند.
یعنی مماه
هر شب از پشتِ ابرها
سرک بکشد تا ببیند
آیا تو برگشتهای
یا هنوز
در آن سوی جهان
مرا به یاد میآوری.
عشق،
کبوتریست
که قفسش شکسته
اما پرواز نمیکند؛
چون تمام آسمان را
در چشمهای یک نفر
جا گذاشته است.
عشق یعنی درختی
که یک نیمهاش بهار است
و نیمهٔ دیگرش
در انتظارِ دستی
که سالهاست
به شاخههایش نرسیده.
و من هر شب
نام تو را
روی بخارِ شیشه
مینویسم؛
صبح که میشود
خورشید میآید
و نامت را پاک میکند...
اما عشق دوباره
از جای دیگری
شروع به روییدن میکند.
#صدیقه جُر