«نگاهی بیاور»
سلامی به رویت، به خُلقِ نکویت
به زلفِ پریش و به امواج مویت
بیا ساقیِ جان، مِیِ ناب بیاور
که با خود بشوید غمم را، سراسر
شرابی که باشد ثوابش ببینم
ثوابی طلب کن، خطابی به دینم
اگر مستِ مستی، زِ مستی حذر کن
اگر هوش بودی ز کویم گذر کن
چو محراب ببینی، جبین نگارت
کند چشم دل باز ، نگاهِ خمارت
جوابی که در آن نباشد سؤالی
رَوَد سوی یک انتخاب خیالی
نقابی زِ نور و حجابی زِ آتش
اسیری میان دورویی و سازش
سحابی که بارانِ رحمت ببارد
همه غصه ها را به یک دم فشارد
شتابی که در وی سکونِ ابد هست
سکون را به رقصِ حبابی کُند مست
حبابی که عکسِ رخت را نماید
چو رخ را نماید، جهانی بساید
چو ساحل درافتد به گردابِ مستی
گرایند سواران کشتی به نیستی
عقابی که پرواز او تا خدا هست
ببین اوج پرواز او تا کجا هست
شهابی که از آسمانم گذر کرد
به خاک زمینم، به ناگه نظر کرد
بتاب ای سحر بر شبِ بیستاره
زِ خورشیدِ رویت، همین انتظاره
که من تشنهام، تشنهی دیدنِ تو
چه ها با دلم کرد غمِ رفتن تو
سرابی که خود عینِ آبِ حیات است
بدان راه یزدان ، که راه صراط است
مرا از خودم باز یک دم رها کن
برای دلِ خسته ی من دعا کن
ولی خوابِ من، خوابِ دیدارگردد
در آغوش عشق ، خفته بیدار گردد
که گر ساحل از غم روزی عبور کرد
برای سفر، توشهء راه جور کرد
که پایانِ این راه، سرآغاز عشق است
حساب و کتابش سبب سازعشق است
#صدیقه جُر 📕
سلامی به رویت، به خُلقِ نکویت
به زلفِ پریش و به امواج مویت
بیا ساقیِ جان، مِیِ ناب بیاور
که با خود بشوید غمم را، سراسر
شرابی که باشد ثوابش ببینم
ثوابی طلب کن، خطابی به دینم
اگر مستِ مستی، زِ مستی حذر کن
اگر هوش بودی ز کویم گذر کن
چو محراب ببینی، جبین نگارت
کند چشم دل باز ، نگاهِ خمارت
جوابی که در آن نباشد سؤالی
رَوَد سوی یک انتخاب خیالی
نقابی زِ نور و حجابی زِ آتش
اسیری میان دورویی و سازش
سحابی که بارانِ رحمت ببارد
همه غصه ها را به یک دم فشارد
شتابی که در وی سکونِ ابد هست
سکون را به رقصِ حبابی کُند مست
حبابی که عکسِ رخت را نماید
چو رخ را نماید، جهانی بساید
چو ساحل درافتد به گردابِ مستی
گرایند سواران کشتی به نیستی
عقابی که پرواز او تا خدا هست
ببین اوج پرواز او تا کجا هست
شهابی که از آسمانم گذر کرد
به خاک زمینم، به ناگه نظر کرد
بتاب ای سحر بر شبِ بیستاره
زِ خورشیدِ رویت، همین انتظاره
که من تشنهام، تشنهی دیدنِ تو
چه ها با دلم کرد غمِ رفتن تو
سرابی که خود عینِ آبِ حیات است
بدان راه یزدان ، که راه صراط است
مرا از خودم باز یک دم رها کن
برای دلِ خسته ی من دعا کن
ولی خوابِ من، خوابِ دیدارگردد
در آغوش عشق ، خفته بیدار گردد
که گر ساحل از غم روزی عبور کرد
برای سفر، توشهء راه جور کرد
که پایانِ این راه، سرآغاز عشق است
حساب و کتابش سبب سازعشق است
#صدیقه جُر 📕