محبوبِ من ...
دست در دستِ خیالت
میآیم
تا غروبِ دلتنگیهایم؛
آنجا که آفتاب
از شانههای خستهٔ
آسمان فرو میافتد
و سایهی تو
تا انتهای تنهاییام
قد میکشد.
محبوبِ من ...
چه تلخ است
نبودنت؛
وقتی تمامِ من
بهانهی آمدنت میشود
و هیچ دری
به سمتِ تو
باز نمیشود.
ببین ...
چگونه نامت
بر لبهایم میلرزد
و جانم
از هجومِ این همه دلتنگی
به لب رسیده است.
تو نیستی
و من هر غروب
با دستهایی که
از خیالت غم چیده
به خانه برمیگردم؛
خانهای که بیتو
حتی سکوتش
بوی تنهایی میدهد.
آه، محبوبِ من ...
کاش میدانستی
نبودنت فقط جای
خالیِ تو نیست؛
تمامِ آرامشی است
که از آغوشِ من
کوچ کرده است
#صدیقه_جُر
دست در دستِ خیالت
میآیم
تا غروبِ دلتنگیهایم؛
آنجا که آفتاب
از شانههای خستهٔ
آسمان فرو میافتد
و سایهی تو
تا انتهای تنهاییام
قد میکشد.
محبوبِ من ...
چه تلخ است
نبودنت؛
وقتی تمامِ من
بهانهی آمدنت میشود
و هیچ دری
به سمتِ تو
باز نمیشود.
ببین ...
چگونه نامت
بر لبهایم میلرزد
و جانم
از هجومِ این همه دلتنگی
به لب رسیده است.
تو نیستی
و من هر غروب
با دستهایی که
از خیالت غم چیده
به خانه برمیگردم؛
خانهای که بیتو
حتی سکوتش
بوی تنهایی میدهد.
آه، محبوبِ من ...
کاش میدانستی
نبودنت فقط جای
خالیِ تو نیست؛
تمامِ آرامشی است
که از آغوشِ من
کوچ کرده است
#صدیقه_جُر