This user has limited contact information visibility.
پیرمرد،هر عصرهمان صندلی راکنارِ پنجره میگذاشت.کسی نمیآمد؛اماپرده را کنار میزد،چای میریخت،و دو فنجانروی میز...
کتاب رابستم...کلماتسرِ جایشان ماندند،تنهاکسی کهمیانِ سطرهازندگی میکرد،دیگرآنجا نبود...
فنجانهنوز گرم بود...بخار،آراماز لبِ چایبالا میرفت؛بعضی رفتنهادیرتراز آدمهاخانه راترک میکنند...