پیرمرد،
هر عصر
همان صندلی را
کنارِ پنجره میگذاشت.
کسی نمیآمد؛
اما
پرده را کنار میزد،
چای میریخت،
و دو فنجان
روی میز میگذاشت.
شاید
بعضی انتظارها
دیگر
منتظرِ کسی نیستند...
هر عصر
همان صندلی را
کنارِ پنجره میگذاشت.
کسی نمیآمد؛
اما
پرده را کنار میزد،
چای میریخت،
و دو فنجان
روی میز میگذاشت.
شاید
بعضی انتظارها
دیگر
منتظرِ کسی نیستند...