پیرمرد، هر عصر همان صندلی را کنارِ پنجره میگذاشت. کسی نمیآمد؛ اما پرده را کنار میزد، چای میریخت، و دو فنجان روی میز میگذاشت. شاید بعضی انتظارها دیگر منتظرِ کسی
پیرمرد، هر عصر همان صندلی را کنارِ پنجره میگذاشت..
۳