خــــاموش

خــــاموش

Poet,Writer · 1 months ago · Folio · Reading time: 1 minutes
پیرمرد، هر عصر همان صندلی را کنارِ پنجره می‌گذاشت..
پیرمرد،
هر عصر
همان صندلی را
کنارِ پنجره می‌گذاشت.
کسی نمی‌آمد؛
اما
پرده را کنار می‌زد،
چای می‌ریخت،
و دو فنجان
روی میز می‌گذاشت.
شاید
بعضی انتظارها
دیگر
منتظرِ کسی نیستند...
5 0 0 50
Show comments Newest Oldest Unanswered