مصلوبان دانایی در فاصلهی تاریک میان دانستن و زیستن
پناهگاههای کاغذی
در اتاق کوچکی در کنگان جایی که پنجرههای فلزی رو به پهنهی داغ و غبارآلود خلیج باز میشدند سالها پشت دیواری از کتاب پناه گرفته بودم. باد که میوزید بوی شور و سنگین دریا و گازهای معلق و ترش عسلویه را با خود به داخل اتاق میکشید و من با لجاجت، چشم و ذهنم را در صفحات خنک نظریهها فرو میبردم. گمان میکردم هر جملهای که با مداد زیرش خط میکشم سنگر تازهای است برای ساختن یک پیلهی نفوذناپذیر. با ولع میخواندم، یادداشت برمیداشتم و در خلوت خودم برای جهان و رنجهایش نسخههای نجات میپیچیدم. فکر میکردم دانایی نوعی مصونیت میآورد زرهی است که اگر آن را بپوشی، خنجر واقعیتهای زمخت به تنت کارگر نخواهد افتاد.
اما واقعیتِ جنوبزمثل آفتاب ظهر مرداد بندر بیرحمتر از آن بود که به سایهبانهای کاغذی من باج بدهد. زندگی عادت عجیبی دارد درست در همان لحظهای که گمان میکنی فرمول یک فاجعه یا یک موقعیت دشوار را در تئوری حل کردهای تو را در آستانهی انتخابی میگذارد که هیچ کلمهای در هیچ کتابی برایش نوشته نشده است. آنجا دیگر نه فلسفههای اگزیستانسیالیستی به کارت میآیند نه شعرهای سپید نجاتبخش، و نه تحلیلهای روانشناختی مدرن. تو میمانی و برهنگی محض ، تو میمانی و شرجی کلافهکنندهای که پوست را میسوزاند و راه نفست را میبندد و باید تصمیمی بگیری که بهای واقعیات را مشخص کند.
شکاف میان کلمه و اسکله
بگذار اعتراف کنم بارها اتفاق افتاده است که در خلوت اتاق مطالعهام حقیقت یک ایستادگی را بهوضوح میدانستم. در ذهن خودم زنی وارسته شجاع و بینیاز از تایید دیگران بودم. جملاتِ فلاسفه دربارهی آزادی را پاکنویس میکردم و از تماشای ساختار منسجم ذهن خودم لذت میبردم. اما به محض اینکه از اتاق بیرون میرفتم و در مواجهه با واقعیت سرد یک رابطه، یک منفعت مالی یا تشر یک آدم زورگو قرار میگرفتم تمام آن ساختارهای ذهنی مثل خانهای ماسهای فرومیریختند. همان هراسهای موروثی قدیمی، همان محافظهکاری گزنده که همیشه از آن متنفر بودم، و همان سکوت منفعلانهای که بعدتر مثل خوره روحم را میتراشید، دوباره سر برمیآوردند.
این تجربه چیزی شبیه به تماشای خرابی موتور یک قایقِ باری در موجشکن اسکله است. تو میتوانی کتابهای مکانیک دریایی را ورق زده باشی، نقشهی فنی موتورهای دیزلی را بشناسی و در تئوری بدانی چطور باید مسیر سوخترسانی را باز کرد. اما لحظهای که روی تختههای داغ اسکلهی دیّر، زیر آفتاب زرد و سوزانی که مغز سر را داغ میکند ایستادهای و بوی تند گازوئیل با شوری آب قاطی شده، حفظیاتت هیچ ابزاری را در دستت نمیچرخانند. آنجا اگر آچار را اشتباه بچرخانی قایق حرکت نمیکند و تو در برزخِ ساحل میمانی. بارها پس از تسلیم شدن در برابر ترسهایم با خشم از خودم پرسیدهام: اگر حقیقت را میدانی چرا بدنت هنوز به ساز عادات قدیمی میرقصد؟ چرا میان زنی که مینویسد و زنی که عمل میکند، چنین درهی عمیقی دهان باز کرده است؟
بهای گران پوستاندازی
فهمیدن این شکاف گران تمام شد. سالها طول کشید تا بپذیرم دانستن لزوماً آجر به آجر هویتِ ما را بازسازی نمیکند. دانستن فقط روشن کردن چراغی در دهانهی تاریک یک غار است اما پا گذاشتن روی سنگهای تیز و لغزندهی کف غار داستان دیگری دارد. از نقطهای به بعد، تعداد کتابهای خواندهشده در سال برایم بیارزش شد. معیار سنجش را تغییر دادم و شروع کردم به نگاه کردن به دستهایم به کلماتی که در بنبستها از دهانم خارج میشد و به مرزهایی که برای خودم تعیین میکردم.
آیا در برابرِ هجوم قضاوتهای ارزان و بیرحمانهی آدمها صبورتر شده بودم، یا هنوز با اولین نیش زبان تمام اصول اخلاقیام را زیر پا میگذاشتم؟ آیا راحتتر از چیزهایی که آرامش روانم را به یغما میبردند دل میکَنم، یا همچنان با چنگ و دندان به وابستگیهای مسموم آویزان بودم؟ پاسخ دادن به این سوالها، شبیه به ایستادن زیر آفتاب ظهر بندر بود پوست را میسوزاند و حقیقت عریان و بدون آرایش ضعفهایم را جلو چشمم میآورد.
همیشهی اوقات پاسخها امیدوارکننده نبودند. بارها خودم را مچگیرانه در حال فرار از حقیقت زیستن و پناه گرفتن پشت کلمات قشنگ غافلگیر کردم. اما کشف همین دروغهای درونی از خواندن صدها جلد کتاب کارآمدتر بود. فهمیدم زندگی از ما امتحان تشریحی دانایی نمیگیرد زندگی ما را با انتخابهایمان و از آن مهمتر با توان ما در پرداخت بهای آن انتخابها امتحان میکند. حقیقتها تا زمانی که برایشان بهایی سنگین نپردازی بهایی به قیمت تنهایی، انزوا، یا از دست دادن منافع حقیر هرگز بخشی از استخوانبندی و گوشت تنت نمیشوند.
کلمات روی کاغذ ارزان و در دسترس هستند شرف آنها در پرداخت بهای زیستنشان است.
پیروزیهای بیصدا
حالا دیگر رشد را در انباشتن پاسخهای فلسفی تازه یا تحلیلهای پیچیدهی ادبی نمیبینم. رشد برای من در آن ثانیهی کوتاه و نامحسوسی رخ میدهد که در یک موقعیت تکراری و خشمآور، رفتاری کاملاً تازه از خودم نشان میدهم. همان لحظهای که تمام وجودم میخواهد به سنت قدیم فریاد بکشد یا منفعلانه عقب بنشیند، اما من با نگاهی آرام به پهنهی دریا از ماجرا عبور میکنم و بند ناف وابستگی یا خشم را در درونم میبرم. این تغییر کوچک بیصدا که هیچ تماشاچی و تشویقکنندهای ندارد از هر انقلاب فکری پر سر و صدایی در جهان واقعیتر است.
مرگ در پایان کار شاید هرگز کارنامهی مطالعاتی ما را ورق نزند. شاید از من نپرسد چقدر با ساختار شعر مدرن یا فلسفهی اگزیستانسیالیسم آشنا بودهام. شاید زندگی در آن دم آخر خیلی ساده در چشمهایمان نگاه کند، دستهای خالی لرزانمان را بگیرد و بپرسد:
از میان تمام آن حقیقتهای درخشانی که در خنکای اتاق مطالعهات زیرشان خط میکشیدی کدامیک را روی خاک داغ زمین راه بردی و زندگی کردی؟
پناهگاههای کاغذی
در اتاق کوچکی در کنگان جایی که پنجرههای فلزی رو به پهنهی داغ و غبارآلود خلیج باز میشدند سالها پشت دیواری از کتاب پناه گرفته بودم. باد که میوزید بوی شور و سنگین دریا و گازهای معلق و ترش عسلویه را با خود به داخل اتاق میکشید و من با لجاجت، چشم و ذهنم را در صفحات خنک نظریهها فرو میبردم. گمان میکردم هر جملهای که با مداد زیرش خط میکشم سنگر تازهای است برای ساختن یک پیلهی نفوذناپذیر. با ولع میخواندم، یادداشت برمیداشتم و در خلوت خودم برای جهان و رنجهایش نسخههای نجات میپیچیدم. فکر میکردم دانایی نوعی مصونیت میآورد زرهی است که اگر آن را بپوشی، خنجر واقعیتهای زمخت به تنت کارگر نخواهد افتاد.
اما واقعیتِ جنوبزمثل آفتاب ظهر مرداد بندر بیرحمتر از آن بود که به سایهبانهای کاغذی من باج بدهد. زندگی عادت عجیبی دارد درست در همان لحظهای که گمان میکنی فرمول یک فاجعه یا یک موقعیت دشوار را در تئوری حل کردهای تو را در آستانهی انتخابی میگذارد که هیچ کلمهای در هیچ کتابی برایش نوشته نشده است. آنجا دیگر نه فلسفههای اگزیستانسیالیستی به کارت میآیند نه شعرهای سپید نجاتبخش، و نه تحلیلهای روانشناختی مدرن. تو میمانی و برهنگی محض ، تو میمانی و شرجی کلافهکنندهای که پوست را میسوزاند و راه نفست را میبندد و باید تصمیمی بگیری که بهای واقعیات را مشخص کند.
شکاف میان کلمه و اسکله
بگذار اعتراف کنم بارها اتفاق افتاده است که در خلوت اتاق مطالعهام حقیقت یک ایستادگی را بهوضوح میدانستم. در ذهن خودم زنی وارسته شجاع و بینیاز از تایید دیگران بودم. جملاتِ فلاسفه دربارهی آزادی را پاکنویس میکردم و از تماشای ساختار منسجم ذهن خودم لذت میبردم. اما به محض اینکه از اتاق بیرون میرفتم و در مواجهه با واقعیت سرد یک رابطه، یک منفعت مالی یا تشر یک آدم زورگو قرار میگرفتم تمام آن ساختارهای ذهنی مثل خانهای ماسهای فرومیریختند. همان هراسهای موروثی قدیمی، همان محافظهکاری گزنده که همیشه از آن متنفر بودم، و همان سکوت منفعلانهای که بعدتر مثل خوره روحم را میتراشید، دوباره سر برمیآوردند.
این تجربه چیزی شبیه به تماشای خرابی موتور یک قایقِ باری در موجشکن اسکله است. تو میتوانی کتابهای مکانیک دریایی را ورق زده باشی، نقشهی فنی موتورهای دیزلی را بشناسی و در تئوری بدانی چطور باید مسیر سوخترسانی را باز کرد. اما لحظهای که روی تختههای داغ اسکلهی دیّر، زیر آفتاب زرد و سوزانی که مغز سر را داغ میکند ایستادهای و بوی تند گازوئیل با شوری آب قاطی شده، حفظیاتت هیچ ابزاری را در دستت نمیچرخانند. آنجا اگر آچار را اشتباه بچرخانی قایق حرکت نمیکند و تو در برزخِ ساحل میمانی. بارها پس از تسلیم شدن در برابر ترسهایم با خشم از خودم پرسیدهام: اگر حقیقت را میدانی چرا بدنت هنوز به ساز عادات قدیمی میرقصد؟ چرا میان زنی که مینویسد و زنی که عمل میکند، چنین درهی عمیقی دهان باز کرده است؟
بهای گران پوستاندازی
فهمیدن این شکاف گران تمام شد. سالها طول کشید تا بپذیرم دانستن لزوماً آجر به آجر هویتِ ما را بازسازی نمیکند. دانستن فقط روشن کردن چراغی در دهانهی تاریک یک غار است اما پا گذاشتن روی سنگهای تیز و لغزندهی کف غار داستان دیگری دارد. از نقطهای به بعد، تعداد کتابهای خواندهشده در سال برایم بیارزش شد. معیار سنجش را تغییر دادم و شروع کردم به نگاه کردن به دستهایم به کلماتی که در بنبستها از دهانم خارج میشد و به مرزهایی که برای خودم تعیین میکردم.
آیا در برابرِ هجوم قضاوتهای ارزان و بیرحمانهی آدمها صبورتر شده بودم، یا هنوز با اولین نیش زبان تمام اصول اخلاقیام را زیر پا میگذاشتم؟ آیا راحتتر از چیزهایی که آرامش روانم را به یغما میبردند دل میکَنم، یا همچنان با چنگ و دندان به وابستگیهای مسموم آویزان بودم؟ پاسخ دادن به این سوالها، شبیه به ایستادن زیر آفتاب ظهر بندر بود پوست را میسوزاند و حقیقت عریان و بدون آرایش ضعفهایم را جلو چشمم میآورد.
همیشهی اوقات پاسخها امیدوارکننده نبودند. بارها خودم را مچگیرانه در حال فرار از حقیقت زیستن و پناه گرفتن پشت کلمات قشنگ غافلگیر کردم. اما کشف همین دروغهای درونی از خواندن صدها جلد کتاب کارآمدتر بود. فهمیدم زندگی از ما امتحان تشریحی دانایی نمیگیرد زندگی ما را با انتخابهایمان و از آن مهمتر با توان ما در پرداخت بهای آن انتخابها امتحان میکند. حقیقتها تا زمانی که برایشان بهایی سنگین نپردازی بهایی به قیمت تنهایی، انزوا، یا از دست دادن منافع حقیر هرگز بخشی از استخوانبندی و گوشت تنت نمیشوند.
کلمات روی کاغذ ارزان و در دسترس هستند شرف آنها در پرداخت بهای زیستنشان است.
پیروزیهای بیصدا
حالا دیگر رشد را در انباشتن پاسخهای فلسفی تازه یا تحلیلهای پیچیدهی ادبی نمیبینم. رشد برای من در آن ثانیهی کوتاه و نامحسوسی رخ میدهد که در یک موقعیت تکراری و خشمآور، رفتاری کاملاً تازه از خودم نشان میدهم. همان لحظهای که تمام وجودم میخواهد به سنت قدیم فریاد بکشد یا منفعلانه عقب بنشیند، اما من با نگاهی آرام به پهنهی دریا از ماجرا عبور میکنم و بند ناف وابستگی یا خشم را در درونم میبرم. این تغییر کوچک بیصدا که هیچ تماشاچی و تشویقکنندهای ندارد از هر انقلاب فکری پر سر و صدایی در جهان واقعیتر است.
مرگ در پایان کار شاید هرگز کارنامهی مطالعاتی ما را ورق نزند. شاید از من نپرسد چقدر با ساختار شعر مدرن یا فلسفهی اگزیستانسیالیسم آشنا بودهام. شاید زندگی در آن دم آخر خیلی ساده در چشمهایمان نگاه کند، دستهای خالی لرزانمان را بگیرد و بپرسد:
از میان تمام آن حقیقتهای درخشانی که در خنکای اتاق مطالعهات زیرشان خط میکشیدی کدامیک را روی خاک داغ زمین راه بردی و زندگی کردی؟
موافقم که هستی زیستمندانه با آنچه در واژهها تلنبار شده دو راه جدایند. بوی خلیج و شفافیت آب دریا رو تا نبینی نوشتن ازش فقط توهمه.
هرچند ببینی و بعد ازش ننویسی هم مبدل میشه به توهم!
قشنگه 👏👏👏🏁