Eli

Eli

نویسنده در فولینک · ۱ ماه پیش · بریده کتاب · مدت مطالعه: ۱ دقیقه
پروانه
حس همان کودکی را دارم که با شوق و شادی، به دنبال پروانه‌ای زیبا می‌دوید.
پروانه بال‌های رنگینش را آرام تکان می‌داد؛ هر بار که دخترک نزدیک می‌شد، از روی گل آهار صورتی بلند می‌شد و کمی دورتر، روی گلبرگ گل دیگری می‌نشست.
دخترک دوباره پاورچین‌پاورچین نزدیک می‌شد. انگشت‌های کوچک شست و سبابه‌اش را به هم نزدیک می‌کرد تا شاید از پشت سر، این زیبایی ظریف را در دستانش پناه دهد؛ اما پروانه، آزادتر و زیرک‌تر از آن بود که به دام بیفتد.
و این بازی شیرین، بارها و بارها تکرار می‌شد.
اما برای من، دیگر این بازی شیرین نیست.
قصه‌ای است تلخ؛ قصه‌ی پروانه‌ای که از میان قلبم پر کشید و من هرچه خواستم، هرچه تلاش کردم، توان نگه داشتنش را نداشتم.
رفت.
دور شد.
آن‌قدر اوج گرفت که در پهنه‌ی بی‌کران آسمان، از چشمانم ناپدید شد.
و من ماندم با دستانی که رو به آسمان باز مانده بود، با قلبی هزار تکه و زخمی که گویی در خون خود می‌گریست.
اشک‌هایم بی‌اختیار فرو می‌ریختند و تنها پرسشم این بود:
چرا خدا، در آن لحظه‌ی بی‌پناهی، از کنار این همه درد گذشت؟
۱ ۱ ۰ ۳
سیما رهنما
سیما رهنما خواننده حرفه‌ای فولینک
۳ هفته پیش
قشنگه؛ واقعن چرا خدا، در آن لحظه‌ی بی‌پناهی، از کنار این همه درد گذشت؟
۰