حس همان کودکی را دارم که با شوق و شادی، به دنبال پروانهای زیبا میدوید.
پروانه بالهای رنگینش را آرام تکان میداد؛ هر بار که دخترک نزدیک میشد، از روی گل آهار صورتی بلند میشد و کمی دورتر، روی گلبرگ گل دیگری مینشست.
دخترک دوباره پاورچینپاورچین نزدیک میشد. انگشتهای کوچک شست و سبابهاش را به هم نزدیک میکرد تا شاید از پشت سر، این زیبایی ظریف را در دستانش پناه دهد؛ اما پروانه، آزادتر و زیرکتر از آن بود که به دام بیفتد.
و این بازی شیرین، بارها و بارها تکرار میشد.
اما برای من، دیگر این بازی شیرین نیست.
قصهای است تلخ؛ قصهی پروانهای که از میان قلبم پر کشید و من هرچه خواستم، هرچه تلاش کردم، توان نگه داشتنش را نداشتم.
رفت.
دور شد.
آنقدر اوج گرفت که در پهنهی بیکران آسمان، از چشمانم ناپدید شد.
و من ماندم با دستانی که رو به آسمان باز مانده بود، با قلبی هزار تکه و زخمی که گویی در خون خود میگریست.
اشکهایم بیاختیار فرو میریختند و تنها پرسشم این بود:
چرا خدا، در آن لحظهی بیپناهی، از کنار این همه درد گذشت؟
پروانه بالهای رنگینش را آرام تکان میداد؛ هر بار که دخترک نزدیک میشد، از روی گل آهار صورتی بلند میشد و کمی دورتر، روی گلبرگ گل دیگری مینشست.
دخترک دوباره پاورچینپاورچین نزدیک میشد. انگشتهای کوچک شست و سبابهاش را به هم نزدیک میکرد تا شاید از پشت سر، این زیبایی ظریف را در دستانش پناه دهد؛ اما پروانه، آزادتر و زیرکتر از آن بود که به دام بیفتد.
و این بازی شیرین، بارها و بارها تکرار میشد.
اما برای من، دیگر این بازی شیرین نیست.
قصهای است تلخ؛ قصهی پروانهای که از میان قلبم پر کشید و من هرچه خواستم، هرچه تلاش کردم، توان نگه داشتنش را نداشتم.
رفت.
دور شد.
آنقدر اوج گرفت که در پهنهی بیکران آسمان، از چشمانم ناپدید شد.
و من ماندم با دستانی که رو به آسمان باز مانده بود، با قلبی هزار تکه و زخمی که گویی در خون خود میگریست.
اشکهایم بیاختیار فرو میریختند و تنها پرسشم این بود:
چرا خدا، در آن لحظهی بیپناهی، از کنار این همه درد گذشت؟