ناصراعظمی :نویسنده
شما نمیتوانید یک جای خوب و آرامشبخش پیدا کنید؛ چون تا آن را پیدا کنید، آدمهای دیگر هم از راه میرسند و همهچیز را به هم میزنند.[جی.دی.سلینجر]
ناتور دشت؛ رمانی که آرامآرام به دل مینشیند.
وقتی خواندن «ناتور دشت» را شروع کردم راستش چندان تحت تاثیر قرار نگرفتم. حتی تا حوالی فصل چهارم، بعضی بخشها برایم خستهکننده و بیاهمیت به نظر میرسید. داستان ظاهرا حول اتفاقات روزمره یک نوجوان شانزدههفده ساله میچرخد؛ دعوا با هماتاقی اخراج از مدرسه، پرسه زدن در شهر و گفتوگوهای پراکنده. در آن مقطع از خودم میپرسیدم چرا این کتاب را یکی از آثار مهم قرن بیستم میدانند.
اما هرچه جلوتر رفتم، کمکم با کتاب انس گرفتم. نقطه قوت اصلی رمان نه در پیچشهای داستانی و نه در حوادث بزرگ آن است، بلکه در شخصیت هولدن کالفیلد و شیوه روایت او نهفته است.
سلینجر برخلاف بسیاری از نویسندگان، تلاش نمیکند شخصیتش را با جملات پرطمطراق یا توصیفهای پیچیده معرفی کند. هولدن همانطور حرف میزند که یک نوجوان واقعی حرف میزند گاهی عصبانی، گاهی طعنهزن، گاهی مضطرب و گاهی سرگردان. او از این شاخه به آن شاخه میپرد، خاطراتش را وسط حرفهایش تعریف میکند و مدام درباره آدمهای اطرافش نظر میدهد.
یکی از جذابترین جنبههای کتاب برای من همین بود که هولدن نمیتواند احساساتش را بهخوبی پنهان کند. او هرچند گاهی دروغ میگوید، اما در نهایت آنچه در ذهنش میگذرد را بیپرده بیان میکند. به همین دلیل شخصیتش زنده و باورپذیر به نظر میرسد.
در طول داستان، کمکم متوجه میشویم پشت لحن شوخ و گاهی مسخرهبازانه هولدن، اندوهی عمیق پنهان شده است. یادآوری برادر از دسترفتهاش، شکستن شیشهها از شدت خشم و ناتوانی او در برقراری ارتباط پایدار با دیگران، تصویری از نوجوانی را نشان میدهد که بیش از آنکه سرکش باشد، زخمی و سردرگم است.
یکی دیگر از نقاط قوت کتاب، نگاه هولدن به آدمهاست. او مدام دیگران را قضاوت میکند، به رفتارشان شک میکند و درباره انگیزههایشان سوال میپرسد. برای مثال، در ماجرای معلمش، حتی خودش مطمئن نیست رفتاری که دیده ناشی از دلسوزی بوده یا معنای دیگری داشته است. این تردیدها و ابهامها باعث میشود خواننده نهتنها به شخصیتهای دیگر، بلکه به قضاوتهای خود هولدن نیز فکر کند.
البته از نظر داستانی، «ناتور دشت» را نمیتوان با رمانهایی مقایسه کرد که بر پایه گرهافکنیهای پیچیده و حوادث بزرگ بنا شدهاند. اگر خوانندهای به دنبال ماجرایی پرکشش و پرحادثه باشد، احتمال دارد در بخشهایی از کتاب احساس خستگی کند. اما اگر هدف شناخت ذهن یک نوجوان و همراه شدن با افکار و تناقضهای او باشد، کتاب تجربهای متفاوت ارائه میدهد.
در نهایت، ارزش «ناتور دشت» برای من نه در داستان آن، بلکه در صدای منحصربهفرد هولدن کالفیلد است. وقتی کتاب تمام میشود، شاید مهمترین چیزی که در ذهن خواننده باقی میماند نه حوادث داستان، بلکه خود هولدن باشد نوجوانی که با همه تناقضها، ضعفها و سردرگمیهایش، واقعی به نظر میرسد.
شما نمیتوانید یک جای خوب و آرامشبخش پیدا کنید؛ چون تا آن را پیدا کنید، آدمهای دیگر هم از راه میرسند و همهچیز را به هم میزنند.[جی.دی.سلینجر]
ناتور دشت؛ رمانی که آرامآرام به دل مینشیند.
وقتی خواندن «ناتور دشت» را شروع کردم راستش چندان تحت تاثیر قرار نگرفتم. حتی تا حوالی فصل چهارم، بعضی بخشها برایم خستهکننده و بیاهمیت به نظر میرسید. داستان ظاهرا حول اتفاقات روزمره یک نوجوان شانزدههفده ساله میچرخد؛ دعوا با هماتاقی اخراج از مدرسه، پرسه زدن در شهر و گفتوگوهای پراکنده. در آن مقطع از خودم میپرسیدم چرا این کتاب را یکی از آثار مهم قرن بیستم میدانند.
اما هرچه جلوتر رفتم، کمکم با کتاب انس گرفتم. نقطه قوت اصلی رمان نه در پیچشهای داستانی و نه در حوادث بزرگ آن است، بلکه در شخصیت هولدن کالفیلد و شیوه روایت او نهفته است.
سلینجر برخلاف بسیاری از نویسندگان، تلاش نمیکند شخصیتش را با جملات پرطمطراق یا توصیفهای پیچیده معرفی کند. هولدن همانطور حرف میزند که یک نوجوان واقعی حرف میزند گاهی عصبانی، گاهی طعنهزن، گاهی مضطرب و گاهی سرگردان. او از این شاخه به آن شاخه میپرد، خاطراتش را وسط حرفهایش تعریف میکند و مدام درباره آدمهای اطرافش نظر میدهد.
یکی از جذابترین جنبههای کتاب برای من همین بود که هولدن نمیتواند احساساتش را بهخوبی پنهان کند. او هرچند گاهی دروغ میگوید، اما در نهایت آنچه در ذهنش میگذرد را بیپرده بیان میکند. به همین دلیل شخصیتش زنده و باورپذیر به نظر میرسد.
در طول داستان، کمکم متوجه میشویم پشت لحن شوخ و گاهی مسخرهبازانه هولدن، اندوهی عمیق پنهان شده است. یادآوری برادر از دسترفتهاش، شکستن شیشهها از شدت خشم و ناتوانی او در برقراری ارتباط پایدار با دیگران، تصویری از نوجوانی را نشان میدهد که بیش از آنکه سرکش باشد، زخمی و سردرگم است.
یکی دیگر از نقاط قوت کتاب، نگاه هولدن به آدمهاست. او مدام دیگران را قضاوت میکند، به رفتارشان شک میکند و درباره انگیزههایشان سوال میپرسد. برای مثال، در ماجرای معلمش، حتی خودش مطمئن نیست رفتاری که دیده ناشی از دلسوزی بوده یا معنای دیگری داشته است. این تردیدها و ابهامها باعث میشود خواننده نهتنها به شخصیتهای دیگر، بلکه به قضاوتهای خود هولدن نیز فکر کند.
البته از نظر داستانی، «ناتور دشت» را نمیتوان با رمانهایی مقایسه کرد که بر پایه گرهافکنیهای پیچیده و حوادث بزرگ بنا شدهاند. اگر خوانندهای به دنبال ماجرایی پرکشش و پرحادثه باشد، احتمال دارد در بخشهایی از کتاب احساس خستگی کند. اما اگر هدف شناخت ذهن یک نوجوان و همراه شدن با افکار و تناقضهای او باشد، کتاب تجربهای متفاوت ارائه میدهد.
در نهایت، ارزش «ناتور دشت» برای من نه در داستان آن، بلکه در صدای منحصربهفرد هولدن کالفیلد است. وقتی کتاب تمام میشود، شاید مهمترین چیزی که در ذهن خواننده باقی میماند نه حوادث داستان، بلکه خود هولدن باشد نوجوانی که با همه تناقضها، ضعفها و سردرگمیهایش، واقعی به نظر میرسد.